گوشی جدید مریم

0 views
0%

سلام دوستان عزیز من اولین باره داستان مینویسم اگه بدی یا کاستی توش بود به بزرگی خودتون ببخشید . من اسمم محموده الان بیست و شش سالمه و قدم ی مترو هشت سانته ولی خاطره ی بدی که میخوام براتون بگم مال بیست و دوسالگیمه مال زمانی که تازه پایان خدمتم رو گرفته بودم . من یه دخترخاله دارم که الان بیست و دو سالشه راستی (خاطره ام سکسی نیست ) خب خاطره از اون جایی شروع میشه که من تازه خدمتم تموم شده بود . یه روز خونه ی خالم خونه ی مارو دعوت کردن برای شام . دختر خالم مریم دختر خوبیه لاغر و چادری و خوش اخلاق بود اون موقع هجده سالش بود بعد دیپلم گرفتنش درسش رو ادامه نداد اون یک متر و شصت وپنج میرسه قدش اون شب خالم و اینا خیلی بهم تیکه مینداختن ……..تا وقت شام رسید و شام خوردیم بعد شام مریم بهم گفت گوشی جدید خریدم درست بلد نیستم باهاش کار کنم یادم میدی . گالکسی خریده بود . گوشی خودمم گالکسیه . رفتم و چیزایی که خواست توضیح دادم اخر حرفام گفتم حالا شمارت چنده خندید گفت به تو چه فضول شمارم برای چیته گفتم شاید کاری چیزی پیش اومد بهت زنگ بزنم گفت اره جون عمت و زدیم زیر خنده . تو پذیرایی نشسته بودیم بهم گفت بیا بریم تو اتاقم .مریم یه خواهر کوچیک تر خودش داره . رفتیم تو اتاق و کامپیوتر رو روشن کرد و گفت فلش همراهته گفتم اره چطور مگه گفت بده منم دادمش اونم وصلش کرد به کامپیوتر و برام فیلم گذاشت گفتم چه فیلم هایی هستن گفت فیلم جدید از دوستام گرفتم اخه کلا ما عاشق فیلم هستیم فیلم جدیدی اگه من داشتم میدادمش و اگه اون داشت بهم میداد . برام فیلم ریخت و با گوشیش ترانه گذاشت گفتم راستی نگفتی شمارت چنده گفت شمارم برای چیته ها گفتم شماره ی دختر خالم رو میخوام مگه چیه گفت نه بگو برای چیته گفتم میخوام باهم دوست باشیم اونم خندید و گفت احمق تویی که باید شماره بدی منم شمارم رو دادمش و تک زد رو گوشیم و شمارش رو ذخیره کردم بعد کمی حرف زدن باهاش منو صدا زدن رفتم بیرون گفتن میخوایم بریم و رفتیم ساعت از دوازده شب گذشته بود بهش اس دادم سلام بیداری یا خوابی جواب داد بیدارم بعد همینجور اس بازی کردیم . فردا اون روز یکی از بهم زنگ زد گفتم بیا فلان پارک رفتم دیدم علی و پوریا و پیمان بهترین دوستام اونجا هستن رفتم پیششون و سلام و احوال پرسی کردیم و باهم گپ زدیم همون جا به مریم اس دادم گفتم سلام دخمل خاله کجای جواب داد سلام الان با دوستام بیرونم گفتم دوست پسرات ؟؟؟؟؟؟با شکلک خنده گفت دوست پسرم کجا بود با دخترا همکلاسی هام مال پارسال هستم گفتم الان دیر وقته برو خونه نه دزدنت خوشکل گفتم خودم کمی دیگه میرم گفتم ادرس جایی که هستی بده تا بیام ادرس داد و رفتم اونجا راستی من با موتور پدرم امده بودم بیرون رفتم دنبالش دوستاشم پیشش بودن . باهاشون سلام و احوال پرسی کردم اول فکر کردن دوست پسر مریمم بعد فهمیدن نه پسر خالشم و من با دوستاش اشنا شدم بعد مریم رو رسوندم خونه و بهش گفتم پایه ای فردا عصر بریم بیرون گفت اره من بیکارم گفتم پس فردا میبینمت گفت منتظرتما و فردا شد و باهم رفتیم بیرون و ……… دوماه همینجوری دو روز یه بار و سه روز یه بار همدیگر رو میدیدیم و من بهش وابسته شده بودم بعد اون دوماه حتی خانواده هامونم هم فهمیدن که با هم زیاد رفت و اومد داریم ولی چیزی نگفتن تا اونجایی که به مادرم میگفتم میخوام با مریم برم بیرون کاری با من نداری مادرم هم فقط میگفت مواظب خودتون باشید بعد از چند روز من دیگه راحت مریم رو لمس میکردم و اس هامون به اس عشقی رسیده بود و اخرش من بهش گفتم دوست دارم اون گل برو دیوونه گفتم چی میگی تو من واقعا دوست دارم گفت دروغ نده گفتم بخدا عاشقتم گفت تو شهوتی شدی نه عاشق راستش ما باهم راحت بودیم ولی کامل درباره ی چیزای جنسی حرف نمیزدیم گفتم شهوتی چیه میگم عاشقتم میگی شهوتی شدی عجبا و بحثموت ادامه پیدا کرد و گذشت اوت روز یه هفته ی ندیدمش ک فقط اس بازی کردیم . یه سال بعد شد که روز تولدش براش کادو اوردم یه اتر خیلی خوش بو که خیلی خوشحال شد براش یه عروسک هم گرفتم . چندروز بعدش خالم اینا خواستن برن عروسی همکار شوهر خالم که پریم نرفت ساعت نه مریم بهم اس داد بیا خونمون گفتم باشه من ساعت ده رفتم ،رفتم دیدم تنهاست گفتم بقیه کجان گفت رفتن عروسی . راستی من ادمی نیستم که همش دنبال سکس باشم نه اصلا اینجوری نیستم . گفتم پس تو چرا نرفتی گفت حال ندارم گفت چیزی میخوری بیارم واست گفتم نه مرسی حرف زدیم که دیدم کم کم حرفامون داره منحرف میشه و کمی حرفای جنسی زدیم که مریم اومد پیشم نشست گفت حالم کمی خرابه گفتم چرا گفت تو مبتونی درستش کنی گفتم من گفت اره تو بعد بغلم کرد تازه فمیدم چی میخواد گفتم ما نامحرم هستیم نمیشه گفت برو نامحرم و محرم میکنه بیخیال بیا کمی حال کنیم گفتم عزیزم نمیتونم همچنین کاری کنم که اون معلوم بود شهوتی شده بود گفت کمی خواهش میکنم و لبش رو اورر نزدیک لبم و بلند شدم و اجازه ندادم لب بگیره گفتم من برم بهتره با حالت التناس گفت نرو عزیزم گفتم اینجا موندم خوب نیست گفتم خواهش میکنم نرو گفتم باشه که بحثو عوض کنی که بلند شدو بغلم کرد و سرش رو رو سیته هام گذاشت منم بغلم کردم گفت تو مگه دوستم ندارس گفتم چرا عاشقتم گفت پس برلم ینکارو بکن گفتم نمیشه و همینجور حرف زدیم که خیلی اعصابم رو خورد کرد ساعت نزدیک دوازده بود.از بغلم جداش کردم گفتم مریم جان گفتم.نمیشه که اونم نتوست جلوی خودشو بگیره گفت نامرد مگه تو نمیخوای بامن سکس کنی خودت ارزوته تو شهوتی شدی دیوونه که بهم میگی عاشقتم من گفتم مریم بسه بای گفت نرو بی معرفت گفتم مگه معرفت به گناهه گفت خواهش میکنم خیلی نیاز دارم گفنم منم نیاز دارم ولی نمیتونم که اونم حرفای بدی بهم گفت که خیلی منو عصبی کرد و زدم تو گوشش گفته بسه بای اونم هق هق گریه زاری دلم براش سوخت ولی مجبور بودم از خونه ی خالم زدم بیرون خیلی عصبی بودم ساعت یک رفتم خونه وقتی رفتم جواب سلامم رو ندادن رفتم داخل پدرم تا منو دید اومد و زد تو گوشم تعجب کردم گفتم چته بعد مادرم از پشت با چوب زد تو سرم دویدم اون طرف گفتم چتونه مادرم گفت خجالت نمیکشی بی ابرومون کردی گفتم من تا گفتم من پدرم سریع اومد و زد تو گوشم و افتاد به جونم منم گفتم خب بگید چی شده مادرم هم اوند گه بزنه چوب رو گرفتم و رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم بعد صدای گریه زاری ی مادرم رو شندیدم گفتم اخه چی شده گفت تو خجالت نمیکشی با دخترخالت چیکار کردی گفتم من پدرم گفت اره تو کثافت بیشعور نجس گفتم پدر مگه من چیکار کردم گفت اشغال میخواستی بزور با دختر خالت سکس کنی گفتم منشاخ در اوردم گفتم از کجا میدونید مادرم گفت خالت بهم زنگ زد گفت تازه رسیده بودیم خونه دیدیم مریم افتاده رو فرش و داره گریه زاری میکنه و زیر گوشش سرخه گفتیم چته و ….. که گفته محمود اینجا بود و بزور میخواست باهام یه کاری کنه من تازهرفهمیدم قضیه چیه ولی نگفتم که دروغه بدون صدا رفتم رو تختمم و گریه زاری کردم و به مریم اس دادم چی به پدرت مادرت گفتی جواب نداد ی هفته اصلا اس بین ما رد و بدل نشد ولی من دیگه روم نمیشد تووصورت پدر مادرم نگاه کنم که جمعه بود تو پارک مریم بهم زنگ زد اول نمیخواستم جواب بدم و لی جواب دادم گفتم الو داشت گریه زاری میکرد گفتم گریه زاری نکن نامرد گفت چرا اس نمیدی گفتم خیلی پررویی گفت محمود من عاشقت شدم گفتم دروغ نده گفت بخدا راست میگم با گریه زاری میگفت ،گفتم تو شهوتی شدی ن عاشق گفتم ببخشید بیا پیشم گفتم بسه دیگه گفت بهت عادت کردم و ………گفتم زمانی که میگفتم بهت که عاشقتم مسخرم میکردی الان خودت میگی عاشقتم گفت غلط کردم اینا رو گفتم گفتم من دیگه کاری بهت ندارم دیگه زنگ نزن گفت نهههههههه گفتم چی میخوای ازم گفت خودتو میخوام گفتم ثابت کن گفت چجوری گفتم بگو چیزی که گفتی دروغ بوده گفت من نمیتونم گفتم پس بای گفت باشه سعی میکنم بگم گفتم اگه گفتی میبخشدمت گفت باشه فعلا بای دوساعت بعد رفتم خونه رفتم مادرم گفت اماده شو برم جایی ولی نگفت کجا گفتم باشه با پدرم و مادرم و من و برادرم سوار ماشین شدیم رفتیم خونه ی خالم تا رسیدیم پیاده شدم گفتم من نمیام تو که مجبورم کردن برم تو باهم رفتیم تو داخل همه بودن به جزء مریم که تو اتاقش بود رفتیم جایی اوردن و خالم گفت محمود مارو ببخش چون مریم به ما دروغ داره و …….که اخر من رفتم تو اتاق پیش مریم دیدمش دلم بحالش سوخت چشاش قرمز شده بود از گریه زاری صورتش سرخ بود جای کشیده بود معلوم بود بغلش کردم و منم گریه زاری کردم بعد از دقیقه ساکت شدیم گفتم ممنون که حقیقت رو گفتی گفت حالا منو بخشیدی گفتم اره عشقم کمی لبخندزد رو لوپش بوسش کردم از فردای اون روز باز بیرون رفتن هامون شروع شد رسیدیم زمانی که مریم بیست سالش شد منم بیست چهارساله شدم که خونه اجاره کردم و وسایل کامل خریدم و یه موتور گالکسی خریدم و با هماهنگی خانواده رفتیم خاستگاری مریم و اونم قبول کرد و یه ماهی نامزد بودیم و بلاخره ازدواج کردیم و الان یه سال و خورده ای از ازدواجمون میگذره و روزی دوبار یا یه بار سکس میکنیم و خوشبختیم . اینم خاطره ی من . اسم ها مستعار بود راستی الان مریم حامله هست برام دعا کنید دختر دار شم . مرسی که وقت گذاشتین و خوندین . این خاطره سکسی نبود ولی واقعیه کاملا . از دوستان تقاضا میشود که فحش ندید خیلی ممنون نظراتون برام مهمه ها . باینوشته محمود

Date: نوامبر 25, 2018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *