دانلود

گروپ سکس و تری سام با دوتا کوس سینه عملی کوس همو لیس میزنن از کون هم میدن

0 views
0%

گروپ سکس و تری سام با دوتا کوس سینه عملی کوس همو لیس میزنن از کون هم میدن

 

این داستان رو تقدیم می کنم به کسی که نگاه من به رابطه ی ارباب و برده رو عوض کردن، عمیق ترین فانتزی هام رو با لطیف ترین احساساتم گره زدن، باعث شدن بیش از همیشه در مورد این احساسم تحقیق کنم و آگاه شم، به مردی که ارباب خیالی من شد و و خواه ناخواه پادشاه خیالات من موند

 


این فقط ابتدای داستانی از یک زندگی روزانه ی بی دی اس ام و با وصف جزئیات زیاده، اگر علاقه ای به این روابط ندارید یا دنبال صحنه های صرف سکس هستید، وقتتون رو تلف نکنید، اینجا جای شما نیست!
“عاشقانه های بردگی” خاطره نیست، داستانی بر اساس خیالات و فانتزی های من هست، که اونم از چیزهایی که دیدم و خوندم قالب گرفته و تصور و ذهن من بهشون پر و بال داده.امیدوارم که لذت ببرین:)

We found love in a hopeless place…we FOUND love in a hopeleesssss place…
چشمام رو باز کردم، دستم رفت سمت گوشیم، آلارم رو سریع قطع کردم، نگاهشون کردم، آروم خوابیده بودن، بازوهای محکمشون رو دور بالشت پری سفید حلقه کرده بودن و عمیق نفس می کشیدن…چه خوب بود شب هایی که اجازه می دادن زیر تختشون بخوابم، با شمردن نفس هاشون به خواب برم و چشم های خواب آلودم رو با تمرکز روی خط های قشنگ تن و چهرشون بیدار کنم… آفتاب صبح من، عشق به اربابم بود که توی قلبم طلوع می کرد و تنم رو حرکت می داد، عشق سوخت تن من بود، تا تموم روز با بهترین و توانا ترین بخش های وجودم بهشون خدمت کنم…
بلند شدم، روی پنجه ی پاهام بیصدا از اتاق بیرون اومدم، رفتم سمت آشپزخونه، آب رو گذاشتم جوش بیاد، شیر توی شیرجوش ریختم، نون های تست شده رو تکه تکه کردم، ارباب همیشه لقمه هاشون رو کوچیک می خواستن، شکلات، پنیر و کره، کره و عسل، نیمرو… از هر نوع چند لقمه گرفتم و توی ظرف چیدم، هر چیزی که میلشون میشد می خوردن و اضافه ش صبحانه ی خودم میشد…
دوش گرفتم، اما اجازه ی خشک کردن بدن و موهام رو نداشتم، مسواک زدم، بیرون اومدم، قلادم رو بستم و چهار دست و پا سمت تختشون رفتم… از پایین تخت خودم رو بالا کشیدم روی پاهاشون خم شدم لبم رو روی انگشت پاشون فشار دادم و آروم بوسیدم، انگشت به انگشت، بعد فاصله ی انگشت تا مچشون رو با بوسه هام طی کردم، دور مچشون رو لیس زدم، روی پا و بغل هاش رو لیس زدم، انگشت هاشون رو یکی یکی توی دهنم گرفتم و مک زدم…می دونستم کم کم هشیار شدن، شاید زیرچشمی می دیدنم…کمرم رو صاف کردم، باسنم رو بالا دادم.
مک زدن انگشت هاشون که تموم شد، آروم آروم لبم رو بالا بردم، ساق ها، زانوها ران هاشون رو نقطه به نقطه بوسیدم و بالا رفتم، از ران بالاتر بدون دستور مستقیمشون، اجازه ی لمس کردن یا بوسیدن نداشتم…لبم رو به گوششو

 

ن نزدیک کردم، نرم و آروم زمزمه کردم،

“سرورم…صاحب من، همه چیز من، همه کسم…تن حقیر بردتون فدای چشم های بستتون، صبح شده اربابم، روز بدون شما شب ن

میشه، من بدون نور چشم شما گم میشم…بیدار ب

شید سرورم، همه چیزم، همه کسم…”
دستشون رو بلند کردن، موهام رو که توی صورتم ریخته بود توی دستشون گرفتن، هنوز خیس بود، باید خیس میبود، دوست داشتن وقتی بیدار میشن، صورتشون رو با خیسی موهای من بشورن، موهای بلند و نرمم رو توی مشتشون می گرفتن، روی لب های خشکشون کشیدن، بوییدن، شامپوم روهمیشه خودشون انتخاب می کردن و عاشق عطر موهام بودن…گونه ها، چشم ها ، پیشونی و گردنشون رو با موهای تاب دار من، تر کردن.
دست هام روی تخت بود،روی پنجه ی پاهام بودم، زانو زده، سرم رو خم و ثابت به فاصله ی چند میلیمتری ملافه ی سفید تخت نگه داشته بودم، نفس هام اون هوای چند میلیمتری محصور میون تنم رو، سنگین و گرم می کرد، هوای سنگین باعث میشد عمیق نفس بکشم ، چشم هام رو بسته بودم و انگار تار موهام حس داشت، عصب داشت و حلقه ی انگشت هاشون رو احساس می کرد، خشکی پوست خوش رنگ صورتشون رو و هرم نفس های عمیقشون رو انگار نه با یک تار که با تمام وجودم احساس می کردم…
چونم رو با انگشت اشارشون بالا گرفتن، اجازه نداشتم توی چشم هاشون نگاه کنم، چشمم به دستشون خیره بود، صورتم رو سمت خودشون کشیدن، لب هام رو بین لب هاشون گرفتن، من، مشتاقانه لب هاشون رو بوسیدم، لیسیدم، زبونشون رو توی دهنم فرو کردن و مکیدم…
قلادم رو زنجیر انداختن، با فشار دستشون فهمیدم باید راه بیفتم، دستام رو روی زمین گذاشتم، و مثل گربه از تخت پایین خزیدم، زنجیر رو روی کمرم رها کردن و روی باسنم زدن،
“زود برو، آماده شو تا بیام.”
با بیشترین سرعتی که می تونستم چهار دست و پا راه برم تا آشپزخونه رفتم، قهوه شون رو آماده کردم و میز رو چیدم، صندلیشون رو گذاشتم و کنار میز زانو زدم، پاها کمی باز، کمر صاف، سر خم موها ریخته روی کمر و دست ها حلقه پشت سر.
بعد از بیست دقیقه ای انتظار، صدای قدم هاشون رو شنیدم، سر سفره نشستن، کت شلوار مشکیشون ر پوشیده بودن، بوی ادکلنشون مستم می کرد، کاملاً آماده، کاملاً جدی، این لحظه ها برهنه زیر پاهاشون زانو زدن بیش از وقت های دیگه تحقیرم می کرد، جایگاهم واضح و مشخص

بود، من یک برده بودم، یک حیوون خونگی، وسیله و دارایی ارباب، برای هر جور مصرفی که طلب می کردن.

ظرف شیر رو برداشتن، مدتی بود گاز رو خاموش کرده بودم، با سر انگشتشون دماش رو چک کردن و کمی ظرف رو تکوندن تا خنک تر بشه…
“تشنه ای؟”
“بله ارباب…”
“گربه ها حرف نمی زنن احمق!”
سرم رو بلند کردم، چشم هام رو ملتمسانه به چشم هاشون دوختم، زیر لب ناله کردم،
“میوووو…”
“چی گفتی؟”
با صدای بلندتر تکرار کردم،
“میوووووووووو…”
ظرف رو کمی خم کردن یه قطره شیر روی زمین ریخت…دستام رو جلوم روی زمین گذاشتم، چشمام کمی خیس شده بود و می دونستم برق میزنه، پر از ضعف و بیچارگی صاحبم رو نگاه می کردم، تقریباً فریاد زدم،
“میووووووووووووووووو…”
حسش می کردم، اینقدر توی قالب نقشم می رفتم که اگه توی اون لحظه می دیدم دست هام به پنجه ی گربه تبدیل میشه و تنم تغییر شکل میده، تعجب نمی کردم! می تونستم احساساتم رو به زبان حیوانیم بیان کنم، گشنه بودم، تشنه بودم، سهم غذام توی دست های صاحبم بود، برای داشتنش باید التماس می کردم، جوری که دل ارباب به رحم میومد و قطره های شیر رو توی دهنم می ریختن…
دم خیالیم رو تکون می دادم، با التماس، با کمی عشوه با چشم هایی مظلوم میو میو می کردم، خط های محکم صورتشون کمی نرم شد، ترحم توی چشم هاشون پیدا شد یک قدم بهم نزدیک شدن،با ذوق و شوق روی زانوهام بلند شدم، سرم رو بالا گرفتم و دهنم رو تا جایی که میتونستم باز کردم، شیر رو خیلی آروم توی دهنم می ریختن، گاه به گاه بهم فرصت میدادن که نفس بکشم و قورت بدم، گاهی دستشون رو تکون میدادن و قبل اینکه بتونم دهنم رو توی خط درست قرار بدم، شیر روی صورت و بدنم میریخت…آخرای ظرف بود، ازم فاصله

گرفتن، با ریختن شیر روی زمین دایره کشیدن و روی صندلیشون نشستن،

“بلیس، یه قطره شیر روی زمین بمونه تنبیه میشی”
سرم رو پایین انداختم، میو کنان روی زمین خزیدم، این کارشون به نظرم حتی واسه یه گربه هم خشن میومد…حیوونای خونگی هم غذاشون رو از کف زمین لیس نمی زنن! خوشبختانه زمین رو همین دیروز با نهایت وسواس سابیده بودم،

وسواسم که برای کسب رضایت اربابم بود، حالا به نفعم تمام میشد.
“پاها باز، باسن بالا، موهاتو جمع کن با دستات، وقت دوباره شستنشون رو نداری!”
حالت بدنم، تحقیر شدن و نگاه سنگین ارباب که حین خوردن صبحانشون لیسیدن من رو تماشا می کردن، تحریکم میکرد، میدونستم از اینکه مجبورم برای لیسیدن تمام شیر، بچرخم و بدنم رو از زاویه های مختلف می بینن، لذت می برن، پاهام رو روی پنجه بالا بردم و باسنم رو بالا دادم، در اون حالت تموم بدنم کش میومد، پاهام، کمرم گردنم،دست هام. خط باسنم باز میشد، سوراخ کونم پیدا میشد و کسم که خیس شده بودبیرون میزد. نوک سینه هام روی زمین کشیده میشد…
حفظ تعادلم سخت بود، همه ی وزنم روی زانو ها و انگشت های پام بود و باید مرتب می چرخیدم و جابجا میشدم. زمین سرامیکی خنکای پاییز رو ب

ه خودش گرفته بود و سرماش پوستم رو آزار می داد…

با هر سختی که بود شیر رو تا قطره ی آخر لیس زدم، زبونم سر شده بود، گردنم درد گرف

ته بود…نشستم و سرم رو با دو دست گرفتم.
“بلند شو، بیا اینجا”، به کنار صندلیشون اشاره کردن…جلوی پاهاشون نشستم، قلادم رو باز کردن، گردنم رو ماساژ دادن، دستشون رو توی موهام فرو کردن و صورتم رو بالا گرفتن، با دست های خودشون چند لقمه دهنم گذاشتن…
“تو برده ی خوبی هستی…”، لبخند زدم و دستشونو بوسیدم. رضایت رو توی چشم هاشون میدیدم و این رضایت بود که هر درد و خستگی رو از تن من بیرون می کرد.
“چه احساسی داشتی؟”
“تحقیر شدم ارباب و تحریک شدم!”
خندیدن، موهام رو با دستشون بهم ریختن،
“کوچولوی بیچاره، مجبوری فعلاً با خیسیش سر کنی!”
“حرف حرف شماست سرورم.”

Date: January 22, 2020

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *