گربه ی اشرافی

6
Share
Copy the link

دستم رو به نرده های خراطی شده بند کردم و پله ها رو به نرمی یه گربه بالا رفتم-تجربه نشون داده بی فایده ست ولی دلیل نمیشه که من هربار،به بهانه ای این گربه رقصونی ها رو امتحانش نکنم…-بوی سیگار حتی توی راهرو هم پیچیده بود و من مثل دخترک های کنجکاو قصه های ترسناک داشتم تا اتاق هیولا بالا میرفتمبه فکرم لبخند زدم شاید با اون عضلات بازو و موهای پر سینه یه رگ هیولا داشته باشه اما مسلما گربه براش یه رژیم غذایی تحمیلیه-اینکه من یه گربه ی تحمیلی بودم درست بود اما اینکه اون دلش یه همدم خونگی ملوس میخواست و بهم آوانس داده بود یا اینکه من موفق شده بودم نظرشو جلب کنم ،جای بحث داشت و یه ندای احمق ،درونم میگفتدوست داشته سر و سامونی به کفتربازی های خونواده اش بدهدر اتاق نیمه باز بود .خط نوری که تیز و شکسته از لای در تا روی زمین و دیوار کشیده شده بود ، تنها بخش روشنِ این فضای آنتیک ِ در هم و تحسین برانگیز بود-حداقلش من بر خلاف مادر تونسته بودم یه گربه ی اشرافی باشم-تقه ای به در زدم و بی اذن وارد شدم،سریع،نمیخواستم به اصول فکر کنمپشت همون میز چوب گردوی کذایی نشسته بود و حالا با حضورم راست شده و به صندلیش تکیه داده بود.با طمانینه خودش رو کمی خم کرد ، به چپ چرخوند و لپ تاپش رو بست اما سیگارشو روشن نگه داشتمزاحمش شده بودم و واضح بود…بافه ی موهامو با طنازی روی شونه ام آوردم و گفتمفکر کردم خوابت بردهو در آن واحد ترسیدم،فکر کردم میتونه به سادگی چیزی بگه تا تموم این اعتماد به نفس نابه جام رو دود کنه .تا چند روز خودمو لعن و نفرین کنم،لال بشم،خودخوری کنم و تو خلوت به خودم چک و لگد بزنم+درگیر پرونده هام امخب،گویا خوشبختانه در شأن این ارباب دوست داشتنی نبود که واضح بجنگه،اونم با یه چکمه پوشسکوت ادامه داشت.خب…ادامه بدهیه کمی استقبال کن،تصنعی،نمایشی،الکی…بگو .حرف بزن تا اینطور سنگ رو یخ نباشمخودم هم نمیدونم چرا جسارت کردم و مزاحمت شدم، خودت برام تعیین کرده بودی حق ندارم وقتی نخواستی ،بخوامجرأت کردم و به سمتش رفتم هنوز بعد یک سال میتونست با چشمهاش اجازه نده .اما نخواستشاید پرونده ها حوصله شو سر برده بودن…کمی صندلیشو عقب کشید.استقبال کرد؟تو فضای بین پاهاش و میز،به میز لم دادمو باسنمو روی میز گذاشتم،البته برای به رخ کشیدن شلوارک کوتاهممستقیم به چشم هام نگاه میکرد و سیگار میکشید.مکث کرد و تو زیرسیگاری نقره اش خاموشش کرد،نگاهمو از دست هاش کندم و به چشم هاش دادملب تر کردم.-دیروز با دنیا خانوم ناهار خوردممحتطاط و ضعیف ادامه دادم-فکر میکردم میایمثل یه گربه ی ترسیده که سعی میکنه قوی باشهلب رنجه فرمودنگیر امیر بودممشکوک پرسیدممگه لندن نیست؟ابروهاشو بالا دادتماس گرفت و همچنان بی حالت و سنگین نگاهم کرد-هوومبرات خیلی کوچیک ام بابک؟ بچه ام؟چرا جدی حرف میزنی و جدی نمیگیریم؟منکه تو تختت بزرگی میکنم،بزرگواری پایان بهانه،حرف ها و اعتماد به نفس احمقانه ام داشت ته میکشید.به ضرب بلند شدم و سرزنشم رو شروع کردم،احمق..احمق…احمق…اتاقش حریمشه،میای توش و انتظار داری برات طاق نصرت ببنده؟سرت کوبیده شد به طاق؟دُمت رو جمع کن که تو دست و پاست،راتو هم بکش و برو،برو تو اتاق خواب مخملیت و کپه ی مرگتو آروم بذارسبُک…به سمت در میرفتم که از پشت بغلم کردفروغ چی میگفت؟ غنودن در آغوش؟باور کن فراتر بود،انگار پوشیده بودمش….شُکه تکون خوردم که بیشتر فشار آورد و نرم زیر گوشم لب زدبه خودت چی زدی؟چی زدم؟نفرمایی جناب وکیل مدافع،نفرمایید…شما که حتی دختر بازی هاتون سبک خودش رو داشته و از سر سِت نبودن لباس و سنجاق سر ِنامحسوس معلوم،عشاق رد میکردید،مگه میشه که این بوی مرسوم رو نشناسید؟نچشیده باشید؟من حتی میدونم که توفیق اجباری خرید با خواهر جان شما با اون فخر چشماش ،از صدقه سر حوصله ی سر رفته ی شما از اختلاف سلیقه ی ماستبنده نوازی میفرمایید؟اما همه چیز بین مغز و لب هام موند.دست هاش آروم به سمت شکم ام راه پیدا کردن و حس کردم پایان ماهیچه های شکم ام تو خودشون پیچیدن و جمع شدن و نفسم جایی بین شش ها و نای ام گیر کرد.لعنت به دست هاتمنو چرخوندو لبهاش به لبهام رسید.گرم،خواستنی،نرم .لب هام همراه شد-دختره ی سبُک-غیر از صدای مغزم اضطراب چند لحظه بعد رو داشتم که بوسه ها داغ تر میشدن،سخت تر،نفس گیر تر،خیس تربغلم کرد و شلوارکم تو اتاق جا موند،ازش خوشش میومد یا بلعکسش؟نهبهش فکر نکنتمرکز کن آیلین. از لبهاش لذت ببر وقت برای تفسیر زیاد داری…از راهرو گذشتیم و تو اتاق خواب مخملی منو رو زمین گذاشت.شونه هامو هل داد تا زانو بزنم.اصلا نپرسیددکمه ها،کمربند و زیپشو باز کرد،کیرش جلوی صورتم بود،و من همچنان داشتم مثل ندید بدید ها لمس از سر گذشته ی دست هاشو تعبیر میکردمدست هاش که موهامو به چنگ کشید هشیارتر شدم…سرمو هل داد و به کیرش نزدیک کرد،حالت همیشگیمو گرفتم،همونیکه وقتی مادر و پدر دعوا میکردن برای خودم میگرفتم تا کسی ندونه که من میفهمم و تیکه های دعوا به من برخورد نکنه،یه گربه کوچولوی ملوس ملتمس،تشنه ی اسباب بازی،اونقدر که حتی حاضره بابتش التماس کنه…چشم هاش براق شده بود و عضلات شکمش نامنظم و عمیق بالا پایین میرف،دست چپمو رو پای چپش گذاشتم.با چشمای درشتم زل زدم بهش ،با دست راستم کیرشو گرفتم ،گردنمو کمی به کنار خم کردم و از بیخ تا نوکش رو با ملچ ملوچ لیسیدم و بعد بوسیدمپلک هاش خمیده شدن،کورس شروع میشد و من برنده میشدمباز بوسیدم و آروم مزه مزه اش کردم و باز هم نگاهش میکردممیمکیدم،عمیق و نرم،زبونمو به نرمی زیرش موج میدادم و آروم جلو عقب میکردم و اون نفس میکشید.تخم هاش رو خیس میکردم و کمرشو جلو میداد.دستمو دور کیرش میچرخوندم و هر از چند گاهی هم با صدای خروجش از دهنم آه میکشیدم،از بیخ تا نوک و اون خمار میشد…از بیخ تا نوک و دوباره از بیخ تا نوک و فقط یه کم سریع تر.دست چپم رو برداشتم و به تخم هاش رسوندم، و سرعتمو زیاد تر کردم،بیخ تا نوک.مکش،تکون،بیخ تا نوک مکش تکون.اجازه دادم گربه ی کثیفش باشم و آب دهن و پیشاب ،درهم از لب ها تا چونه ام آویزون باشه و با چشمهای اشکی اسباب بازیمو دیوانه وار بمکم و دیوونه اش کنم.بیخ تا نوک مکش تکوننفس هاش تبدیل به خرناس شد، و دست هاش سخت سرم رو به جلو هل داد و شروع کرد به کمر زدن تو حلقم و من پایان تلاشم رو میکردم تا خفه نشمعق میزدم و اشک هام توی چشمام قل میخورد و پایین نمیومد،به چشمهام خیره دندون قروچه میکرد….سگ چشمهات گربه کوچولو رو میترسونهمن همیشه ترسو بودم.برای همین گربه میشم.میدونم یه ماده ببر نیستم و گربه ی خونگی بودن امن تره.اه…دو دقیقه تمرکز کن آیلین و قصه نباف،گور بابای مادر و پدر و بچگی.تمرکز کن تا لذت ببری…سرمو محکم تر فشار داد و پایان کیرشو فرو برد و بعد سرمو محکم عقب کشید.دو باره تکرارش کرد،نگاش کردم که سرشو عقب برده بود و بلند آه میکشید،وقتش رسیده بود؟من میترسیدم و نمیتونستم تمرکز کنممثل یه گربه ی ولگرد به ضرب بلندم کرد و به شکم رو تخت خوابوند.اجازه؟نه نگرفت.آمادگی؟عادت داشتم.نوازش؟شوخی میکنی میگم وقتش رسیده بودبه تخت فشرده شدم.و به ثانیه نکشید که محکم،کامل و عمیق فرو کردبیرون کشید، و دوباره عمیق تر فرو کردو من تو مخمل ها زجه زدم.دست هام رو به پشت رو کمرم خم کرد و نگه داشت و شروع کرد به ضربه زدن…تا آخر ظرفیتش،تا آخر ظرفیتم.محکم،افسارگسیخته،دیوانه که نه هیولاوارخواهرت باخبره که هیچکدوم از دوست هاش نمیتونن گربه ات باشن؟بی اعتنا به اصول عشق و صرفا مقید به جفت گیری و همیشه اماده.همیشه،بی توقع نوازش،مگر در صورتیکه تو دلت بخواد.میدونه که هیچ کس به اندازه ی من گربه صفت نیست؟قانع به قلاده ی مرصع و غذای به راه و جای خواب نرم و همیشه آماده ی جفت گیری؟به گربه ها هم تجاوز میشه؟گربه ها هم یه پوشش برای پرت کردن حواس حضار از چهره ی کریه هیولان؟اصلا هیولاها هم به حقوق حیوانات معتقدن ؟همه ی گربه ها وسط سکس خیال میبافن و میترسن و علیرغمش دقیق نقش گربه ی راضی رو بی کم و کاست بازی میکنن؟اونام با صاحبشون حرف نمیزنن؟اونا هم خودشون خواستن و با هر تلاشی بیشتر فرو میرن؟صاحب اونا هم گربه اش براش مهم نیست؟تمرکز کن،تمرکز کن آیلین .الان اینجایی،روی رو تختی مخمل ارغوانی .هوم…حداقل سینه هام ازین فشار جون سالم به در میبرن،کاش ساتن بودن.لعنت بهت آیلین تمرکز کن .تمرکز کن.تمرکز .ضربه هاش عمیق تر شدن.عمیق که نه،درون من یه چاه خالیه.ضربه هاش کاری تر شدن و این یعنی انتها نزدیکه…کتفهام عجیب میسوزن و حس میکنم ستون مهره هام تلق تلوق میکنن…با ضربه ی محکم کشداری منو به تخت میدوزه.حس میکنم با ارغوانی ها یکی شدم…دوباره..دوباره…دوباره…و با نعره پُرم میکنه از یه چیز داغ که عجیب میخوامش،-همه ی گربه های ماده عاشق های بدبختن؟-روم ثابت میمونه و نفس نفس میزنه و من تو دلم التماسش میکنم که بازم تکونش بده…تازه میتونم تمرکز کنم،رو کلیتوریس داغ و برجسته شده ام،رو نوک سینه های عاصیم که مخمل دوست ندارن.دلم میخواد بازم توی من تکونش بده تا آروم بگیرم…همونطور که خودش شروعش کرده خودش تمومش میکنه،ازم بیرون میکشه و من تازه میتونم دست هام رو حرکت بدم و مطمئن بشم که این فلج موقتی بوده.صداش دیگه زیر گوشم نیست و دور تر به گوش میرسه،ایستاده+قرص هات رو مرتب میخوری؟ـآرهبا مکث میگمنوشته ماهسمت در میره ،بی توجه به من،به لباس ها،به همه چیز،هیولای وسواسیبرای بیرون رفتن مکث میکنه،پوزخند میزنم.هیولای شرمنده.هیولای تنها.هیولای تک رو.گرگ بره های منپس چرا نوازششون نکردی که اینطور حجیم و سف خودم رو به تخت فشار ندم؟در بسته شده.بین پاهام نبض میزنه،غلت میخورم،چشم میبندم تا حرکت ِگرم بین پاهام روی ارغوانی ها گل های خوشگلی رو سبز که نه،سفید کنهاز تشبیهم میخندم…خودم رو سفت بغل میکنم خودمو بغل میکنم و به سمت حمام میرم،بین پاهام نبض میزنه….گربه ها ،زخم هاشونو خودشون می لیسن…نوشته ارکیده ی برفی

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *