گروپ سکس گی توی بار کون هم رو پاره میکنن

5479
Share
Copy the link

گروپ سکس گی توی بار کون هم رو پاره میکنن

 

دیشب همسایه چینی مون که یه دختر نرم و نازکه تو بغلم خوابید
بعد سه ماه انتظار و نیهاو نیهاو کردن بالاخره دیشب قسمت شد کردمش
اینجا، جایی که من هستم همه سیاهن، قلب آفریقاس، با یه شرکت ترک تو یه پروژه عمرانی کار میکنم، اون اوایل وقتی قرار شد بیام فکر سکس با دخترای سیاه آفریقایی شده بود همه فکر و ذکرم تا اینکه اومدیم و رسیدیم اینجا. دوستایی که با سیاها سکس داشتن میدونن که دخترای سیاه واقعا تو سکس محشرن و حالی که میدن واقعا لذتبخشه، هرچند کمی استرس مریضی های شایع اینجا رو داری اما با هزینه هزار سیفا میشه رفت کلینیک اسرائیلی ها و یه تست داد و با اطمینان هفتاد هشتاد درصد و کاندوم یه جوجه کلاغ رو حسابی اونم با دو هزار سیفا تا خود صبح سیخ زد.
ما هم یه شش ماهی هر هفته کارمون این شده بود و میرفتیم دیسکو و یکی خودشو بهمون میچسبوند و شب آویزون و آبریزون راه مینداختیم. کم کم دیگه بازم کیرمون هوای کس سفید کرد. یه چندتایی چینی، چندتایی نروژی و چندتایی فرانسوی تو شهری که شرکت برامون خونه گرفته زندگی میکنن که دختراشون چنگی به دل نمیزنن و اونایی هم که برو رویی دارن و پرو پاچه ای اومدن اینجا که کیر کلفت آفریقایی رو تجربه کنن و واسه همین هم به ماها راه نمیدن و یه بار هم که تو دیسکو رفتم تو نخ یکیشون حسابی کیرم کرد و دیگه هم سراغشون نرفتم که نرفتم.
یه غروب که از سر کار برمیگشتم دیدم خونه بغلیمون دارن اثاث میارن. کارگرای چینی بودن که داشتن مبلمان رو میبردن تو، از چینی ها از اول خوشم نمیومد خصوصا اینکه هرجا میرن کلونی وارن و کثیفن، واسه همینم اولش گفتم شانس ما رو باش نروژیه باس بره زیر کیر سیاه بوگندو و همسایه ما هم بشه یه چینی کثیف.
خلاصه رفتیم تو خونه و یه دوش گرفتیم و یه آبجو زدیم و شام و فیلم و خواب
یکی دو روزی بدون دیدن چینی ها رفتیم سر کار و برگشتیم تا اینکه یه روز صبح موقع رفتن یه ون اومد و شش هفت تایی چینی ازش پیاده شدن و قشقرقی به راه انداخته بودن که بیا و ببین. لامصبها اونقدر بلند بلند میخندیدن و همدیگه رو هل میدادن که انگاری اومدن وسط نیویورک. خلاصه بی اختیار ما هم نیگاشون کردیم و دیدیم یه مرد پنجاه شصت ساله یه مرد سی چهل ساله و یه زن خیکی و یه پسر ده دوازده ساله و دو تا دختر سفید و ترگل ورگل که بزرگتره هیکل شبیه ننه و اون یکی، سگ مذهب لاغر و ترکه ای با موهای مشکی و لخت و آویزون که تا بالای کمر اومده.
همینجوری نیگاش میکردم و رفتم سمت ماشین و نشستیم و راننده شروع کرد به حرکت که یه لحظه دخترک چش تو چش ما شد و منم یه دست براش تکون دادمو یه لبخند خوشگل نثارش کردم اونم یه دستی تکون داد و ما رفتیم سر کار اما

هوش و هواسمون موند تو اون لبخند خوشگلش
دیشب کردمش، بعد سه ماه انتظار و خط کشیدن دور بیش

تر دوس دخترای سیاهم دیشب کردمش
دیگه انگیزه ای پیدا کرده بودم بیام خونه و دم تراس بشینم و سیگار بکشم و آبجو بخورم تا بلکه بیاد بیرون و موقع رفت و آمدش ببینمش که لامذهب از شانس کیری ما تا یه هفته ای خبری نشد که نشد و تا ما بساط رو جمع میکردیم میرفتیم تو خونه اون هم به خاطر شروع تاریکی و هجوم پشه های مالاریا و تسه تسه و هزارتا جک و جونور دیگه تازه سرو کله شون پیدا میشد و صدای بگو بخندشون میومد تو خونه میپیچید.
خلاصه یه هفته ای تو کف این خانوم بودیم تا یه روز که رفته بودم از سوپرمارکت فرانسوی ها کمی خرت و پرت بگیرم دیدم با خواهرش و اون مرد جوونه اومد تو، اومد تو و اومد تو کره خر من یه هفته منتظرم ببینم مخت رو بزنم تو کجایی بیشرف
حواسش به ما نبود و سرگرم ور زدن با خواهر سایز بزرگش بود، منم در یخچال رو باز کرده بودم و داشتم چندتایی آبمیوه برمیداشتم همینجور زل زدم بهش و آبمیوه ها رو گذاشتم تو سبد و برگشتم به سمتی که اونا رفتن، یه فروشنده کره خر هم شروع کرده بود بهشون خوشامدگویی و نشون دادن اجناس و اینکه از کجا میاریم و از اینجور کس شعرا گفتن که طبق تجربه شش هفت ماهه من معلوم بود داره کیر تیز میکنه واسه اینا و هی سعی میکنه خودشو نزدیکشون کنه که پسر چینیه دختر چاقه (البته بنده خدا فقط یه پرده گوشت داره ها ولی من بهش میگم خپله) رو کشید یه طرفی و خودش وایستاد بین دخترا و فروشنده هه که با خودم گفتم ماشالا بابا چینی و غیرت.
خلاصه رفتیم به سمتشون و یه روغن زیتون برداشتم و برگشتم به پسره گفتم نیهاو (سلام) اونم یه برقی چشاش زدو شروع کرد ادامه ن

یهاو رو اومدن که گفتم شرمنده من از چینی فقط نیهاو و چیمما و یه چندتا کلمه دیگه بلدم و اگه میشه فرانسه و انگلی

سی زر بزن و شروع کردیم به فرانسه پغله کردن و خودمو معرفی کردم و گفتم که همسایتون هستم و تنهایی زندگی میکنم و واسه فلان شرکت تو فلان پروژه مسئول فلانم و بعدش رو به دخترا کر

دم و یه نیهاو هم با لبخند و یه چشمک به دختر کوچیکه زدم و بهشون خوشامدگویی کردم که دختره گفت شرمنده من فرانسم خوب نیس و میتونی انگلیسی باهام بحرفی و ما هم گفتیم مال ما هم چندان خوب نیس و ای به چشم.
خلاصه اولین برخورد خوب بود و بعدش بیشتر تو همون فروشگاه همو میدیدیم و پسره که بعدا فهمیدم شوهر دختر بزرگس یکی دو بار اومد با هم نشستیم مشروب خوردیم و کس شعر گفتیم و از کار هم پرسیدیم و فهمیدم واسه شرکتی که پروژه پل سازی گرفته کار میکنن و خودش هم رشته ما هست و پدرزنش هم مسئول دفتر فنی که واسه همین هم دوستیمون بیشتر شد و رفت و آمدمون هم بیشتر و بیشتر تا اینکه یه روز من رو دعوت به خونشون کرد و رفتیم ماهی پخته بودن به سبک چینی که به زور یکی دو لقمه برداشتمو هرجور شده دادم پایین و وسط غذا همش با دختره انگلیسی حرف میزدم و فقط پسره میفهمید چی میگم و خودش.
دیگه راه باز شده بود و از اینکه دوس دختر داری نداری دوس پسر داری نداری که گفتم چندتایی دختر محلی باهاشون دوست هستم و بعضی وقتها هم میان پیشم و البته از وقتی شما اومدین کمتر شده و اینجور کس شعرها تا اینکه یه شب که من و دوتا از همکارام رفته بودیم دیسکو دیدم ایشون هم با خانواده تشریف دارند و یه سلامی و دستی و نشستیم میز کناریشون و چندتا پیک که زدم رفتم رو میز اونا و چند دیقه ای هم با اونا و بعد پاشدیم رقص که یکی از این جنده های قدیم

ی هی چسبید به ما و کونش رو هی میمالید به خان داییمون که دیدم دختره داره بهمون نگاه میکنه که بیخیال شدم و نشستم

و بعد یه پیک بهشون گفتم پاشیم با هم برقصیم که پسره دس

ت زنش رو گرفت و پاشد منم دست دختر تو کفش موندم رو گرفتم و رفتیم رو سن، حالا بیا یه ترکیب درست بین رقص ایرانی و رقص چینی با آهنگ تخمی کنیایی دربیار برقص که به دی جیشون گفتم اگه میشه انگلیسی بذار که اونم دمش گرم یه آهنگ خوش ریتم گذاشت و حسابی رقصیدیم. اولاش بدون تماس و کم کم دستاشو گرفتمو بازوهاشو لمس کردم ویکی دو بار هم خودمو بهش چسبوندم و جفتمون خوشمون اومد. خلاصه از اون شب به بعد هر هفته دیسکو پارتنر ما شد این خانوم و هم رقصمون شد این بشر سفید سینه کوچیک باریک اندام مو بلند ریخته رو کمر با چشای سیاه درشت و قد صدو شصت و لبای باریک. دیگه تو رقص قشنگ بهش میچسبوندم و سینه هاشو لمس میکردمو هرازگاهی هم میبوسیدمش. چندباری هم دوتایی تنهایی رفتیم یه رستوران آلاچیق خوشگل نزدیک خونه و شام خوردیم که تو این مدت همش دست تو دست هم بودیم و مالش و سر رو زانوهام گذاشتنش و حرفای عشقولانه و دلبری ها ولی بابای کس کشش نمیذاشت شبها خارج از خونه بخابه که این کار ما رو خراب میکرد و در طول روز هم که من همش سر کارم و تف مینداختم به شانس کیریم که کیرم واسه کس کسی راست شده که باباش کیری در اومده.
تا اینکه دیشب دوباره رفتیم واسه شام تو همون آلاچیق عشقولانمون و ویسکی خوردیم و حسابی گرم شدیم و شروع کردیم به لب گرفتن و بوسیدن و مالیدن همدیگه، دیگه با هم راحت بودیم و دستش رو میذاشت رو کیرم و برام میمالید. باباش رفته بود شهر دیگه که یه پروژه جدید دارن میگیرن رو بازدید کنه و قرار شد که بریم خونه من. بعد شام برگشتیم خونشون و ده دیقه ای نشستیم با خواهر و شوهر خواهرش حرف زدن و یه پیک دیگه زدیم و حسابی دیگه کله هامون داغ داغ شده بود. به شوهر خواهرش گفتم میتونم شیوان رو امشب داشته باشم که اون هم که حال و روز من و شیوان رو دید گفت هرجور خود شیوان میخاد. قربون کس تنگ شیوان بشم من که از بس مست بود گفت میخام باهاش باشم و شوهرخواهره گفت خوش بگذره و فقط مراقب باشید. منم صورت خودش و زنش رو ماچیدمو گفتم مرسی بوکو بوکو و بردمش خونه.
بعد شش ماه کس سیاه تنگ و گشاد سن های جورواجور کردن، دیدن یه کس نوزده ساله باریک سفید تو خونم حسابی کیرمو راس کرده بود، تا درو بستم و قفل کردم برگشتم سمتش و چسبئندمش به دیوار و شروع کردم خوردن لباش.دو ماهی بود از آخرین سکسم تو استانبول از کسی لب نگرفته بودم، دخترای اینجا ریسکشون بالاس و گاییدنشون با کاندوم هم ریسک داره و واسه همین هیچوقت لب نمیگیرم ازشون و از اینروست خوردن لبای باریک این خوشگل خانوم حسابی بهم میچسبید، لبشو میمکیدمو زبونمو تا ته کردم تو دهنش که پدرسگ یه گاز نیمه محکم گرفت ولی اونشم حال داد. دستامو بردم رو سینشو انارای کوچیک تو مشتش رو از زیر سوتین کشیدم بیرون و شروع کردم به مالیدن و فشار دادن که صدای اه و اوهش در اومد و گفت هانی بریم تو اتاق که منم از خدا خواسته بغلش کردمو اونم دستاشو حلقه کرد دور گردنمو لب گیرون رفتیم تو اتاق و گذاشتمش رو میز مطالعه و شروع کردم خوردن اون سینه های سفت کوچولوی بی موی سفیدش و دستمو بردم تو شلوارکش و شروع کردم بالاس کسش رو مالوندن که دید تنگه و دستم توش خوب نمیچرخه دکمه شلوارکش رو خودش باز کرد و دیگه رااااااااحت، با گرمای کسش میشد تخم مرغ رو هم آب پز کرد

چه برسه به تخمای پوس نازک من که الان تو دستای لطیف شیوان عزیزم داشت بازی بازی میشد و هرازگاهی هم امتداد کیر راس شدمو میگرفت و تا سر کلاهکش رو برام میم

الید و هر دومون دیوونه میشدیم. دیگه جفتمون لخت لخت شده بودیمو تنها مو شرت پام بود که اون رو هم در آوردم و کیرمو بردم جلوی صورتش و ازش خواستم برام ساک بزنه، همونجور که رو میز دراز کشیده بود کیرمو میمالیدم به لباش و چپ و راست میکردم اونم زبونش رو در میاورد و خیسش میکرد که برگشت به پهلو خوابید و کیرمو کردم تو دهنش عقب جلو میکردم میخورد به گوشه لپش چه حالی میداد نفسم.
حسابی که تحریک شد و جیغ و دادش در اومد بغلش کردم و بردمش رو تخت و دوباره افتادم به جون سینه های و تا اونجا که تونستم خوردمو گازشون میگرفتم. برگشتم شصت و نه ای دراز کشیدم روش و کیرمو بازم کردم تو دهنش و با دستامم پاهاشو باز کردم و کس ریزش رو دیدم. گوشتی موشتی نبود و من هم انتظار دیدن یه کس تپل ازش نداشتم، رنگش دیوونم کرد، صورتی پررنگ و از بس تحریک شده بود لبه های کوچیکش حسابی باد کرده بود. تک و توک کرک های قهوه ای کوتاهی داشت که نزده بودشون. انگشتمو آروم کشیدم لای کسش که کمرشو چنان بالا آورد که کسش اومد جلوی صورتم، مردد موندم که بلیسمش یا نه اما بنده خدا چنان حالی داشت به کیرم میداد که من هم حسابی مست و تحریک شده رونهاش رو گرفتم و سرم رو بردم لای پاهاش و شروع کردم به خوردن لوچه های تنگش. تنها کسی که تا دیشب کسش رو لیس زده بودم و خورده بودم زنم بود و از وقتی ازم جدا شد و زدم تو خط کار خارجی و کردن کسای خارجی کس نخورده بودم و دیشب تجدید خاطراتی بود که نگو.
حسابی سکس کردم باهاش بدون کاندوم، بدون ترس و سرشار از هوش و شاید کمی عشق. صبح که بیدار شدم دیدم بغلم دراز کشیده و داره موهای سینمو نوازش میکنه، یه لب ازش گرفتمو دوباره رفتیم تو کار و دوباره سکس. دوش گرفتیمو یه بمال بمالی هم تو حموم راه انداختیم بعدش صبحونه خوردم و اومد سر کار، ایکاش یکشنبه میبود و نمیومدم سر کار، حالا هم که اومدم بارون شر شر داره میباره و کارگاه تعطیله و من بیکار نشستم گفتم ماجرای دیشبم رو بنویسم برای دوستان شهوانی بفرستم که سالها از خوندن خاطرات قشنگ سکسیشون بهره بردم.

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *