یه طرفه ی ممنوعه

4
Share
Copy the link

تم‌ داستان گی و فاقد صحنه های سکسیاولین بار یه شب که شام خونه داییم بودیم توجهم بیشتر از قبل بهش جلب شداولین بار اونجا حس کردم داره ازش خوشم میادکودک درونش خیلی فعال بود با وجود اینکه 35 رو رد کرده بود به جای نشستن تو جمع بزرگتر ها با بچه شیش هفت ساله ها سر و کله میزدمثل خود من که به جای گشتن با همسن هام بیشتر با کوچکتر ها بودم بعد از اون شب بیشتر پیگیرش بودم و هر لحظه حسم بهش قوی تر میشدتقریبا هم قدم بود ولی هیکل درشت تری داشت چهار شونه و یه کوچولو شکم با یه چهره دوست داشتنی و گرم ، چشم های مهربون صورت ساف و لب های گوشتی که همه چیز بهش میومد و من هنوزم نمیدونم بی ریش یا ته ریش یا باریشخط قرمزم بودزن داشت و بچه و از همه بدتر زنش دختر داییم بودولی خب دل که این چیزا نمیفهمه.اصلا به نظر من خط قرمز درست کردن اشتباهِ محضِ چون دل بیشتر به سمتش میره و یه آدم هرچقدر هم قوی و منطقی باشه آخرش قلبِ که تو جنگ با منطق پیروز میدونه.زندگیم شده بود چک کردن عکس های پروفایل و اینستاگرامش که لا به لای عکس نوشته ها چنتایی هم از خودش عکس گذاشته بوددیگه نمیتونستم به کسی جز اون فکر کنم،رابطه ای که داشتم رو خیلی وقت بود تموم کرده بودم و هرکس پیشنهاد جدید میداد گاهی یه کوچولو وسوسه میشدم ولی بازم چهره ی حمید بود که منو از هر کاری منع میکردعید 97 رسید با خودم گفتم بزار امتحانش کنم اکانت فیک درست کردم و با عکس و مشخصات الکی بهش پیام دادم اولش قصد پیچوندن داشت ولی بعدش کم کم راه اومد باهام اما من ترسیدم بیشتر ادامه بدم آخه علاوه بر فامیل بودن و خانم و بچه داشتن پلیس هم بود و واقعا ریسک بزرگی بود سر به سرش گذاشتنبهش گفتم آقا حمید اسم و عکسم الکی بود خواهشا پیگیری نکن آخه از اقوامم و آبروم آبروتهحالا اون بود که پیگیر شده بود و هی اصرار که کی هستینگفتم کی هستم ولی در عوض تموم حرف های دلم که نزدیک یه سال بود داشت عذابم میداد رو بهش گفتمتعجب کرد میگفت چطور ممکنه آدم عاشق همجنس خودش بشه و میخواست بدونه کی هستم و هی از اون اصرار و از من انکار تا روز سیزده بدر که بازم باهم بودیم بهش گفتم کی هستم اولش باور نکرد ولی یجا بودیم و فهمید که راست میگمخلاصه قرار شد به بهونه الکی برم خونه و اونم پشت سرم بیادمسلما من زودتر رسیدم و از هیجان داشتم میمردمفکر میکردم که دوسم داره که میخاد بیاد تو ذهنم برنامه می چیدم که وقتی اومد چیکار کنیماومد بعد از سلام و دست دادن من قفل کردم اون از من بدتر نمیتونستم حرف بزنم و کاری کنمنزدیک هم نشسته بودیم دیدم کم کم دستش اومد رو کیرم و منم همین کارو انجام دادمشدت استرس و هیجان انقدری بالا بود که در عرض کمتر از یک دقیقه جفتمون ارضا شدیمحس عذاب وجدان کل وجود حمید رو گرفت و گفت من میرم تو هم بیا پیش بقیه و رفتبا رفتنش انگار یه قسمت از وجودمم رفت هرچی رشته بودم پنبه شد حالم خیلی بد شدپیام داد کارمون بد بوداشتباه بودزشت بودگفت تو اشتباه میکنی که میگی عاشق من شدی اصلا ممکن نیست آدم عاشق همجنس خودش بشهچشمام پر شده بود و بغض کل وجودمو گرفته بود با چشمای خیس گفتم آره من چند وقته دوست دخترم ولم کرده حشری شده بودم و اون حرف هارو زدم شما ببخش و جدی نگیر…بزرگترین مشکل همجنسگرا ها نگاه بد مردم نیست ، ترس از اعدام نیست ، ترس از خدا هم نیستبزرگترین مشکل و عذاب اینه که عاشق شخصی بشی که علاوه بر دگرجنسگرا بودن حست رو درک نکنه و به چشم یه مریض و یه اشتباه بهت نگاه کنه….خیلی ها میگن عشق خدا و معجزستبه نظرم درست میگنتنها عشقه که میتونه یه آدم بی مسئولیت رو به مسئولیت پذیر ترین و جنگنده ترین آدم تبدیل کنه.حتی اگه یه طرفه باشه میتونه فرد رو به خلاق ترین و تیز بین ترین آدم ممکنه تبدیل کنه که واسه دلداده کردن طرفش هرکاری میکنه.حتی اگه ممنوعه هم باشه میتونه دو طرف رو انقدر شجاع کنه که واسه ممکن کردن عشقشون از هیچی و هیچکس ترس نداشته باشنولیولیولی اگه یه طرفه و ممنوعه باشه فقط میتونه عاشق رو نابود کنهمیتونه یه آدم فعال و سرزنده و علاقه مند به تیپ و مد رو جوری زمین بزنه که بشه یه آدم گوشه گیرساکتکچلو تنها …نوشته ساسی

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *