گی من و بهترین رفیقم (۱)

1243
Share
Copy the link

سلام داستانی ک مینویسم واقعیه.پس حوصله ب خرج بدین و بخونید.من اسمم محسن ۲۳ ساله قد ۱۸۰.من ازوقتی وارد یه شهرجدید شدم بخاطر شغل پدرم کلاس ۵ ابتدایی بودم و ازاونموقه با ی سری از بچه ها دوست شدم و حسابی باهم خوش میگذروندیم ولی ۵ نفر شدیم ک بعد گذشت چن سال بازم تو دبیرستان باهم بودیم ولی وقتی دوم دبیرستان ک شدیم بخاطر انتخاب رشته ازهم جدا شدیم‌و منو یکی از بچه ها ک اسمش سعید بود باهم رفتیم رشته تجربی.خیلی وقت باهم بودیم.هرروز باهم سالن و گیمنت و استخر و هرجا ک فک‌کنید میرفتیم.همش باهم بودیم انقدری ک دیگ خانواده هامونم باهم رفت و امد داشتن.من دوس دختر داشتم ولی سعید نداشت بخاطر همون خیلی وابسته من شده بود و همیشه حرف حرف من بود و همیشه میگفت من خیلی دوست دارم و ازاین کسشرا ک من خوشم نمیومد.میگفتم اینارو باید ب دوس دخترت بگی نه من کسخل.من و سعید سوم دبیرستان بودیم‌ک‌سعید گفت من تو بسیج عضوم بیا توام عضو شو خیلی خوبه واس سربازیت و اینده و استخدامت.من دوس نداشتم بسیجو ولی دیدم خب ب نفع منه ک برم عضو شم تو شرایط فعلی کشور.اقا ما رفتیم عضو شدیم سریع فعالمون کردن و بهم پست دادن و انقدری رو مخ ما کار کردن ک من شده بودم فدایی رهبر و از این داستانا.بهمون گفتن ی رزمایش بزرگی هست ک کل بسیجیای منطقه باید شرکت کنن.منو سعیدم ک عاشق کارای اکشن و عملیاتی.گفتیم ما حتما میایم چرا نیایمی فرمانده پایگاهم داشتیم از اون بی ناموسای عالم بود.ی اوب خالص.واس اینکه منو فعالیمو بده گفت باید منو بکنی من قبول نکردم ولی گزاشتم با کیرم بازی کنه ولی گفت نباید ب سعید بگیا گفتم تو کس نگو خودم میدونم.خیلی ادم دیوسی بود حالا ولش.اقا ما رفتیم رزمایش تو بیابون حالا چادر زدیم هوا سرد دست هرکدوم یدونه اسلحه.موقع خاب دیدم یکی خودشو چسبوند بهم تعجب کردم.برگشتم ببینم کیه دیدم بعلهفزمانده پایگاهه کسکشه.اسمش رسول بود.گفتم نمیخای ادم بشی اخه اینجاگفت هیس ساکت پدر چ خبرته.سعید کنارم خابیده بود گفت چیشده؟گفتم باو این دیوس هی دست میندازه ب کیرم بماله.حالا اروم حرف میزدیم چون تو چادر ی دسته نیرو خابیده بود هر دسته ۲۳ نفره.سعید گفت رسول زشته اخه چقد بیشعوری مثلا فرمانده پایگاهی.رسول گفت بسه دیگ هی زر زر میکنید.من مگه ادم نیستم شماهمهرکارکرد دست بزنه نزاشتم بعد ما توهمین حین ک داشتیم باهم چونه میزدیم ک یدفه دیدیم خشم شب زدن شروع کردن تیراندازی.سریع اماده شدیم ب خط شدیم و کل این داستان گذشت.گفتن اقا سریع چادرارو جمع کنید باید حرکت کنیم باید پیاده روی شبانه کنیم.حالا کل اینکارارو کردیم.گفتن امشب تو این مسجد میخابیم.دیدیم تو تاریکی مارو پیاده اوردن تو ی روستا یدونه مسجد داشت دادن به گردان ما.رفتیم بخابیم دیگ از چادر خبری نبود.یکم گذشت دیدیم اوووو چ خبره همه بمال بمال را انداختن.ب سعید باخنده گفتم ی سری اوبی اومدن رزمایش خخخ.میگفت اره خاک برسرا.دیدم باز رسول اومد.گفت وسطو باز کنید من بین شما بخابم.شما دوتا کنارهم‌نخابید خطرناکه.گفتم کم کس بگو بیا بخاب.پتو چون کم بود هر دونفر یا سه نفر یکی میدادن.رسولم چون فرمانده بود رفت واس خودمون گرفت اورد.باز موقه خاب دیدم دست رسول اومد.گفتم بی ناموس اونجا چادر بود اینجا مسجد اخه حرومزاده.گفت صدات درنیاد.هرکار کردم دیدم باو این حشریه حالیش نیس اصن.یکم منو مالید و انگشت کرد دیدم ول کرد.نگا کردم دیدم بعله داره واس سعیدو میماله.پشمام ریخته بود.تعجب کردم ولی دوس داشتم ب اون بهونه ببینم سعید چقد داره.اخه رفیق بچگیم بود ولی تاحالا ندیده بودم.دیدم رسول دست یکیو گزاشت رو کیرم.فهمیدم مال سعید.یدفه سعید گفت همش همینقد؟من فک میکردم کیرت خیلی گنده باشه.ب قیافت میخوره بزرگ باشه.منم‌پررو شدم گفتم بده دستم ببینم مگه توچقد داری ک کسشر میگی.گرفتم دستم دیدم شِتعجب کیر بزرگ وکلفتی داره.دست خودم نبود ولی ته دلم ی جوری شد انگار خوشم اومد دست زدم.دیگ ول نمیکردم هی میمالیدم.رسولو گفتم برو کنار اصن من میخام بخابم.خودم ب اون بهونه رفتم وسط ک مثلا نزارم رسول کاری کنه ولی یواشکی کیر سعیدو تو دستم گرفته بودم.گوشش گفتم لامصب خیلیهگفت دوس داری؟خندیدم هیچی نگفتم.داستان به همین مالیدن ختم شد و صب شد و ادامه رزمایش و عصرش اومدیم خونه.دیگ‌کلا فراموش شده بود همه چی.ی روز سعید گفت من چون‌پدربزرگم فوت شده مامانبزرگم تنهاس و خاله ها نوبتی باید هرشب یکی بره پیشش.ی روز در هفته نوبت مادر اینه و خونه تنهاس.گفت میای پیشم گفتم باشه میام.خیلی میرفتیم تو تنهایی پیش هم و اصلا تو فکر چیزی نبودم.راستی سعیدو من والیبالیستیم ولی من لیبروعم ولی سعید چون اسپکره ی پسر قد بلنده.۱۹۲ قدشه و ی پسر سفید پوست و بوره.من رفتم پیشش ک باهم فوتبال میزدیم اتاق دیدم یدفه باباش اومد خونه ۱۲ شب بود.گفتم عهبابات اومد من میرم.گفت ن پدر اون الان میگیره میخابه با ما کارنداره گفتم مطمن؟گفت حالا میبینی.باباش ک اومد حتی نیومد اتاق ببینه کی هست کی نیست.مستقیم رفت خابید.نصف شب شد گفتم بخابیم چشمون درومد حاجی.گفت باشه.ی پتو اورد با دوتا تشک.گفتم یدونم بیار پتو‌.گفت بسه پدر میخای چیکار.گفتم خب بهتره باشه گفت نه من نمیخام تو بکش.خابیدیم ۲ دیقه نکشید دیدم دستش اومد رو کیرم.گفتم چی میکنی سعید؟گفت راستشو بخای دست زدم ب کیرت خوشم اومد.من دیدم نظرشو گفت گفتم واقعیت اینه منم دست زدم خوشم اومد.گفت پس بزا دست بزنیم گفتم حله.داشتیم میمالیدیم ک حسابی واس جفتمون راست بود.سعید گفت میخوریش؟گفتم عمرا گفت یکم گفتم اصلا.گفت پس اگه من بخورم میخوری.گفتم بخور اگه خوردی شاید منم خوردم.رفت زیرپتوشروع کرد خوردن دیدم اوووف عجب حالی میده.حسابی حشری بودمااا.اومد بالا گفت یکم تو بخور گفتم اخه بزرگه گفت نترس بخور گفتم پس بشورش.با کلی اصرار رفت شست اومد.رست زدم دیدم خیلی گندس لامصب.سرمو بردم پایین شروع کردم زبون زدن هی سرشو میخوردم ک یدفه سرمو گرفت کرد تو دهنم.عقب جلو کرد.خیلی خوشم اومد ولی بهش اصلا نگفتم.گفتم چته یواشگفت اخه تاته نمیخوری حال بده.گفتم باشه.شرو کردم تاجابی ک راه داشت میکردم دهنم.واقعا حشری بودم.گفت دوس داری بزارم لای پاهات.گفتم چجور.گفت برگرد بزا بگم.برگشتم گزاشت لای پاهام دیدم چ حس خوبیه.خوشم میومد لاپام بود.هی بیشتر خوشم میومد از گی.گفت این حالا لاپاته اینجوره بره توکونت ۱۰برابر بهتره.گفتم خب پس بکن توکونم.با تعجب گفت ناموسن؟منم‌سگ‌حشر بودم‌گفتم اره.گفت وایسا پس.سریع پاشد کرم اورد.مالید کونم و کیرش.منم کونم مو داشت اونم کیرش موداشت.هرکارب میکردیم نمیرفت.هم تنگ بودم هم مو اذبت میکرد.تااخر یکم ک سرش رفت تو داشتم میمردم.گفتم دربیای کباب شدم.دراورد گفت پس واسم بزن تا بیاد.گفتم باشه.زدم ابشو ریخت تو دستمال و واس منم سریع میاد.زودی زدم ریختیم اشغالی و وسایلو چمع کردیم…این قسمت اول بود اگه خوشتون اومد بگید بنویسم.اگر داستان خون باشید میفهمید این داستان واقعیه یا از ذهن ی جقی یا جلقی تراوش کرده.درهرصورت نظرتون محترمه ولی کسشر نگید.اگه باور کنید ادامه ماجرا ک خیلی بهتره واستون مینویسم.ممنون ) نوشته Mohsen_xxxxx

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *