گلچینی از چند تا دیگه از بی غیرتی های خارجی ها

1998
Share
Copy the link

گلچینی از چند تا دیگه از بی غیرتی های خارجی ها

مشغول پذیرایی و سرویس دادن به یه میز شلوغ بودم اما همه ی فکر و ذکرم پیش زینب و مهتاب بود. چطوری باید بهشون نزدیک می شدم. اگه موفق نمی شدم چی؟ مستقیم و غیر مستقیم تهدیدم کرده بودن اگه موفق نشم یه بلایی سرم میارن. تو فکر بودم که یه مرد لاغر قد کوتاه ژاپنی یه چیزی بهم گفت. متوجه نشدم چی داره میگه. سعی کردم ازش بخوام فرانسوی بهم بگه که اون یکی دوستش که هم تیپ خودش بود، یه سیلی به باسنم زد و اونم به ژاپنی یه چیزی گفت. جفتشون زدن زیر خنده. اومدم واکنش نشون بدم که یاد اخطارای آنا افتادم. خونسردیم رو حفظ کردم. یه قدم ازشون فاصله گرفتم. یه مرد دیگه که اون ور میز نشست بود و ما رو زیر نظر داشت، با لبخند و به فرانسوی گفت: دارن میگن خیلی خوشگلی… یه لبخند زورکی زدم و ازشون جدا شدم. با حرص رفتم پیش ساناز و جریان رو براش تعریف کردم. پوزخند زد و گفت: آخی الان بهت برخورد به کونت دست زدن؟؟؟ با عصبانیت بهش گفتم: آره بهم برخورد. مگه آنا نگفت اگه اینجور مشکلی پیش اومد گزارش بدیم… ساناز یه نگاه و اطرافش انداخت. مچ دستم رو گرفت و بردم به سمت تاریک سالن. رو به روم ایستاده بود و تا جایی که میشد بهم نزدیک شد. دستش رو رسوند به باسنم. محکم چنگ زد و گفت: ببین هیچ اتفاقی برات نیفتاد. هنوز زنده ای. پس این بچه بازیا رو بذار کنار. یا بهتر بگم این فیلم بازی کردنا رو بذار کنار. فکر کردی خبر ندارم چند شب پیش با آبراهام بودی. حالا هم اون اخمای لعنتیت رو باز کن و برگرد سر کارت. وگرنه به آنا میگم…
از ترس تهدید ساناز سعی کردم این مورد رو فراموش کنم. نمی خواستم یه دغدغه ذهنی دیگه برای خودم درست کنم. زینب و مهتاب دیر تر از همیشه اومدن. می دونستم چی می خورن اما با این حال رفتم سمتشون و بعد از خوش آمد گویی، ازشون پرسیدم. نگاه های مهتاب تغییر نکرده بود. اما زینب با خوش رویی بهم سلام کرد. موقع رفتن بهم گفت: امشب خیلی سر حال نیستی صدف… از تیز هوشیش جا خوردم. فکر می کردم ظاهرم اصلا درونم رو نشون نده. برای چند لحظه لبخندم متوقف شد و گفتم: نه چیزی نیست خانم… یه نگاه خاص و معنی داری بهم کرد و گفت: باشه عزیزم. فقط حس کردم مثل شبای قبل سر حال نیستی…
نمی دونم چرا اینقدر نگاه های زینب خاص بود. چشماش یه جوری بود. انگار آدم رو هیپنوتیزم کرده باشن. بیش از حد به کلمات و جملاتی که می گفت تسلط داشت. یه آدم محکم بود. تا حالا زنی به این محکمی ندیده بودم. برای بار دوم که رفتم پیش شون، زینب گفت: چند وقته اینجا کار می کنی؟؟؟ به آرومی بهش گفتم: هنوز 6 ماه نشده خانم… زینب باز نگاهش رو یه جوری کرد و گفت: میشه اینقدر به من نگی خانم. من اسم دارما… سعی کردم مودب باشم و گفتم: چَشم… زینب گفت: چَشم چی؟؟؟ نمی دونم چرا سخت بود فقط اسمش رو گفتن. به سختی گفتم: ببخشید من تا حالا مشتریا رو به اسم صدا نزدم. اما چون شما میگین چَشم زینب خانم… زینب اخم کرد و گفت: خانم بی خانم. زینب خالی… آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: چَشم زینب… مهتاب به حرف اومد و گفت: حالا چرا قرمز شدی؟ اینقدر سخته اسم مارو صدا زدن؟؟؟ هول شدم و گفتم: نه نه اصلا. من معذرت می خوام. فقط به خاطر احترام به مشتریه. همین…
توی خوابگاه هر کاری کردم خوابم نبرد. حسابی گند زده بودم. مهتاب همینجوری از من خوشش نمی اومد. حالا برای ناراحتی بیشتر بهونه دستش داده بودم. باید چیکار می کردم؟ هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. فقط عقلم به یه نفر برای راهنمایی قد داد…
سلما وقتی در و باز کرد، با خوش رویی گفت: به به صدف خانم. افتخار دادین. اینورا… کمی خجالت کشیدم و گفتم: ببخشید مزاحمت شدم. یه موردی پیش اومده… ازم خواست برم داخل. اتاقش همچنان به هم ریخته بود. نشست روی تختش و ازم خواست برم کنارش بشینم. همین که نشستم، دستش رو گذاشت روی پام و گفت: خب چی شده خوشگلم؟؟؟ براش جریان رو تعریف کردم. با دقت گوش داد. بعد از تموم شدن حرفام، خندش گرفت و گفت: دیدی گفتم. تو یه دختر خاصی. همه دوست دارن بهت نزدیک بشن. قدم اول رو خود اونا برداشتن. پس چرا ناراحتی؟؟؟ با نگرانی بهش گفتم: آخه فکر کنم از دستم ناراحت شدن. مخصوصا مهتاب…
سلما دستش رو از روی شلوارم به کُسم رسوند و گفت: اتفاقا خیلی هم خوب شد. این یه فرصته عزیزم. می تونی به این بهونه بری پیش شون و ازشون معذرت بخوای و این میشه یه قدم بزرگ دیگه برای دوستی… دوست نداشتم اتفاق سری قبل با سلما تکرار بشه. بیشتر از سلما به خودم اعتماد نداشتم و مطمئن نبودم بعد از تحریک شدن بتونم جلوی خودم رو بگیرم. اومد صورتش رو بیاره نزدیک که سریع از جام بلند شدم و گفتم: ممنون از راهنماییت. بازم ببخشید مزاحمت شدم… موقع رفتن با لبخند خاصی مشایعتم کرد. خیلی واضح فهمید که دارم از دستش فرار می کنم. لحظه آخر با لبخند گفت: فقط یادت باشه هر مشکلی که داشته باشی، می تونی روی من حساب کنی…
با استرس و انگشتای نسبتا لرزون در اتاقشون رو زدم. کسی در رو باز نکرد. پیش خودم گفتم: نکنه هنوز خوابن. آخه ظهره. اما خب شاید هنوز خوابن… برگشتم برم که در اتاق باز شد. صدای مهتاب رو شنیدم که گفت: کاری داشتی؟؟؟ سریع برگشتم. هول شده بودم. نباید هول شم. اگه گند بزنم، آبراهام پوستم رو می کنه. بدبخت میشم. همه ی انرژیم رو گذاشتم که آروم باشم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: سلام. ببخشید مزاحم شدم. میشه چند لحظه مزاحم شم؟؟؟ نگاه مهتاب اصلا مشخص نمی کرد که چی تو سرش داره می گذره. بعد از چند ثانیه مکث گفت: زینب نیست…
این یعنی من ازت خوشم نمیاد. اونی که ازت خوشت میاد، نیست. برو پی کارت. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: پس… به چشماش نگاه کردم و با کمی مکث گفتم: پس ب ب بعدا مزاحم میشم… مهتاب پوزخندی زد و گفت: بیا تو. تا چند دقیقه دیگه میاد… لبخند زدم و گفتم: مرسی. بازم ببخشید مزاحم شدم…
وقتی وارد شدم، بهم تعارف کرد که بشینم روی مبل راحتی. نا خواسته موقع نشستن، خودم رو جمع کردم. مهتاب نشست روی تخت دو نفره اتاقشون. یه پاش رو انداخت روی اون یکی پاش. دستاش رو از پشت تکیه داد به تخت. این مدل نشستن بهش می اومد. مخصوصا با این تیشرت گشاد سفید رنگ و شلوارک کوتاه مشکیش. هیچی نگفت و فقط من رو نگاه می کرد. همینکه اومدم حرف بزنم؛ گفت: چطوری اینجا کار پیدا کردی؟؟؟ از اینکه سر صحبت رو مهتاب باز کرد، خوشحال شدم. سعی کردم پر انرژی باشم و گفتم: یه رابط بهم اینجا رو معرفی کرد. همونی که کمک کرد بیام فرانسه…
مهتاب چشماش رو تنگ کرد و گفت: کارت فقط توی سالن قماره؟؟؟ سوالش بوی طعنه و کنایه می داد. اما همچنان سعی کردم لبخند بزنم و بهش گفتم: بله خانم. نه ببخشید. قرار بود خانم نگم… پوزخند مهتاب غلیظ تر شد و گفت: قانونی از ایران اومدی یا غیر قانونی؟؟؟ یه نفس عمیق دیگه کشیدم و گفتم: غیر قانونی… مهتاب سرش رو به علامت تایید حدسش، به آرومی تکون داد. اومد یه چیز دیگه بگه که در اتاق باز شد. زینب وارد شد و همینکه من رو دید، اولش کمی جا خورد. اما سریع خودش رو جمع و جور کرد. با خوش رویی اومد سمت من و گفت: وای ببین کی اینجاست… باهام دست و داد و روبوسی کرد. رو به مهتاب گفت: چرا زنگ نزدی زودتر بیام… من جای مهتاب جواب دادم و گفتم: تازه اومدم. البته ببخشید مزاحمتون شدم… زینب هم زمان که هنوز لبخند رو لباش بود، اخم کرد و گفت: چه مزاحمتی. ما اینجا غریبیم. می دونی وقتی آدم توی غربت یه مهمون هم وطن داشته باشه چه حس خوبیه؟ خیلی خوشحالم که اومدی پیشمون…
زینب از من جدا شد. رفت سمت مهتاب. لباش رو برد سمت صورتش و لباش رو بوس کرد و گفت: تو چطوری خوشگلم؟؟؟ مهتاب نسبتا جدی به زینب گفت: چیزی هم دستگیرت شد؟؟؟ زینب هم زمان که شروع کرد به مرتب کردن تخت و جمع کردن لباس؛ گفت: فعلا هیچی…
زینب سعی کرد اتاق رو به خاطر حضور من مرتب کنه. بعدش اومد نشست روی مبل راحتی رو به روی من. لبخند زنان گفت: ببخشید عزیزم. اتاق خیلی به هم ریخته بود. خب چطوری؟ چه خبرا؟؟؟ برخورد گرم زینب باعث شد از استرسم کم بشه. منم لبخند زدم و گفتم: ممنون. شما خیلی مهربونی. راستش اومدم ازتون معذرت بخوام. به خاطر رفتار دیشبم. فکر کنم مهتاب خانم. نه ببخشید. فکر کنم مهتاب از دست من ناراحت شد…
زینب لبخند مهربونی زد و گفت: آخ قربونت برم. چقدر تو ماهی. نه عزیزم مهتاب ناراحت نشد. ما می دونیم تو این مدتی که اینجا بودی مجبور بودی همش مودب برخورد کنی با مشتریا و طبیعیه عادت نداشته باشی به صمیمی برخورد کردن. مهتاب باهات شوخی کرد… زینب رو کرد به مهتاب و گفت: مگه نه مهتاب؟؟؟ مهتاب چند لحظه مکث کرد و گفت: دلیلی نداره که بخواییم از تو ناراحت بشیم. ذهنتو درگیر نکن. چیز مهمی نبود اصلا…

از آرایشگاه اومدم بیرون. آنا طبق معمول برای همه یه سخنرانی کوتاه کرد. خواستم وارد وی آی پی بشم که گفت: صدف… رفتم سمتش. به آرومی گفت: چه خبر؟؟؟ منم به آرومی گفتم: امروز رفتم تو اتاقشون. خیلی تحویلم گرفتن. فکر کنم دارم بهشون نزدیک میشم… آنا اخم کرد و گفت: این دو تا دختره بدجور ذهن آبراهام رو درگیر کردن. روی تو حساب کرده که سر از کارشون در بیاری. فقط امیدوارم خرابکاری نکنی… توی چشمای آنا نگاه کردم و گفتم: چَشم خانم. بهتون قول میدم از پسش بر بیام…
چند روز گذشت. رابطه م هر روز با مهتاب و مخصوصا با زینب بهتر میشد. حتی یک بار من رو به اتاقشون دعوت کردن و ازم پذیرایی کردن. دیگه بهم ثابت شده بود که لزبین هستن و با هم رابطه جنسی دارن. تصور اینکه زینب و مهتاب با هم عشق بازی کنن، لذت خاصی بهم می داد. من رو یاد اون یک بار رابطه ای که با سلما داشتم می انداخت. حتی تا جایی که شَک می کردم که نکنه من هم لز هستم و خبر ندارم!!!
مشغول پذیرایی از چهار تا مرد بودم که بدجور ذهنشون درگیر قمار بود. با صدای ساناز به خودم اومدم که بهم گفت: این میز و بسپر به من. بشیر کارت داره… بشیر انتهای سالن و همون جایی که مهمون های خاصش رو می برد، نشسته بود. وقتی بهش نزدیک شدم، متوجه شدم دو تا مرد دیگه هم رو به روش نشستن. سریع شناختمشون. شب اولی که توی وی آی پی کار کردم، دیده بودمشون. همون مرد جوون و یه مرد میانسال. بشیر با سرش اشاره کرد که برم نزدیک تر. نزدیک شدم و گفتم: در خدمتم… بشیر با دستای کشیده و بلندش به اون تا مرد اشاره کرد و گفت: این آقایون فردا شب یه مهمونی خصوصی توی ویلای شخصی شون دارن. خواستن که تو از مهموناشون پذیرایی کنی…
سرم برگشت سمت مرد جوون. نگاه و لبخند کثیفش بس بود که بدونم جریان چیه. بس بود که بفهمم وارد شدن به ویلای شخصی اینا یعنی چی. حاضر بودم بمیرم اما این کارو نکنم. رو به بشیر گفتم: ببخشید آقا اما آبراهام به من… بشیر حرفم رو قطع کرد و گفت: می دونم. اما یه شب بیشتر نیست. تداخلی با وظیفه ت نداره… تو دلم خالی شد. یاد حرفای پشت سر مالنا افتادم. یاد اون وقتایی که غیبش میشد افتادم. یاد پوزخندای ساناز افتادم. حالا فهمیدم وی آی پی یعنی چی. یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خونسرد باشم. رو به بشیر گفتم: آخه آبراهام ازم خواسته هر چی سریع تر… آنا از پشت سر اومد. حرفم رو قطع کرد و گفت: مگه نشنیدی چی گفت. یه شب تداخلی با برنامه هات نداره. به جای کار تو وی آی پی، میری یه جای دیگه سرویس میدی…
با چشمای لرزون به چشمای آنا خیره شدم. من مگه خوب نبودم. مگه ازم راضی نبودن. پس چرا داشتن این کارو باهام می کردن. آنا خونسرد اما در عین حال جدی گفت: مشکلیه؟؟؟ آب دهنم رو قورت دادم و با صدای لرزون گفتم: نه خانم. هر چی شما بگین… آنا پوزخند زنان رفت پیش بشیر نشست و گفت: در ضمن آبراهام برای مدتی از فرانسه خارج شده. همه چی رو کامل به بشیر سپرده…

وارد حموم شدم. زیر چشمی دقت کردم و دیدم که مالنا وارد کدوم سِکشِن شد. لخت شدم. کمی دور و برم رو نگاه کردم. در سِکشِن رو باز کردم. سریع دستم رو گذاشتم روی دهن مالنا و در رو پشت سرم بستم. به آرومی بهش گفتم: باید حرف بزنیم. ببخشید اینجوری اومدم. هر جور دیگه می بود، بقیه شک می کردن. نمی خوام این گفتگو رو کسی بشنوه…
چشمای مالنا از تعجب گرد شد و ترسیده بود. اما وقتی دید نمی خوام بهش صدمه بزنم، آروم شد. با اشاره سرش بهم اشاره کرد که دستم رو می تونم بردارم. دوش حموم رو کامل باز کردم. خیلی آروم به مالنا گفتم: تو با آبراهام رابطه داشتی؟ اینجوری نگام نکن مالنا. مهمه که دارم می پرسم. باهاش سکس داشتی؟؟؟ چشماش پر از تردید بود. بهم خیره شد و سرش رو به علامت منفی تکون داد. سعی کردم خونسرد باشم و بهش گفتم: پس اون شبایی که نبودی، کجا می رفتی؟؟؟ مالنا همینطور نگام کرد و هیچی نمی گفت. دستام رو گذاشتم دو طرف صورت خیس شده ش. با مهربونی گفتم: قسم می خورم هر چی بگی فقط بین خودمون بمونه. ازت خواهش می کنم بهم بگو. بشیر و آنا ازم خواستن امشب برم یه جا که مثلا سرویس پذیرایی بدم… به آرومی گفت: آبراهام نمی دونه. اونجا قرار نیست سرویس پذیرایی بدی. تهدیدم کردن اگه به کسی بگن، داداشمو می کشن. یه بارم که خواستم مقاومت کنم و نرم، نتیجه ش شد این بلایی که سر داداشم آوردن. یا همین الان از اینجا فرار کن یا هیچ راه دیگه ای نداری. باید به هر چی مرده تو اون ویلا سرویس بدی…

صبح شده بود و همه خواب بودن. از استرس و نگرانی داشتم دیوونه میشدم. آخه کجا فرار می کردم؟ من تو ایران تهت تعقیب بودم. آنا هم دقیقا می دونست. فرار از اینجا یعنی برگشتن به ایران. برگشتن به اون خونه لعنتی. پیش پدر عوضیم. یعنی فرق چندانی با رفتن تو مهمونی امشب نداره. دلشوره درونم هر لحظه بیشتر میشد…
خودم رو جلوی اتاق سلما دیدم. وقتی در رو باز کرد و چهره نگران من رو دید جا خورد و گفت: چی شده صدف؟ رنگت پریده… سریع رفتم داخل. سلما تنها کسی بود که می تونستم بهش پناه ببرم. با کلی استرس و ترس، همه چی رو براش تعریف کردم. با دقت به حرفام گوش داد و گفت: مطمئنی که آبراهام از این جریان بی خبره؟؟؟ چیزی نمونده بود که گریم بگیره. بهش گفتم: نمی دونم سلما. فکر نکنم فرقی به حال من بکنه. چون اگه خبر هم نداشته باشه، اینقدر به بشیر و آنا اعتماد داره که من بازم هیچ شانسی ندارم… سلما رفت تو فکر. بعد از چند دقیقه فکر کردن، گفت: اتفاقا خیلی فرق می کنه اگه آبراهام خبر داشته باشه یا نه. فقط یه راه داره که بفهمیم… سراسیمه به سلما گفتم: تو رو خدا باهاش تماس نگیر… سلما لبخند مهربونی زد و گفت: نترس. نمی خوام با آبراهام تماس بگیرم. منم می دونم که بشیر و آنا چقدر روی آبراهام نفوذ دارن. کم نشده به خاطر اونا حرف منو نادیده بگیره. یه فکر دیگه تو کلمه. ارزش امتحان کردن داره…
سلما شروع کرد به عوض کردن لباسش. چند بار بهم نگاه کرد تا متوجه بشه بهش نگاه می کنم یا نه. مگه میشد با دیدن بدن لختش یاد سکسمون نیفتم. اما استرس و ترس اون لحظات خیلی بیشتر از یادآوری سکسم با سلما بود. وقتی حاضر شد، دستم رو گرفت و گفت: دنبالم بیا…
وقتی متوجه شدم داره من رو به سمت اتاق آنا می بره، نا خواسته مقاومت کردم. برگشت و بهم نگاه کرد و گفت: نترس صدف. بهم اعتماد کن… چیزی نمونده بود که منفجر بشم. آب دهنم رو قورت دادم و همراه سلما وارد دفتر آنا شدم. آنا پشت میزش نشسته بود. اول با سلما به گرمی احوال پرسی کرد. اما وقتی من رو دید، عینکش رو برداشت و چشماش رو تنگ کرد. داشتم از ترس سکته می کردم. آنا چند لحظه به من خیره شد و بعد رو به سلما گفت: چی شده عزیزم؟؟؟ سلما با لبخند و یه لحن خیلی مهربون؛ گفت: امشب صدف رو لازم دارم. یه موردی هست که نمی تونم بگم. مربوط به ماموریتی هستش که آبراهام بهش داده. البته با خودش تماس گرفتم و هماهنگ کردم…
سلما یه دستی خطرناکی به آنا زد. اگه یه دستیش نمی گرفت، بدبخت می شدم. چهره آنا کاملا جا خورد. دوباره نگاهش رفت به سمت من. یه نفس عمیق کشید و گفت: اوکی اگه با آبراهام هماهنگ کردی، مشکلی نیست… داشتیم از اتاق می اومدیم بیرون که آنا گفت: صدف یه لحظه وایستا کارت دارم… سلما بدون اینکه تابلو کنه با لبخند بهم گفت: تا یه ساعت دیگه بیا تو اتاقم. منتظرتم عزیزم…
سلما از اتاق رفت بیرون و در رو پشت سرش بست. آنا از جاش بلند شد. اومد سمت من. از ترس ضربان قلبم رفت بالا. آنا کامل جلوم وایستاد و گفت: باور کنم که دقیقا همین امشب سلما باهات کار داره؟؟؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: به خدا خانم منم مثل شما. سلما یه هویی اومد سر وقتم… چشمای آنا هر لحظه ترسناک تر میشد. حتی نفس کشیدنش هم نشون می داد که چقدر عصبانی شده. تو چشمام زل زد و گفت: دعا کن که راست گفته باشی…
وقتی وارد اتاق سلما شدم، پریدم تو بغلش. محکم فشارش دادم و گفتم: مرسی. مرسی. مرسی… سلما خندش گرفته بود. ازش کمی فاصله گرفتم. به چشماش خیره شدم و گفتم: تو منو نجات دادی. باورم نمیشه که چه یه دستی ای به آنا زدی. معلوم شد که مالنا راست میگه و آنا و بشیر بدون اینکه به آبراهام بگن این کارا رو می کنن… سلما سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: آره. حدس می زنم پورسانت خوبی هم گیرشون میاد…
جفتمون سکوت کردیم. فقط تو چشمای هم نگاه می کردیم. نا خواسته تُن صدام مهربون شد و بهش گفتم: چطوری می تونم جبران کنم… سلما لبخند شیطنت آمیزی زد. دست راستش رو گذاشت روی پهلوم. دست چپش رو برد پشتم و گذاشت روی باسنم. کمی خودش رو نزدیک کرد و گفت: برای جبران کافیه بهم یه قول بدی… با اینکه شلوار و شورت پام بود، اما می تونستم گرمای دستش رو روی باسنم حس کنم. به آرومی بهش گفتم: هر چی بگی قبوله… لبخند شیطونش غلیظ تر شد. لباش رو برد نزدیک گوشم و گفت: باید بهم قول بدی که دیگه از دستم فراری نباشی. باید بهم قول بدی که بشی دختر خودم. برای خود خودم. اونوقت منم بهت قول میدم که ازت محافظت کنم. نمی ذارم هیچ کس به غیر از خودم بهت دست بزنه… اومدم بگم آخه اگه آبراهام بفهمه پوستم رو می کنه. اما سلما در حقم کاری کرده بود که این جمله رو یه جور خودخواهی می دونستم. بعد از تموم شدن حرفاش لاله گوشم رو گذاشت بین لباش. باعث شد دلم بلرزه و آه بکشم و گردنم رو نا خواسته کج کنم. با یه لحن آه مانند بهش گفتم: هر چی تو بگی. من برای تو. برای خود خودت…
مالش دستش هر لحظه روی باسنم بیشتر میشد. چی توی وجود سلما بود که اینقدر سریع می تونست من رو تحریک کنه و اسیر خودش بکنه. منم دستام رو به آرومی بردم سمت کمر و باسنش. حالا جفتمون بودیم که داشتیم کمر و باسن همدیگه رو مالش می دادیم…
یک ساعت گذشته. همینطور لخت و رو به روی هم دراز کشیده بودیم. من داشتم موهای نرم و لطیف سلما رو نوازش می کردم و اون داشت پهلوم رو نوازش می کرد. فکر کنم دو یا حتی سه بار همدیگه رو ارضا کرده بودیم. بی رمق و بی حال شده بودم. اما حس خوبی داشتم. این یه شانس بزرگ بود که سلما از من خوشش اومده بود. حالا منم ازش خوشم می اومد. حس می کردم هر لحظه بیشتر بهش احساس پیدا می کنم…
سلما که صداش نازک و کش دار شده بود، بهم گفت: خب امشب باید یه کاری کنیم. وگرنه آنا شک می کنه… یه هو یادم اومد که سلما به آنا چی گفت. نا خواسته نشستم و با استرس گفتم: راست میگی. اگه هیچ کاری نکنیم بهمون شک می کنه… سلما هم نشست. دستش رو برد سمت سینه هام و به آرومی انگشتاش رو کشید دور نوکشون. بهم خیره شد و گفت: قربون این ترسیدنات برم من. وقتی می ترسی شبیه بچه های معصوم میشی. مگه نگفتم به من اعتماد کن. نترس خوشگلم. یه فکرایی تو کلم هست…

چند لحظه بعد از اینکه در اتاقشون رو زدم، زینب در رو باز کرد. با خوشریی باهام احوال پرسی کرد. بهش گفتم: امشب استراحت دارم. قراره غروب با دوستم بریم شهر بازی. وقتی بهش گفتم دو تا دوست ایرانی پیدا کردم، پیشنهاد داد از شما هم دعوت کنم بیایین. بعدشم شام میریم بیرون. البته مهمون من. و البته اگه دوست دارین…
چشمای زینب برق زد و گفت: وای مرسی عزیزم. چقدر خوشحالم که ما رو دوست خطاب کردی. چی بهتر از بیرون رفتن با یه دوست. اونم یه دوستی مثل تو. فقط بذار از مهتاب هم بپرسم… مهتاب رو صدا زد. جریان رو بهش گفت. مهتاب همچنان جوری بهم نگاه می کرد که انگار هنوز بهم اعتماد نداره. با کمی مکث گفت: موافقم بریم. دلم پوسید اینجا…
وقتی سلما رو به زینب و مهتاب معرفی کردم، به گرمی باهاشون احوال پرسی کرد. برخورد مهتاب هم خیلی بهتر از اونی بود که تصور می کردم. یخش کم کم داشت باز میشد. حس خاص و عجیبی داشتم. هر کدومشون یه جور نگاهم می کردن. سلما شبیه کسایی که عاشقم شده. زینب شبیه کسایی که من رو یه گنج می بینه تو این غربت. مهتاب شبیه آدمایی که بهم هنوز اعتماد کامل نداره. یا شایدم بهم حسودی می کنه. چون تنها رقیبش توی زیبایی تو اون جمع من بودم…
شهر بازی بی نهایت بهمون خوش گذشت. هر چهار تامون تیپ زده بودیم. فرانسه یه کشور آزاد بود اما باز هم دلیل نمیشد نگاه اکثریت روی چهار تا دختر تیپ زده و خوشگل سنگین نباشه. حتی لحظاتی یادم می رفت برای چی اومدم بیرون. سلما با همه وجودش شاد بود و انرژی و شادیش رو بهم منتقل می کرد. دیگه بدون خجالت به چشمای برق زده ش نگاه می کردم. و من هم با تمام وجود به نگاهم بهش می رسوندم که چقدر دوستش دارم. تو این نگاه کردنا یک لحظه حواسم به زینب رفت که متوجه نگاه ما به هم شده. لبخند خاصی زد و حتی سرش رو کمی برام تکون داد…
شام یه چیز حاضری توی همون شهر بازی خوردیم. سلما رو به همه مون گفت: نظرتون چیه بریم دیسکو. من یه دونه عالی شو سراغ دارم… همه باهاش موافقت کردیم. این می تونست یه تکمیل کننده عالی باشه برای این شب بی نظیر…
توی تاکسی زینب چند تا جوک گفت که باعث شد همه با صدای بلند بخندیم. راننده تاکسی با اینکه نمی فهمید چی داریم می گیم، خندش گرفته بود و سرش رو به علامت تایید تکون می داد. وارد دیسکو شدیم. شیک و تمیز بود. خیلی هم شلوغ بود. یه عده نشسته بودن و یه عده مشغول رقصیدن بودن. سلما دست من رو گرفت و به زینب و مهتاب گفت: دنبال من بیایین… از توی جمعیت رد شدیم. رفتیم گوشه ی دیسکو که یه در کوچیک بود. دو تا مرد گنده هم دو طرف در بودن. اخم کرده بودن و با چشماشون حواسشون به دیسکو بود. از محافظ های امنیتی دیسکو بودن. سلما رو که دیدن، لبخند زنان در کوچیک و نسبتا مرموز رو براش باز کردن. سلما رو به من گفت: پاریس شهر رازه. همه جاش یه جای مخفی و مخصوص برای آدمای مخصوص داره…
یه راهروی باریک بود. تو نگاه اول ترسناک و دلهره آور بود. انتهاش یه آسانسور بود. سوار آسانسور که شدیم، صدای موزیک دیسکو قطع شد. نگاه زینب و مهتاب کمی نگران به نظر می اومد. اما سلما به شدت خونسرد بود. فقط متوجه شدم آسانسور به سمت پایین میره. بلاخره متوقف شد. وقتی باز شد باز دو تا مامور امنیت دیگه هم بودن. اونا هم سلما رو شناختن. حالا صدای یه موزیک دیگه به گوش می رسید. یه راه روی نسبتا باریک دیگه رو رد کردیم. وارد که شدیم، دهنم از تعجب باز موند. اینقدر دیسکویی که این پایین بود شیک و زیبا بود که آدم رو شوکه می کرد. حتی آدمایی هم که توش بودن زمین تا آسمون با آدمای معمولی و متوسط بالا فرق داشتن. دقیقا شبیه کازینوی خودمون. قشر متوسط. قشر پولدار و مهم. مردای خوشتیپ و زنای خوشگل و خوش لباس. حالا فهمیدم که چرا سلما اصرار داشت حسابی تیپ بزنیم…
با راهنمایی یه گارسون دختر که بی نهایت خوش برخورد بود، رفتیم یه قسمت نشستیم. مبلمان چرمی و یه جورای شبیه مبلمان وی آی پی کازینو رویال. رفتار و حرکات دختره من رو یاد ساناز می انداخت. بی نهایت با تجربه و خبره بود. چون شغل خودم همین بود، نگاهم خاص تر بود به گارسوناشون که همه شون دختر بودن. به سفارش سلما برامون چند مدل مشروب آوردن. فکر می کردم زینب و مهتاب خیلی اهلش نباشن اما انگار انرژی مثبتی که توی وجود من بود، توی اونا هم شکل گرفته بود. هر چهار تایی مون کُلی مشروب خوردیم و همچنان به دلقک بازی های زینب می خندیدیم…
مهتاب چند تا فحش به زینب داد و گفت: نمیری زینب. دستشوییم گرفت… سلما از گارسون خواست مهتاب رو تا دستشویی هدایت کنه. زینب هم همراهش رفت. یه نفس عمیق کشیدم و یادم اومد که اگه سلما نبود الان باید به جای اینجا، کجا می بودم. الان به جای این همه خوشحالی چه حالی باید می داشتم. به چشماش خیره شدم و گفتم: مرسی عزیزم. نمی دونم چجوری جبران کنم…
چشمای سلما خمار شده بود. جفتمون هر لحظه بیشتر مست می شدیم. سرش رو با ریتم موزیک محشر دیسکو تکون داد و گفت: همین الانم داری جبران می کنی عشقم… دستم رو گرفت و برد سمت سِن رقص زیبای دیسکو که تاریک ترین قسمت دیسکو بود و یه رقص نور زیبا داشت. دستام رو گرفت و وادارم کرد که من هم با ریتم موزیک برقصم…
یو تاچ می. یو کیس می. یو تاچ می. یو کیس می… این تنها جملاتی بود که از موزیک لاتین متوجه می شدم. سرم گرم شده بود. بدنم گرم شده بود. یه شلوار جین آبی کمرنگ و یه تاپ زرد رنگ مجلسی تنم کرده بودم. موهام رو باز درست کرده بودم. دستام رو از دست سلما خارج کردم. من رقص رو خوب بلد بودم. چون وقتی دختر بودم، همیشه تو خونه تنهایی با آهنگ های به مراتب معمولی تر و ساده تر می رقصیدم. البته فکر می کردم که تنهام و اون عوضی همیشه من رو یواشکی نگاه می کرد. مدتها بود که دیگه نرقصیده بودم. اما حالا دوباره دوست داشتم برقصم. خودم رو به موزیک سپردم. این موزیک پر انرژی ساخته شده بود برای اندام من. دستام رو هم کم کم حرکت دادم. حرکات باسنم رو بیشتر کردم. هم زمان به چشمای سلما خیره شدم. تو چشماش همه چی رو می دیدم. عشق، لذت، شهوت، هیجان و اون مرموز بودنی که بیشتر از همه دوستش داشتم. دی جی موزیک رو به زیبایی چِنج کرد. موزیک بعدی انرژیک تر بود. ریتم بدن و دستام همراه موزیک عوض شد. این دیسکو و این سِن رقص و این موزیک شبیه یه دریا بود و من شبیه یه قایق با هر موجش هماهنگ می شدم. سلما هم رقصش عالی بود. به کل از مهتاب و زینب یادم رفته بود. دوباره دی جی موزیک رو چِنج کرد. متوجه شدم سلما می خواد لمسم کنه. جفتمون بهم نزدیک شدیم. انگشتای همدیگه رو توی انگشتامون گره زدیم. حالا ریتم مون شبیه هم شده بود. سلما دستام رو آورد پایین. در امتداد رونای جفتمون قرار داد. رقصمون آروم تر شد. صورتش رو به صورتم نزدیک کرد. لبامون فقط چند میلی متر با هم فاصله داشت. چشماش رو بست و سرش رو کج کرد. لباش رو چسبوند به لبام. لمس لبای گرمش چنان موج لذتی توی وجودم درست کرد که با تمام وجود همراهیش کردم. دوست داشتم بغلش کنم اما سلما دوست داشت همچنان دستا و انگشتامون تو همون وضعیت بمونه. دی جی باز موزیک رو عوض کرد. انگار از دل ما خبر داشت. عشق و احساس و انرژی بی نهایتی تو این موزیک وجود داشت. حس کردم هیچ کس تو این دیسکو نیست. فقط من و سلما هستیم. اصلا هیچ کس تو این شهر نیست. فقط و فقط ما دو تا هستیم. دوست داشتم تا آخر عمرم لبامون روی هم باشه…
نمی دونم چقدر رقصیدیم. یه هو یاد زینب و مهتاب افتادم. بهشون نگفته بودیم که می ریم روی سِن رقص. با اینکه هنوز مست بودم و صدام کش دار بود، با استرس به سلما گفتم: زینب و مهتاب؟؟؟ سلما با چشمای خمارش پلک طولانی ای زد و گفت: سمت راستت عزیزم…
وقتی دیدم که زینب و مهتاب هم دارن با هم می رقصن، نفس راحتی کشیدم. باز موزیک عوض شد. این دی جی قرار نبود دست از سورپرایز کردن من برداره. هر موزیک پر انرژی تر از قبلی. من و سلما از هم جدا شدیم. سلما دست من رو گرفت و برد سمت زینب و مهتاب. هم می رقصیدن و هم می خندیدن. متوجه ما شدن و خنده جفتشون به لبخند تبدیل شد. نگاه های زینب به من و سلما کاملا خاص و پر معنی بود. به وضوح از چیزی که بینمون بود خبر داشت. سلما به صورت ضربدری دست زینب رو گرفت. بهم فهموند که منم همینطوری دست مهتاب رو بگیرم. دستامون به صورت ضربدری همدیگه رو گرفته بود. با موزیک چهار تایی شروع کردیم به رقصیدن. خودمون از کار خودمون خنده مون گرفته بود. با همون حالم باورم نمیشد که مهتاب اینقدر بتونه شاد باشه و بخنده. دستامون تو هم گره خورده بود و همین بیشتر باعث خنده مون شده بود. دستای مهتاب به همون لطیفی و ظریفی صورت زیباش بود…
نفهمیدم چطوری زینب و سلما دستاشون رو از اون شرایط خلاص کردن و ازمون جدا شدن. به خودم اومدم، من و مهتاب بودیم که داشتیم با هم می رقصیدیم. موهای مشکی و لَختش، نصف صورتش رو پوشنده بود و بی نهایت جذاب ترش کرده بود. خنده جفتمون متوقف شد. حتی دیگه خبری از لبخند هم نبود. استرس داشتم که هر لحظه من رو پس بزنه و فکر کنه دارم ازش سو استفاده می کنم و همه چی خراب شه. ریتم رقص جفتمون آروم شده بود. به چشمای هم خیره شده بودیم…
مهتاب پوزخند خفیفی زد. لباش رو به نزدیک گوشم رسوند و گفت: چیه از من می ترسی؟؟؟ از سوالش جا خوردم. تو این حالت لب منم نا خواسته نزدیک گوشش بود. به آرومی گفتم: از این می ترسم که از دستم ناراحت بشی… با کمی مکث گفت: مثلا چیکار می تونی بکنی که از دستت ناراحت بشم؟؟؟ دوباره آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: اینکه حس کنی دارم ازت سو استفاده می کنم یا… با یه لحن خاص گفت: یا چی؟؟؟ تو جواب گفتم: یا اینکه فکر کنی نگاه خاصی روت دارم… صدای هه گفتنش رو شنیدم و بعدش گفت: اگه اینطور بود الان تو این وضعیت نبودیم. مطمئن باش می فهمیدم. همین چند وقت پیش یکی می خواست بهم تجاوز کنه. اتفاقا یه زن هم بود. تو هیچ شباهتی به اون نداری. تو هیچ شباهتی به هیچ کدوم از آدمای مارمولکی که تو زندگیم دیدم نداری…
باورم نمیشد نظر مهتاب در مورد من این باشه. نا خواسته سرم رو در حدی که بتونم به چشماش نگاه کنم، عقب کشیدم. بیشتر و بیشتر بهم ثابت شد که اصلا نمیشه درون آدما رو دید و فهمید که چی تو سرشون می گذره. امشب همه چی داشت عالی پیش می رفت. به مهتاب لبخند زدم و سعی کردم همراه خودم تو رقص همراهیش کنم. یه دستش رو گذاشت روی کمرم و من هم همینکار رو کردم. دستای دیگه مون روی شونه های هم بود. چند دقیقه رقصیدیم که متوجه خط نگاه مهتاب شدم. سرم رو کمی چرخوندم و دیدم که زینب و سلما دارن از هم لب می گیرن. دوباره با هم چشم تو چشم شدیم. مهتاب پوزخند خفیفی زد. با صدای نسبتا بلند گفت: باورم نمیشه دارم این کارو می کنم… لباش رو چسبوند به لبام. سر جفتمون کمی خم شده بود که روی لبای هم بیشتر مسلط باشیم. چقدر طعم لباش متفاوت بود. یه طعم دیگه. یه لذت دیگه. یه هیجان دیگه. چشمام رو بستم و با حرص و ولع بیشتر از هم لب گرفتیم. بعد از چند لحظه از هم جدا شدیم. به خاطر این همه تحرک عرق کرده بودیم. جوری که موها و صورتمون خیس شده بود. امشب قرار نبود انرژی مون تموم بشه. به چشمای خیسش نگاه کردم و گفتم: منم باورم نمیشه… بی اختیار دوباره شروع کردم ازش لب گرفتن. خوب می دونستم بیشترین حسی که بهش دارم حس شهوته. لذت بوسیدن لبای زن به این خوشگلی. فراتر از تصوری بود که فکرش رو می کردم. اون شب با همه وجودم حس کردم که چقدر به هم جنس خودم گرایش دارم. این رو سلما قبل از خودم فهمیده بود. و من تازه داشتم حسش می کردم…

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *