یک قطره آرامش (۱)

807
Share
Copy the link

بی هدف تو کوچه پس کوچه های شهرم میچرخیدم شاید برای این که یه انگیزه برای زندگیم پیدا کنم تازه از زندان آزاد شده بودم . هیچ وقت روز آزادیم یادم نمیره . همه میگفتن دیگه از این آشغالدونی خلاص شدی . حیف حیف که از نظر اونا فقط اینطور بود .دنیای بیرون از اون دیوارا مث یه سگ دونی میمونه که از هزار تا آشغال دونی بدتره .لااقل داخل زندان هیچکس دو رو نیست . هیچ کس تنها نیست چند وقتی میشه از زندان در اومدم . راستش درست یادم نمیاد چند هفتس . شایدم چند ماه وقتی زندگی هرروز سگی تر میشه دیگه حساب روزات از دستت در میره انگار میافتی تو یه دالان که هر روز بیش تر توش فرو میری . هر روز امیدت به نجات کم تر از روز قبل میشه . تقریبا پایان مغازه های شهرو زیر پام قدم زدم ولی کی بود که به یه سابقه دار کار بده .تازه اول جوونیم بود و پایان امید و آرزوهام تو دلم مرده بود . چند روزی بود به پوچی رسیده بودم به بی ارزشی این دنیا .خودم. این مردم که بی تفاوت از کنارم میگذشتن . همین جور تو حال و هوای خودم بودم و با خودم کلنجار میرفتم تو فکر تار عنکبوتای ته جیبم بودم به فکر این که امشبو کجا بخوابم که یهو چشمم به یه خیاطی افتاد که یه آقای تقریبا مسن توش داشت کار میکرد . با خودم گفتم اینم مثل خیلیای دیگه همشون عوضین ولی دیگه آخرین امیدم بود شاید آخرین جای شهرم بود که برای یه کار ساده با حقوق بخور و نمیر بهش رو نزده بودم تو همین دو به شکی بودم و تو فکر خودم غرق شده بودم که دیدم توی مغازم . حتی نمیدونم چه طور داخل مغازه رفتم یه حرکت ناآگاهانه …-سلام آقا خسته نباشید-سلام جوون بفرمایید رفتم کنارش وایستادم بعد از این که به من تعارف کرد که بشینم کنارش روی یه صندلی که تقریبا اواخر عمرش بود نشستم -اقا مزاحمتون شدم بپرسم شما برای کارتون کارگر نمیخواین -چرا جوون خدا تو رو برا من فرستاده من دیگه کم کم دارم پیر میشم ن جون درست و حسابی برام مونده ن چشم و سوی درست و حسابی . تا دیروزم دخترم بود کمک دستم بود تا امروز که اونم رفت سراغ درس و دانشگاهش و سراغ زندگیش حالا همینطور که داری از خودت میگی بطا این سوزنو برام نخ بکش دیگه چشمام سو نداره برا این کارا نخ و سوزنو ازش گرفتم و ادامه دادم -از خودم . چیز گفتنی ندارم یه سابقه دارم که یه مدته از زندان اومدم بیرون -جرمت چی بوده پسرم -جرمم این بود که برای سیر کردن شکمم مجبور شدم برم دزدی . اگه منم مثل دختر شما پدر ننه بالا سرم بود الان باید میرفتم دانشگاه . ن این که برا یه لقمه نون و جای خواب دور تا دور خیابونای شهرو پرسه بزنم با گفتن این حرف پیر مرد کم کم تو فکر فرو رفت بعد از یک مدت سکوت که فضای حاکم توی خیاطی رو کامل دگرگون کرده بود ،پیرمرد ادامه داد -جوون دستت درد نکنه اون نخ سوزنو بده من نخ سوزنو بهش دادم و ادامه داد -خب اسم شما چیه -پارسا -اسم قشنگیه -تنها چیزی که پدرم برام گذاشته فقط همین اسمه خوشحالم لااقل این کارشو درست انجام داده با این حرفام پیر مرد کم کم داشت تشویق میشد که منو استخدام کنه -خب پسر از خیاطی چی میدونی -تو زندان کارای خیاطی و دوخت و دوز لباسای پاره میکردم -خب خوبه لااقل صفر کیلومتر نیستی یه خنده ی خیلی بی معنی با این شوخی بی معنی ترش زد و منم یه لبخند روی لبام حک شد به خاطر این که یه کار پیدا کرده بودم کم کم چراغ امید و آرزوم داشت روشن میشد -آقا پارسا چرا انقد تو فکر رفتی این طور که معلومه شب جایی هم برای خوابیدن نداری -از کجا فهمیدین -خوب جوون میگی چند روزه از زندان اومدی ولی هنوز ساکت تو دستته امشب بیا به این ادرس یه فکری برای جا خوابت میکنم کاغذو از دستش گرفتم و به سمت در خیاطی رفتم که در همین حین یه دختر خانم تقریبا نوزده یا بیست ساله وارد خیاطی شد یه سلام به سمت پیر مرد کرد و خیاط در جوابش گفت سلام دخترم تازه فهمیدم این همون دختر خیاط بود یه نگاه به من انداخت و یه نگاه به دستم که برگه ی ادرس توش بود منم بی تفاوت با یه خداحافظی از خیاط از در خیاطی خارج شدم .از این که یه نفر پیدا شده بود که اینقدر با مهربانی باهام برخورد کرده بود خوشحال بودم و غرق در افکار خودم از کنار ساختمونی که چند لحظه ی پیش فکر سقوط از بالاشو داشتم بی تفاوت عبور کردم هوا کم کم داشت تاریک میشد . آرزو میکردم اون پسر امشب به خونمون نیاد . میتونستم از حالا آتش انتقامو که از چشمای پدر پیرم بیرون میزد حس کنم -پدر جون من نمیفهمم این پسر چه گناهی داره -ساکت باش دختره ی بی چشم و رو مث این که یادت رفته پدرش سر ما چه بلایی آورده -ولی پدر -ولی بی ولی . یادت رفته اون روزایی رو که چه جوری در یه در دنبال پدرش میگشتیم از وقتی اون کارو با مادرت کرد و مادرت دست به خود کشی زد من فقط میخواستم پیداش کنم تا با دستای خودم بکشمش . حالا که امروز خدا به من یه شانسی داده و پسرش با پای خودش اومده سمتم چرا دست رد به سینه ی شانسم بزنم . وقتی که گفت اسمش پارساست با اون موهای خرماییش و اون چشمای آبیش فهمیدم پسر همون حرومزادس جفت پدر و پسر عین همن . یکی زنا کار و اون یکی هم دزد سر گردنه پدرم داشت یه بند این حرفارو میزد و خاطرات گذشته رو دونه به دونه مرور میکرد شاید میخواست کاری که قراره انجام بده رو توجیه کنه منم که دیگه گوشم ازحرفاش پر شده بود خودمو سپردم به پرنده ی خیال ذهنم -سارا پدر پاشو برو درو باز کن خود زنا زادشه .ساعت یه ربع به نه بود ای کاش نمیومد اصلا نمیدونستم پدرم میخواد باهاش چی کار کنه ولی مطمئن بودم تقاص این ده سال و از این پسر میگیره اونو نمیکشت ولی کاری میکرد که آرزوی مرگ برای پسر شیرین ترین آرزو بشه.-سارا کجایی. دارم میگم برو درو باز کن بااحترام تعارف بزن بیاد داخل . مواظب باش دست گل آب ندی قدم هامو آرومو شمرده شمرده به سمت در طی کردم تو این فکر بودم که همه چیزو بهش بگم ولی وقتی به گذشته فکر میکردم مصمم میشدم که به پدرم تو این کار کمک کنم وقتی درو باز کردم و چهرشو دیدم خشکم زد . درسته اون همبازی های دوران بچگیم بود همون پارسا کوچولوی شیطون عجیی بود که مارو نمیشناخت یا لااقل پدرمو نشناخته بود . شاید تاثیر زندان باشه یا افکار مخدوشش اجازه نمیده به این چیزا فکر کنه .-حاجی هستن -بله ،ولی…..-دخترم دم در چی میگین بیاین داخل دیگه دوست داشتم همه چیو به پارسا بگم .اون دوست کوچولوی خودم ولی حالا دیگه کار از کار گذشته بود پدرم یه نگاه زیر چشمی بهم انداخت که یعنی دست از پا خطا نکنم همه سمت اتاق رفتیم برای خوردن شام ولی پارسا رفته بود برای خوردن جام شوکران واقعا باورم نمیشد که آدمای به این خوبی هم تو دنیا پیدا میشن که این طور با افراد غریبه صمیمی و مهریون برخورد کنن . ولی یه چیزی مثل سوزن توی مخم هی این طرف و اون طرف میرفتو مغزمنو با هر بار رفت و آمدش سوراخ میکرد ؛این دختر چه قدر برام چهره ی آشنایی داشت . امکان نداره من که چیز زیادی یادم نمیاد وقتی ده یازده سالم بود پدرم منو تنها گذاشته بودو و منم که کسو نداشتم شدم یه ولگرد خیابونی و بعد چندسال هر روز به یه دلیلی دستگیر میشدم و میرفتم زندان تااین آخری که برای دزدی گرفته بودنم و به خودم قول دادم که اومدم بیرون خودمو اصلاح کنم تو این فکرو خیالات بودم که باصدای پیر مرد به خودم اومدم -پسرم از فردا بیا دم حجره کارتو شروع کن . امشبم همینجا بخواب و از فردا بعد کار کلید حجره رو میدم بهت که همونجا شبا بمونی باورم نمیشد . یعنی یه آدم انقدر میتونست به من غریبه که به خاطر دزدی افتاده بودم زندان اعتماد کنه -شما چه طوری انقدر به من اعتماد دارین حاجی کسکش حروم زاده -مظلومیتو تو اون چشمات میبینم . من که این موهارو تو آسیاب سفید نکردم در همین حین دختر حاجی کسکش حروم زاده یه سفره اورد جلومون پهن کرد و رفت که غذا رو بیاره .نمیدونم چرا انقدر توجهم نسبت به این دختر زیاد شده بود . شاید به خاطر این که اولین دختری بود که بعد مدتی که تو زندان بودم ،میدیدمش . فقط دنبال یه قطره آرامش تو این دنیا میگشتم و اون دختر مثل یه دریا آرامش بود .-پسرم چرا غذاتو نمیخوری انقدر تو افکار خودم غرق بودم که نفهمیدم حتی کی برام غذا کشیدن .چند لقمه ای خوردم که حس کردم دارم دچار سرگیجه میشم -حاجی حاجی کسکش حروم زاده حا……………………..ادامه ی داستان از زبان سارا …واقعا نسبت به خودم حس نفرت داشتم . آخه چه طور تونستم تو غذای پارسا داروی بیهوشی بریزم کم کم داشت قطره های مروارید چشمم از صدف به سمت ساحل گونه هام هدایت میشدن که پدرم گفت-چته دختر نکنه دلت به حالش میسوزه . دختره ی احمقبرو از تو انبار زنجیرو بیار دست و پاشو زنجیر کنم .یه کاری میکنم که تا خود صبح برامون زوزه بکشه و پارس کنه .از خودم بدم اومد .رفتم تو اتاقمو درو محکم پشتم بستم تا خودم گریه زاری هام تنها باشیم ……………..ادامه ی داستان از زبان پارسا ..با برخورد شعاع های نور که از یه سوراخ کوچیک به چشمم میخوردن به هوش اومدم . چیزی که میدیدمو باور نمیکردم . لخت تو یه انبار با زنجیر کلفت بسته شده بودم . کلی فکر و ذهن به سرم زد ولی منطقی ترین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اونا منو گرفتن که اجزای بدنمو بفروشن .منم لخت بسته بودن تا فکر فرار از سرم بیرون بره .باخودم کلنجار میرفتمو به خودم فحش میدادم آخه مرده ی احمق مگه میشه یه نفر انقدر مهربون باشه . مگه یادت رفته اینجا یه سگ دونیه اون پیرمردم یه گرگ لای گله ی سگا .تو افکار خودم غرق بودم که صدای در توجهمو به خودش جلب کرد -خوب خوابیدی حروم زاده ازتختت که راضی بودی (بعدش یه قهقهه ی بلند زد که منو حسابی ترسوند )-از جون من چی میخواین چرا منو اوردین اینجا -یعنی منو یادت نمیاد . این اسما چه طور سارا،مش یعقوب(درسته حالا یادم اومده بود . پایان خاطراتی که گذشته بود و ظلم پدرم تو یک لحظه از جلو چشمام رد شدن )-این قضیه ها به من ربطی نداره . من اونموقع یه پسر کوچیک بودم فقط -خفه شو و دیگه نذاشت حرفمو کامل کنم . رفت از گوشه ی زیر زمین یه چوب نسبتا ضخیم برداشت باهاش چند بار زد به پهلو و سرم از درد هیچی به ذهنم نمیرسید که یهو حس کردم کونم داره از درد منفجر میشه -داری چی کار میکنی پیر مرد دیوونه -خفه شو دارم جبران این ده سالو میکنم . ازاین به بعد تا آخر عمرت هر روز به من باید کون بدی تا شاید یه آب و غذا انداختم جلو روت . از امروز تا آخر عمرت میشی بچه کونی من . با تموم کردن جمله هاش کیرشو کرد تو کونم .منم دیگه هیچی رو نمیفهمیدم فقط خون دور و برم ریخته بود و مشتایی که از هر طرف موقع تلمبه زدن به صورتم برخورد میکرد . ادامه دارد……..نوشته aramesh-abadi

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *