اولین سکس ام با خوشگل خارجی اهل افغانستان در قم

0 views
0%

سلام به همه. این داستان کاملا واقعیه و به خاطر اینکه تایپ کردنم سریع و روان هست سعی کردم که از ادبیات محاوره ای استفاده کنم که خسته نشید.من اسمم وحید هستش. 29 ساله قد 187 اندامم هم عالیه (8 ساله شنا کار می کنم) . دوستام میگن که تو هم خوشکلی که آدم دلش میخواد که بهت بده و هم بکنتت. متولد و ساکن تهران.قصد منبر رفتن ندارم. میخوام اولین سکس زندگیم رو براتون تعریف کنم. خیلی وقته که دارم پایان داستان های این سایت رو میخونم ولی هم حوصله نوشتن داستان رو نداشتم و هم اینکه فکر می کردم که داستانم جذاب نباشه. ولی وقتی که دیدم خیلی ها داستان هاشون رو منتشر کردن منم جسارت پیدا کردم و شروع به تایپ این داستان کردم.داستان اینه که من چند سالی هست که توی قم زندگی می کنم و همه می دونید که اینجا از لحاظ مسائل حجاب و این مسائل خیلی سخت گیری می کنن . در واقع نمی تونی چیزی به نام خانم و یا دختر رو به معنای واقعیش ببینی چه برسه به اینکه بخوای نگاهشون کنی و یا یه مهمونی داشته باشید. حالا چه برسه به سکس….اینجا همه چی خفه است و مثل شهر مرده هاست.من اون موقع 24 سالم بود. منم توی اون سن و سال مثل بقیه آدما سعی می کردم که خیلی شبیه دیگران باشم و البته مجبور هم بودم. به خاطر اینکه اینجا توی یه شرکت کار می کردم که همه آدماش مذهبی بودن. بعد از 1 سال کار کردن توی اون شرکت به خاطر تسلط زیادم روی کامپیوتر، شدم مسئول انفورماتیک شرکت.من یه اتاق کامل داشتم که کاراهای مربوط به منسجرهای شرکت و سایت و شبکه رو انجام می دادم. اون موقع تازه اینترنت پرسرعت مد شده بود و ما هم به خاطر شرایط مالی خوبی که شرکتمون داشت و تخصصی که من داشتم مجبورشون کردم که یه اینترنت پرسرعت بگیرن برامون.اون موقع مثل الان فیلترینگ اینقدر شدید نبود. ولی خب بعد از کلی جستجو می شد یه سایت سکسی پیدا کرد و یه چرخی توش زد.اما من بیشتر توی یاهو منسجر و این چرت و پرتا می چرخیدم.یه مدیر داخلی داشتیم (اسم مستعار علی) که مثل بقیه قمی ها آدم مذهبی نشون می داد ولی بچه شهید محلاتی تهران بود. ولی در کل پسر خوبی و خوشکلی بود. من خیلی باهاش نزدیک شدم و اینقدر که من خونشون می رفتم و اون هم می اومد خونه ما. یه جورایی بین همه دوستام تک بود. باطن خوبی داشت و هم تیپ خودم بود. البته همه ادما شیشه خورده دارن…بیشتر اوقات توی اتاقای شرکت می چرخید مخصوصا وقتی که بیکار می شد و چون خیلی کنجکاو بود و از اینترنت و این چیزا سر در نمیاورد می اومد توی اتاق منو با هم کپ می زدیم و توی مسنجر مسخره بازی در می اوردیم واسه مردم. خب شرکت آخرای وقت دیگه کسی نبود حدودای 4-5 عصر دیگه یه جورایی شرکت بسته می شد و چون کلید شرکت هم دست اون بود می موندیم و از کس چرخ زدن توی اینترنت لذت می بردیم تا اینکه کم کم مسائل سکسی و اینجور داستان ها به وسط می اومد و منم واسه اینکه خالی از عریضه نباشه و بهش نشون بدم که اینترنت فقط یاهو مسنجر نیست یه خورده از این سایت های سکسی بهش نشون می دادم تا اینکه کم کم بیشتر وقتمون رو توی این سایت ها می گذروندیم و خوش بودیم .البته این رو یادم رفت بگم که علی آقای ما متاهل بود و اون موقع یه پسر داشت و الان 1 دختر هم خدا بهش داده. خوشکلی اونا هم به باباشون رفته.تا اینکه بحث ارضای جنسی و این چیزا می اومد وسط . یه بار بهم گفت که چه طوری خودت رو ارضا می کنی و منم چون دیگه باهاش خودمونی شده بودم و مثل 2 تا برادر شده بودیم راحت درباره خودارضایی و اینا هم صحبت می کردیم. ولی اون با این چیزا حال نمی کرد. چون هم مزه سکس رو چشیده بود و هم دیگه متاهل شده بود . ولی من همیشه در حسرت یه کردن توپ بودم. توی عمرم حتی یه نگاه معنی داری به هیچ دختر یا زنی نکرده بودم. ولی وقتی که 6 ماه تموم همه زندگیت بشه دیدن فیلم سوپر و داستان های سکسی و دیگه کم کم حس می کنی که باید یه تفاوت بین خود جدیدم و اون خود قدیمیم بدم.یه بار بحث صیغه کردن مطرح شد که گفت تا حالا سکس داشتی و منم گفتم نه. وقتی که گفتم نه مثل اینکه برق سه فاز بهش زدی به کونش. چشماش داشت می زد بیرون. از اون موقع به بعد یه جوری باهام حرف می زد که انگاری کس خل عالم و آدمم. بعد از یه مدت که باهاش درد و دل کردم و که منم دوست دارم سکس داشته باشم ولی کسی رو ندارم نه دوست دختر و نه دوستی که اهل این کارا باشه (در واقع اون موقع توی قم باید خایه هات اندازه پیکنیک می بود) تا بگم برام ردیف کنه. بهش گفتم تویی که اینقدر منمو احمق فرض می کنی (البته اون موقع واقعا کلمه احمق توی مسائل جنسی حقم بود) بیا و رفاقت خرج کن یه دختر هم واسه ما پیدا کن…..این مسئله گذشت تا اینکه یه باز زنگ زد خونه و بعد از احوال پرسی و اینا گفت که امروز عصر چه کاره ای. گفتم که هیچی. گفت پس ساعت 5 بیا سر چهارراه شهدا قمما هم رفتیم نشستیم توی ماشین و صحبت کردیم و گفتم ها چیه چیکار داری ؟ گفت میخوام یکی از آرزوهات رو من براورده کنم من مونده بودم که خدایی چه آرزویی؟دور زدیم رفتیم دم در حرم . حالا اگه قسمتتون شد اومدید یه قسمتی داره به نام آستانه. که بیرون از صحن و سرای حرمه.اونجا یه چیزی حدود 20 تا تلفن عمومی بود که مخصوص عربای عوضی کذاشتن…. که دیدم رفت پست سر یکیشون واستاد و بهم گفت که وقتی بهت اشاره کردم پشت سرمون بیا توی ماشین. یه جورایی ریده بودم به خودم. هم می ترسیدم که یکی از آشناها ما رو ببینه و هم گفتم که یهو مامورای انتظامات خفتمون کنن.القضا رفت سر اولین تلفن به بهونه تلفن زدن. گفت خانم من کارت تلفن دارم اگه کارتتون تموم شد کارتم شارژ داره و اگه استفاده کردید و شارژش هم تموم شد مشکلی نیست من می تونم خودتون رو هم تا یکی دو ساعت عوضش شارژ کنم.اینو که گفت من تازه دوزاریم افتاد که بله خانم بازیه. فکر نمی کردم که کار به سکس و اینا برسه. نهایتا یه خورده میخواد من از زنا دیگه اینقدر نترسم.اولین باجه جواب نداد.رفت سراغ دومی و سومی و چهارمی … من دیگه خسته شدم. فکر نمی کردم که کارش بگیره. تا اینکه دیدم دم یکی از باجه ها زیاد واستاده. با خودم گفتم که الانه یارو برینه بهش و همه بریزن اونجا. یه جورایی از اینکه این پسر این همه خایه داشت تعجب کرده بودم. ولی خب خوشکلی که اون داشت روی هر زنی تاثیر می ذاشت.تا اینکه از پشت گفت که بیا. منم همش اینور و اونور و دید می زدم تا یه جورایی لای زائرا خودم رو قایم کنم که یهو دیدم رفتن روی صندلی نشستن که دیدم ببببببببببببببببببببببببله سرکار خانم یه افغانستانی وحشتناک خوشکله. وقتی دیدمش پایان استرسم دوبرابر شد. چون توی اون زنای چادری یه جورایی اون عجیب فلاشر میزد. یا شاید من توی توهم این بودم که زیر ذره بین هستم. و فکر می کردم که همه دارن مارو نگاه می کنن. . با اشاره بهم گفت که بیا بشین ولی من ترسیده بودم. خدایی شاید با خودتون بگید کس خل احمق خب برو بشید ولی اینجا قمه و از این خبرا نیست. حتی خانم و شوهراش هم تخم ندارن کنار هم بشینین چون یهو عین جن مامورای ارشاد حرم و اون کس کشا پیداشون می شه.القضا من نرقتم که یهو دیدم دختره موبایلش رو در آورد. گفتم احتمالا میخواد شماره موبایلش رو بگیره و از این حرفا که بعد از 10 دقیقه دیدم که یه خانم دیگه که پشتت به من بود اومد سمت اونا. دیگه بدجور ریده بودم. بدجور. گفتم وای دیگه بدبخت شدیم این زنه حتما از این مامورای عفاف و حجاب های دم حرم هستن که بیان زاغ سیاه چوب بزنن ببینن که دختر فراری های اینجا کیان و ببرندشون کلانتری و ارشاد…. منتظر اشاره علی بودم که بگه وحید فراررررررررررررررررررررررررر کن. البته چون من وسیله نداشتم و همه احتمالات رو در نظر گرفته بودم فاصله ام رو ازشون زیاد کردم. تا اینکه دیدم از رفتار من خندش گرفت. گفت اون رفیقمه که دیدم هر سه تاشون برگشتن سمت من…………… اه خدای من خدا رو شکر اون زنه دومی که اومده بود یه خانم 40 ساله ای بود که خاله اون دختره بود. اسم دختره مرجانه بود و اسم خاله رو یادم نیست ولی اسمش ایرانی نبود واسه همین از ذهنم پریده.وقتی که بلند شدن اونا جلوتر رفتن و رفتن سمت ماشین اونا عقب سوار شدن و من هم جلو. شروع کرد به تعریف کردن از من و این که خیلی باحاله و با مرام و از این حرفا . که یه جورایی سر صحبت رو باز کنه. مرجانه شوهرش مواد مخدر اینور و اونور می کرده و معتاد هم بوده و 3 سال بود که اعدامش کرده بودن.رسیدیم دم خونه علی. که گفتم یا ابوالفضل اینجا چه کار داری. که گفت من ماشین رو همینجا پارک می کنم با فاصله و شما هم بعد از من بیاین تو. خودش رفت در رو باز کرد و سوئیچ ماشین رو داد به من که بعد از مرجانه اینا بیا توی حیاط. گفتم باشه. هنوز به صورتشون نگاه نکرده بودم. قلبم داشت وایمیستاد.همه رفتن و من بعدش رفتم توی حیاط که دیدم نیش همشون بازه و دارن می خندن. اونا دیگه باهاشون آشنا شدم و اونا رفتن طبقه پایین و من و علی رفتیم بالا. گفت که تو برو شربت آماده کن تا من آماده بشم.من رفتم پایین و اونا نشسته بودن و یه جورایی می شد گفت که اونا هم ترسیده بودن. به تابلوها و کامپیوتر و این چیزا نگاه می کردن. من رفتم داخل و شربت رو براشون ریختم در حالی که داشتم شربت رو می ریختم دیدم علی هم از پله های بالا اومد پایین و رفت صاف نشست کنار خاله ه. منم روبروشون نشسته بودم. تعارفشون کرد که شربت بخورن ولی نخوردن که دیدم خاله گفت اول خودتون بخورید بعد ما میخوریم. تازه فهمیدم می ترسن که مواد خواب آور و از این چیزا توش باشه…. من لیوان خودم رو تا نصفه خوردم و که یهو دیدم علی بلند شد و گفت که خاله بیا بالا کارت دارم. همین که رفت در رو هم پشت سرش بست. با خودم گفتم خدایا اینا همدیگه رو می شناسن؟ نمی شناسن؟ قضیه چیه ؟؟ که یهو گفت وحید ما می ریم بالا شما هم راحت باشین. مرجانه اینقدر خوشکل بود که از زیباییش قلبم ضربانش شده بود 300 تا در دقیقه. صدای پاشون می اومد که دارن می رن بالا. که در رو باز کردم گفتم علی یه دقیقه بیا. اومد گفت که چیه.؟ گفتم خب چیکار کنم؟ گفت (با صدای بلند) هیچی بیا منو بکن. کس به این نازی برات آوردم برو بخورش دیگه که دیدم مرجانه از توی اتاق صدای خندش بلند شد و شهوت یهو ریخت روی سرم. گفتم محرم و نامحرم چی؟ در رو باز کرد گفت هر چی من می گم تکرار کن (صیغه محرمییت) رو خوندو در رو بست و گفت دیگه خفه شو و بخورش. من از گستاخیاش متعجب بودم چون تا حالا باهم اینطوری صحبت نکرده بودیم اونم توی این شرایط (مثل اینکه دنبالش کرده باشن گفت که توی اون گیر و دار تو میگی چیکار کنم؟ بذار برم خاله رو بکنم بیام و بعدشم میام تو رو می کنم)همین که داشتم در رو می بستم حس کردم که یه دستی خورد به رونام. ترس همراه با شهوت رو برای اولین بار در پایان زندگیم حس کردم (حسی که همه خاطراتی رو باهاش دارن)در رو قفل کردم و برگشتم که گفت عزیزم اولین بارته؟ گفتم آره . گفت منم بعد از 3 سال اولین بارمه ( بعد از اینکه باهاش بعدا ارتباطم زیاد شده بود متوجه این مسئله شدم که راست می گفت) ولی توی کتم نمی رفت اون موقع که یه حوری به این خوشکلی یهو بیاد دست من.گفت تو خیلی استرس داری و الان دیگه من و تو خانم و شوهریم. با لهجه افغانستانی اینو گفت که خندم گرفت و یهو دیدم که لب توی لب شدیم. لباش مزه شربت آناناس رو می داد. مزه ای که هروقت میخورم یاد اون لبا می افتم. بهم یاد داد که چطوری لب بگیرم ازش و اون چطوری لب بده که حال بیشتری داشته باشه. یهو بهم گفت نترس خوشکلم. یه خورده بهم برخورد.(با خودم گفتم مارو باش شاید 10 هزار بار فیلم سوپرهای مختلف رو دیدمو حالا این میخواد به ما بگی ناشی؟) همونجا بود که حس کردم دیگه باید مثل مرد عمل کنم و واقعا به اون لحظه که فکر می کنم می بینم چیزی کم نذاشتم.سریع رفتم سراغ مانتوش و دکمه ها رو که باز می کردم حس غرور عجیبی بهم دست میداد چون هم کارم حلال بود و هم اینکه داشتم یه دختر فوق العاده خوشکل رو لمس می کردم. همه چی برام اولین بار بود. دکمه ها رو داشتم آروم باز می کردم که اون هم سریع روسریش رو برداشت. موهاش مش شده بود یه جورایی انگاری از آرایشگاه دزدیده بودیمش. یه لباس سفید ناز محلی با گلدوزی های خوشکل صورتی زیر اون مانتوی مشکیش بود و شاید دروغ نباشه که اگه بگم همچین لباسی رو تا حالا ندیدم. هر دومون هنوز سرپا بودیم که آخرین لباسش رو هم درآوردم و دیدم که یه سوتین قرمز و یه شرت سفید تنشه از همه اینا سفیدتر پوستش بود که مثل مرمر بود. تو بگی یه ذره مو داشته باشه چه برسه به اینکه بخواد با تیغ بزنه همون موقع دیگه نشتیم و خودش سوتین رو درآورد و من برای اولین بار 2 تا سینه گرد و خوشکلی که اون موقع نمی دونستم سایزش چنده رو گرفتم توی دستام و شروع کردم به خوردن (الان که فهمیدم سایزش 75 بوده) مزه اش هنوز توی دهنمه . فرش زیرمون اونو اذیت می کرد چون اون لخت شده بود و من هنوز لباسام تنم بود. از گوشه ی اتاق بچه اش یه تشک اوردم و انداختم زیرمون و اون خوابید روش. بهم گفت تو هم بیا منم لباساتو درارم. من نشستم و تیشرت نارنجی که تنم بود رو در آورد و افتادم روش اصلا حواسم به این نبود که شلوار هنوز پامه. شروع کردم به ادامه خوردن سینه هاش.تمام تجربیات دیداری که از فیلم ها داشتم رو ریختم روی دایره و ملچ مولوچم اینقدر زیاد بود که یه نگاه کردم به چشماش که دیدم چشاشو بسته و داره آه و اوه می کنه. این صحنه سکسی رو شاید هزاران بار دیده بودم ولی وقتی داشتم کاملا اون رو حس می کردم دیوانه وار شهوتم رفت بالا. سریع اومدم بین سینه هاش رو شروع کردم به بوسیدن و لیس زدن آروم آروم اومدم سمت کسش که گفت شلوارتو در بیار تا داغی بدنتو حس کنم. شلوار رو که درآوردم دیدم نشست کنارمو گفت خودم میخوام اول کیرت رو ببینم . 3 ساله که کیر ندیدم.کیر من مثل قدم خیلی بزرگه 19 سانت اون موقع بوده . الانم شده 21. اینقدر بزرگه که وقتی شق کامل می کنم از سر کش شرتم می زنه بالا. مرجانه هنگ کرده بود گفت این کیرته؟ گفتم آره بزرگه نه؟ گفت نه فقط یه خورده از کیر خر کوچیکتره. با دو تا دستاش اومد جلوم و پایان کیرم رو از روی شرت لمس کرد و گفت آهههههههههههههه.خانم حشرش زده بود بالا. خوردن حرفه ای سینه هاش سکس رو خوب پیش برده بود جلو. … ازم پرسید تمیزه؟ گفتم آره امروز صبح حموم بودم و شرتم هم نو نو هستش. سریع شرتم رو کشید پایین با یه سرعت پایان کیرم رو کرد توی دهنش و هلم داد روی تشک. حالا جامون عوض شده بود. سر و صدامون رفت بالا و من وقتی که نگاهش می کردم که داره کیرمو میخوره داشتم می ترکیدم. اینقدر قشنگ ساک می خانم که مثل جاروبرقی حس کردم که پایان آب کیرمو می خواد از کمرم بکشه بیرون که یهو دیدم در می زنن و علی یهو داد زد وحید در رو باز کن… آروم لای در رو باز کردم و یه چیز انداخت داخل. کاندوم بود. گفت از این استفاده کن که نرینی به خونه و زندگیم. من داشتم در رو دوباره قفل می کردم که مرجانه کاندوم رو از روی زمین برداشت و بازش کرد. خیلی خوشکل کشیدش روی کیرم.هر چی بیشتر به مرجانه نگاه می کردم به خوش تراش بودن بدنش بیشتر دقت می کردم و حشری تر می شدم. خوابوندمش روی تخت و شروع کردم به بوس کردن ناف و شکمش که آروم آروم صداش در اومد. اتاق گرم شده بود و پوستمون شروع کرده بود به عرق کردن همراه با شهوت و سکس. وقتی که شرتش رو بوس کردم دیدم یه خورده بلند شد و دستاش رو تکیه گاه کرد و نیم خیز نگام می کرد که میخوام چطوری شرتش رو درارم. من کامل خوابیده بودمو آروم از بغل شرتش رو درآوردم همین که به کس تمیزش رسیدم دیدم که کسش سفید، بدون مو و خوش بو (هنوز اون بو توی مشاممه) مثل خودش سریع پایان کسش رو کردم توی دهنم و شروع کردم به خوردن. حالا نخور کی بخور. واقعا مزه خوبی می داد.10 ثانیه نگذشته بود که دیدم دستاش رو برداشت و کامل خوابید و لنگاشو انداخت روی شونه هام. یه خورده سنگینی می کرد ولی اصلا حواسش نبود و غرق در لذت شده بود و من هم چون هم داشتم لذت می بردم و هم خسته شده بود از این وضعیت نامناسبی که داشتم سریع لنگاشو برداشتم و اونارو باز کردم. کسش با لیسایی که من ازش می زدم غرق در آب شده بود و همینطور سرخ شده بود و خوشبوتر. انگشت شستم رو گذاشتم روی چوچولش که یهو سریع لنگاش دورم پیچید و جیغش دراومد و دستم غرق در آب شد و ریخت روی تشک. توی عمرم اینقدر آب ندیده بودم حتی توی فیلمها. نگاهش کردم که دیدم صورتش توی اون موهای مش کردش گم شده و پاهاش همچنان لرزشهای ریز ریزی می زد و با بدنم تماس داشت. سریع رفتم سمت لباش و آروم باهاش نفس به نفس شدم و یه ده دقیقه فقط داشتم ماساژش می دادم که حالش بهتر بشه چون من هنوز خودمو بهش نشون نداده بودم و کیرم داشت درد می گرفت کم کم.برش گردونمو شروع کردم به ماساژ دادن باسنش و کونش. سوراخ کونش رو که دیدم یه ذره سیاهی دورش نبود. مثل اینکه تازه متولد شده . سفید سفید سفید بود. ناخوداگاه پایان سرم رو کردم لای کونشو شروع کردم به خوردن سوراخ کونش. آب دهنم چند برابر شده بود اینقدر زیاد بود که سر می خورد و می رفت سمت کسش. (ناله های سکسی عجیبی می زد. مثل اینکه یه نفر رو زده باشدت و کوفته بشی و همه جات درد بگیره)ازش پرسیدم حالت خوبه که گفت از این بهتر نمی شم. من یه دوره کلاس ماساژ ژاپنی رفته بودم و اینقدر حرفه ای ماساژ دادم که دوباره زنده شد. برش گردوندمو شروع کردم به خوردن کسش که گفت میخوام پارم کنی. میخوام جرم بدی. میخوام پایان کیرت رو یهو بکنی توی کسم. میخوام پایان کسم را در بر بگیره. میخوام پُرم کنی از اون کیر گنده ات. منم از آب دهنمو و آب کسش و عرق هایی که کرده بودیم و همه چی دیگه ردیف شده بود بهش گفتم که چون خیلی برگه و درازه خودت هدایتش کن که اذیت نشی(البته راستش اون موقع چون کس از نزدیک ندیده بودم و می ترسیدم که بکنم توی سوراخ شاشش این حرفو زدم) دستاشو گذاشت روی کیرمو گذاشت سر سوراخ کسش و یه خورده خودش رو هماهنگ کرد و آروم آروم تا 3-4 سانتی کیرمو کرد توی خودش. که دیدم داره می لرزه . با خودم گفتم شانش کیریه مارو ببین دوباره ارضا شد. ولی در حالی که می لرزید دستش هنوز روی کیر من بود و اونو محکم فشار می داد به داخل که تقریبا نصفه رفت داخل. چشماش بسته بود و فقط نفس می زد. صداش در نمی اومد که گفت حالا تمامش رو بکن توم و خودتو بنداز روم. منم همین کار رو کردم و یهو جفت پاهاشو دورم قفل کرد و یه جیغی کشید که صداش هنوز توی گوشمه. با دستاش هم کمرم رو محکم چنگ می زد فقط میگفت ای خدا ای خدا اوووووووووووووووف و گریه زاری اش گرفت. گریه زاری ای همراه با شهوت و همراه با درد. گریه زاری اش به خاطر لطفی بود که من به مرجانه کردم.آروم آروم شروع کردم به بالا و پایین کردن و شروع کردم به گائیدنش. اینجا بود که با پایان شهوت دوباره جملات جرم بده . پارم کن. من مال توام و فقط تورو میخوام. کیر گنده من و از این حرفا. من هم شروع کردم به گائیدنش سریع و تند و تند تند که دیگه خودم نفهمیدم که مغزم اصلا کار می کنه یا نه؟ فقط بالا و پایین می کردم و اون هم زیر دستم شدیدا صداش دراومده بود. بعضی موقع ها اوفففففففففففففففففف اوفففففففففففففففففففایی می کرد که یاد فیلم سوپرا مینداخت منو.حرکاتم شدید و شدیدتر شده بود هوا گرم گرم و عرق های پیشونیم از نوک دماغم روی نافش چیک چیک می کرد (کاندومش تاخیری بود) تا اینکه فهمیدم داره آبم میاد که گفتم فکر کنم، فکر کنم، فکر کنم … که صدام قطع شد و با پایان احساسی که بهم دست می داد ارضا شدم و اون هم با من شروع کرد به نالیدن و اههههههههههههه و اوههههههههههه کردن. یه 3-4 دقیقه ای روش افتاده بودم و کیرم آروم آروم توی کسش داغ شروع کردن به خوابیدن و کوچیک شدن. بلند شدم و کیرمو آروم درآوردم و کاندوم رو گره زدم و خوابیدم بغلش و ازش تشکر کردم و وقتی که داشتم از این همه خوشکلیاش تعریف می کردم اونم از من و کیر بزرگ و کلفتم تعریف می کرد که آروم سرمو گذاشتم روی سینه هاش و چشمامو بستم.با خودم گفتم که از علی خبری نشد. احتمالا خاله رو به جای اینکه بکنه خوردتش یه چند دقیقه گذشت و لباسامو پوشیدم و خودم لباس های مرجانه رو از شرت و سوتین بگیر تا لباسهای روش رو تنش کردم. واقعا لذت وصف ناشدنی ای داره. دراز کشیدیم تا خبر علی اینا هم بیاد.چند دقیقه بعد صداشونو از توی پله ها شنیدیم و خودمونو جمع و جور کردیم که الان دیگه می گن در رو باز کنید ماییم.در رو باز کردیم و خاله اش گفت مرجانه زود بریم…. خیلی دیر شده الان علی آقا پدرمونو در میاره (علی آقا شوهر خاله بود و اونا قرار بود که برن واسه خرید و زودی برگردن)دم در علی دوست ما رفت و کیف پولش رو آورد و 20 هزار تومن بهشون داد که نفری 10 هزار تومن حق مهریه اشون باشه. ولی مرجانه پول رو از خالش گرفت و 10 تومنش رو گرفت و داد به من و گفت من عمرا از تو مهر بخوام. من تازه تو رو پیدا کردم…..ما تا یک سال با هم بودیم و صیغه سالیانه باهاش بسته بودم چون نمی خواستم که واقعا از دستش بدم. عاشقش شده بودم. یه دختر سفید و سکسی و خوشکل و بی مو کس تنگ و خود اندام با وزن 60 کیلیو و سینه های درشت و گردش …. دیگه چی میخواستم.توی این یکسال از خونه مجردی یکی از دوستام که توی کار واردات پوشاک بود استفاده می کردیم. چون همش یا تهران بود یا ترکیه.آخرا بهم گفت که داریم می ریم مشهد و میخوایم برگردیم افغانستان و مدت عقد ما تموم شد و از هم خداحافظی کردیم. بعد از اون مدت هیچ سکسی به اون اندازه بهم لذت و خاطره نداد.ولی دومین سکس زندگیم بدترین سکس عمرم بود. ولی بقیه شون هم خوب بودن.امیدوارم که لذت برده باشید.تابستان 85 نوشته وحید

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *