بازیچه (۲)

0 views
0%

الیزا پاشد اومد سمت من یکمی نگام کرد گفت بد گفتم خودتی خندید جلوم واساد من روی صندلی نشسته بودم باد دستاش سرم رو آورد بالا توی چشای هم خیره شدیم دستش رو گرفتم یکمی فشار دادم جیغش در اومد میخواست دستش رو بکشه نزاشتم یهو من کشیدمش سمت خودم پرت شد توی بغلم خندیدم پیشونیش رو بوس کردم گفتم منو اذیت میکنی؟ یه لبخند خوشگل زد بعد نشست روی پام (پشتش به من بود) سرش رو داد عقب گذاشت نردیک شونم کامرون خندید گفت دیگه خیلی سکسی شدین الیزا خودش رو بهم فشار داد گفت تقصیر اینه کامرون و الیزا با هم صحبت میکردن من تکیه دادم عقب الیزا هم خودشو داد عقب تر تکیه داد به من میدونستم اگه یکم دیگه ادامه پیدا کنه کار به جاهای باریک (سکس) میکشه از طرفی هم شهوت وجودم رو گرفته بود و منم خودم رو تسلیم شهوت کرده بودم سرم رو بردم جلو کنار گوش الیزا آروم گفتم Hey Sexy Lady الیزا خندید کامرون با تعجب نگاه میکرد گفت به منم بگین به کامرون نگاهی کردم گفتم خب تو هم بیا نزدیک ما بشین ببین چی میگیم.کامرون پاشد اومد کنار ما واساد گفت حالا صحبت کنین الیزا خندید گفت صحبت نداریم کامرون یه اخم خوشگل کرد گفت به منم بگین یکمی نگاش کردم گفتم آخه گفتن نداره عمل داره کامرون یکمی با تعجب بهمون نگاه کرد گفت «حرامی» با لهجه انگیسی یه کلمه عربی کس کش پروند من مردم از خنده کامرون اومد جلوم دستش رو گذاشت روی لبام گفت نخند دستش رو گرفتم گفتم «حرامی» خندید گفت خودتی دوباره دستم رو گذاشت روی لبش یکمی تکون داد الیزا هم با تعجب ما رو نگاه میکرد.یکمی توی چشای کامرون خیره شدم. شهوت تو وجود هممون بیداد میکرد.الیزا دستش رو گذاشت روی پام یکمی فشار داد دستم رو گذاشتم رو شونش یکمی چرخوندمش به سمت خودم لبام رو بردم جلو تو صورت هم نگاهی کردیم بعد لبام رو روی لباش فشار دادم دستاش رو گذاشت پشت سرم محکم فشارم داد به سمت خودش زبونش رو میکشید روی لبام یکم بعد سرش رو برد عقب یکمی بهم نگاه کردیم یهو زیر بغلش رو گرفتم بلندش کردم بردمش روی تخت یه دونه روی لباش رو بوس کردم کامرون اومد کنارم واساد سرم رو کشید سمت خودش آروم لبام رو بوسید بعد زبونش رو در آورد کشید روی لبام سرم رو برد نردیک تر زبونش رو گذاشت توی دهنم با زیر زبونم بازی میکرد چند لحظه ای همینطوری ادامه دادیم سرم رو بردم عقب از هم فاصله گرفتیم به الیزا نگاهی کردم تاپش رو در آورده بود یه سوتین قرمز تنش بود نشستم کنارش خم شدم روی لباش رو بوس کردم بعد آروم دستام رو از روی سوتین مکشیدم روی سینه هاش اونم دستاش رو گذاشت روی دستام یکمی فشار داد منم محکم تر روی سینه هاش دست میکشیدم یکم بعد پیروهن و شلوارم رو در آوردم کامرون اومد جلوم دکمه های لباس یکسره ای که تنش بود رو باز کرد لباسش رو در آورد من خیره به بدنش بودم پوست سفید و قشنگی داشت بدنش کشیده و ناز بود سینه هاش هم کشیده و خوشگل بودن اومد نشست جلوی پام دستش رو آروم کشید روی شرتم یه لبخندی زد شرتم رو در آورد سرش رو برد پایین آروم زبونش رو کشید روی کیرم یکمی باهاش بازی کرد بعد محکم تا جایی که میتونست میکرد توی دهنش لباش رو بهم فشار میداد تنگ تر میشد خیلی قشنگ ساک میزد الیزا پشت گوشم رو بوس کرد از روی تخت اومد پایین رفت پشت کامرون دستش رو گذاشت روی سینه هاش آروم شروع کرد به مالیدن. کامرون هم با قدرت تموم واسم میخورد دستم رو گذاشتم روی سرش موهای بلوندش رو جمع کردم روی سرش اونم با قدرت و سرعت به کارش ادامه میداد انقدر دهنش رو تنگ و سفت میکرد که چند دقیقه بعدش حس کردم آبم داره میاد ولی چیزی نگفتم نزدیک ارضا شدنم بود موهاش رو محکم کشیدم آبم با فشار توی دهنش خالی شد یه جوری نگام کرد دیگه راه برگشتی نداشت مجبور شد تا آخرش بخوره بزور جلو خندم رو گرفته بودم همش رو خورد تو صورتم نگاه کرد گفت چرا نگفتی؟ گفتم یهو شد کامرون پاشد جلوم واساد دستم رو بردم جلو آروم شرتش رو از پاش در آوردم دستم رو گذاشتم وسط پاش تو صورتش نگاهی کردم یه اخم ناز کرد گفت نوبت تو شده خندیدم گفتم نه گفت آره کامرون روی تخت دراز کشید منم پایین وسط پاهاش بودم الیزا هم لباساش رو در آورد روی زانو جلوی صورت کامرون نشست وسط پاهاش درست جلوی دهن کامرون بود یکمی روی کس کامرون دست کشیدم انگشتم رو بالاش میکشیدم پاهاش رو جمع کرد گفت مثل خودم خندیدم گفتم باشه پدر دهنم رو گذاشتم روی زانو هاش با لبام از زانو هاش تا ران پاهاش رو لمس میکردم کامرون چنگ زد پشت باسن الیزا کشیدش جلو با قدرت تموم کسش رو میخورد الیزا هم موهاش رو روی سرش جمع کرده بود آروم نفس نفس میزد سرم رو بردم بالاتر لبام رو گذاشتم روی کسش یکمی باهاش بازی کردم بعد مثل خودش محکم و با قدرت شروع کردم به خوردن یهو کامرون پاهاش رو جمع کرد خودش رو به دهنم فشار میداد معلوم بود بیش از حد تحریک شده حس میکردم هر قدر من فشار رو بیشتر میکنم اونم فشار زبونش رو به کس الیزا بیشتر میکنه.زبونم رو کشیدم روی چوچولش با قدرت باهاش بازی میکردم صدای نفس نفس زدن هممون توی اتاق پیچیده بود لبام رو برداشتم دستم رو بردم وسط پاش یکمی فر کردم توش دستم کاملا خیس شده بود دوباره لبام رو گذاشتم وسط پاهاش با دستم کسش رو باز کردم زبونم رو فرو کردم توش یکمی چرخوندم کامرون یه جیغ کشید خودش رو بیشتر بهم فشار داد منم یه بار دیگه همون کارو تکرار کردم میدونستم داره ارضا میشه پاهاش رو جمع کرد بیشتر فشار داد همون موقع با قدرت ارضا شد آبش ریخت روی لبام. سرم رو آوردم بالا کامرون با اینکه ارضا شده بود ولی هنوز واسه الیزا میخورد چند لحظه بعد الیزا یه جیغ بلند کشید اونم ارضا شد حس کردم آبش ریخت توی دهن کامرون الیزا خودش رو کشید کنار آروم به بالای تخت تکیه داد کامرون پاشد نشست به من نگاه کرد دوباره قیافش یه جوری شده بود فهمیدم حدسم درست بود حالا آب الیزا توی دهنش بود مجبور بود بخوره به لبم اشاره کردم یه لبخند زد منم با پشت دستم لبم رو پاک کردم اونم فکر کنم تا آخرش خورده بود آروم گفت حقت بود گفتم تو که مال الیزا هم خوردی پس سهمت بیشتر بود خندید گفت عیبی نداره. کامرون چهار دست و پا شد (سگی) رفتم پشتش آروم کیرم رو از پشت گذاشتم جلوی کسش یکمی باهاش بازی کردم بعد آروم فرو کردم توش کامرون یه تکونی خورد گفت آروم تر منم حس سادیسمم تحریک شد حرصم گرفت تا ته فرو کردم یه جیغ خیلی بلند زد بدنش یکمی شل شد سرش رو گذاشت روی بالش آروم نفس نفس میزد توی دلم کلی خندیدم شروع کردم به تلمبه زدن تازه فهمیدم چرا میگفت آروم تر انقدر تنگ بود حس میکردم پوست کیرم داره کنده میشه به خودم گفتم اونجوری که من یهو فرو کردم دختره بگا رفت سرش رو محکم به بالش فشار میداد بلند نفس نفس میزد منم نامردی نکردم گفتم حالا که بگا رفت بزار تا آخر بره سرعتم رو بیشتر کردم با پایان قدرت تلمبه میزدم کامرون آروم سرش رو از روی بالش بلند کرد گفت بسه چیزی نگفتم به کارم ادامه دادم دوباره با بیحالی گفت بسه اما مگه سادیسم من دست بردار بود؟ وزنم رو انداختم روش بازم محکم تر تلمبه میزدم کامرون دیگه نفسش در نمیومد که چیزی بگه فقط به سختی نفس میکشید حس کردم دارم ارضا میشم سریع درش آوردم دستم رو گذاشتم زیر کیرم فشار دادم که آبم نیاد کامرون شل شد آروم دراز کشید روی تخت الیزا با تعجب به ما نگاه میکرد کامرون رو چرخوندم سمت خودم یکمی سینه هاش رو بوس کردم از روی تخت اومدم پایین لب تخت واسادم (تخت پایه بلند بود) الیزا اومد سمتم جلوم دراز کشید پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد کیرم رو آروم گذاشتم جلوش یکمی باهاش بازی کردم که دوباره سفت بشم کامرون آروم خودش رو یکمی تکون داد موهاش بهم ریخته بود تنش قرمز خون شده بود به من نگاهی انداخت گفت دیوونه آروم اومد روی سر الیزا یه دستی روی سینه هاش کشید بعد چهار دست و پا شد یکم خودش رو کشید پایین کسش جلوی صورت الیزا بود یکم دیگه کیرم رو به کس الیزا کشیدم سفت شده بودم سرش رو فر کردم نگه داشتم یکمی چرخوندم الیزا حلقه پاهاش رو محکم به کمرم فشار داد آروم گفت اذیت نکن بعد چنگ زد دور باسن کامرون کشیدش پایین تر زبونش رو محکم فرو میکرد توی کسش. یکمی دیگه اذیتش کردم دیگه داشت جیغش در میومد کیرم رو تا نصفه کردم توش الیزا یه تکون آروم خورد مکثی کردم بعد همش رو تا ته کردم توش شروع کردم به تلمبه زدن الیزا نفس نفس زنان زبونش رو محکم توی کس کامرون میچرخوند منم سرعتم رو بیشتر کردم این یکی هم تقریبا تنگ بود چند دقیقه بعد داشتم ارضا میشدم سریع کشیدم بیرون گذاشتم روی کسش یکمی تکون دادم آبم با فشار ریخت روی شکمش دستم رو گذاشتم روی کسش محکم میمالیدم و چوچولش رو بازی میدادم حلقه پاهاش سفت تر شد یه تکون محکم خورد اونم ارضا شد آبش آروم سرازیر شد بیرون یکمی روش دست کشیدم آبش رو مالیدم اطراف کسش و رانهاش اونم حلقه پاهاش رو باز کرد کامرون هم که معلوم بود ارضا شده آروم خودش رو کشید اونور لبای خیس و لزج الیزا رو دیدم خندم گرفت فهمیدم حالا نوبت اون بود که آب بخوره اون 2تا همینطوری بیحال افتاده بودن یه دستمال برداشتم دستام رو تمیز کردم یواش یواش لباسام رو تنم میکردم.نیم ساعت بعد اون 2 تا هم لباساشون رو پوشیده بودن بهم دیگه نگاه میکردیم الیزا خندید گفت خیلی عالی بود باید بازم برنامه بزاریم به کامرون نگاهی کردم هنوز صورتش سرخ بود موهاش هم خیلی بهم ریخته معلوم بود چه بلایی سرش اومده به زور جلو خندم رو گرفته بودم یه اخم ناز کرد گفت تو سادیسم داری دیگه خندیدم گفتم درسته واقعا دارم یه نفس عمیق کشید گفت میدونم، هنوز پایان تنم داره میسوزه لبام رو گاز گرفتم گفتم ببخشید پاشدم رفتم سمتشون گفتم دستتون درد نکنه خیلی خوش گذشت اون 2 تا که بیحال روی تخت نشسته بودن با تعجب بهم نگاهی کردن الیزا گفت تو بیحال نیستی؟ اصلا بهت نمیاد یه سکس طولانی داشتی آروم خندیدم گفتم بقول یکی خوب خرج بدنت میکنی که این شدی الیزا خندید گفت چه دوست صادقی با سر تایید کردم گفتم شماره منو که دارین هرموقع دوست داشتین زنگ بزنین خوشحال میشم ببینمتون در ضمن منم هرموقع آدامس اضافی داشتم برای فروش خبرتون میکنم هردوشون خندیدن بعد دیدم کامرون دستش رو گذاشت وسط پاش محکم فشار میداد لباش رو گاز میگرفت میگفت درد میکنه یه چشمکی زدم گفتم خوب میشی بقول ایرانیا هرموقع بزرگ شدی از یادت میره یه اخم خوشگل کرد گفت خیلی بدی خم شدم لباش رو بوس کردم گفتم ببخشید اونم خندید لبام رو بوسید گفت مهم نیست بجاش کاملا ارضا شدم. بعد لبای الیزا رو بوس کردم گفتم حتما بهم زنگ بزن خوشحال میشم بابت همه چیز هم ممنون خیلی لطف کردی الیزا لبخندی زد گفت تو هم همینطور رفتم سمت در اتاق بهشون یه نگاهی انداختم دست تکون دادم از اتاق اومدم بیرون پایین هنوز شلوغ بود.از ساختمون اومدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم به ساعت نگاهی کردم 11 شب بود حس گرسنگی میکردم سوار ماشینم شدم حرکت کردم رفتم… نیم ساعت بعد جلوی KFC واسادم رفتم غذا سفارش دادم اومدم بیرون بیشتر صندلی ها خالی بودن روی همون صندلی که اونشب پیش الناز و سانیا نشسته بودم اذیتشون میکردم نشستم به صندلی خالی اونا نگاهی کردم دلم واسه الناز تنگ شده بود انگار همین دیروز بود کنار ساحل واساده بودم الناز توی بغلم بود داشتیم به غروب خورشید نگاه میکردیم.دلم بیشتر از همیشه گرفت. یه سیگار روشن کردم موبایلم رو باز کردم صدای یاورم پایان اطراف پیچید یه کام عمیق از سیگارم گرفتم به صندلی خالی الناز خیره شدم یاورم با بغض میخوند…واسه جشن دلتنگی ما گل گریه زاری سبد سبد بود – با طلوع عشق من و تو هم زمین هم ستاره بد بوداز هجرت تو شکنجه میشم کوچ تو اوج ریاضتم بود – چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهایتم بودبه دادم برس، به دادم برس، تو ای ناجی تبار من…آخر شب روی تختم دراز کشیده بودم کم کم داشت خوابم میبرد یهو موبایلم زنگ خورد 2.3 تا فحش دادم چشامو بستم بخوابم دیدم ول کن نیست از جام پاشدم موبایلم رو برداشتم فکر کردم اشتباه میبینم چشام رو مالیدم نه درست بود شماره ملیسا بود ساعت رو نگاه کردم 12.30 شب بود گفتم آخه اینوقت شب چیکار داره؟ تلفن رو جواب دادم بعد از کلی این دست اون دست گفت یه کاریت دارم میخوام ببینمت منم کلی غرغر کردم گفتم نصفه شبی زنگ زدی میگی فردا ببینمت؟ خوب همون فردا زنگ میزدی همچین خورد تو ذوقش خودم دلم براش سوخت یه معذرت خواهی کرد گفت اگه کارم مهم نبود هیچ وقت منت تو یکی رو نمیکشیدم فردا ساعت 7 بیا لابی هتل کنکورد بعدم تلفن رو قطع کرد یکم با خودم خندیدم گفتم حقش بود، حالا یاد بگیره دیگه واسه من مامور عدالت نشهغروب از باشگاه رفتم خونه دوش گرفتم زدم بیرون تا رسیدم اونجا ساعت 7.30 شده بود رفتم دیدم با اخم نشسته منم نشستم جلوش آروم گفت ساعت چنده؟ با صراحت گفتم 7.30 یکمی سرش رو تکون داد گفت آدم بمیره از اینکه بخواد منت تو رو بکشه بهتره مبل چرخون که روش نشسته بودم رو مثل بچه هی اینور اونور میکردم بعد با سر تایید کردم گفتم دقیقا همینطوره یهو برق 3 فاز گرفتش حس کردم بغض گلوش رو گرفته سریع کیفش رو از روی میز برداشت پاشد گفت 100 سال دیگه قیافه تو رو نمیخوام ببینم.آروم گفتم بشین مونده بود چیکار کنه گفتم بشین حالا که این همه راه اومدم میخوایی بری؟ با تردید نشست سر جاش آروم گفت خیلی پر رویی ارا فقط همین.یکمی نگاش کردم گفتم حالا بگو گوش میدم؟ یکمی با انگشتری که دستش بود بازی کرد گفت یه مشکلی برام پیش اومده کمکم میکنی؟ سرم رو تکون دادم گفتم من جانور بدی هستم یه اخمی کرد سرش رو انداخت پایین گفت البته گاهی وقتها جانور بدی هستی، ولی خیلی جاها کمکم کردی اونا هم فراموش نمیکنم.با سر تایید کردم گفتم خب بهتر شد حد اقل مامور عدالت یکمی عدالت رو رعایت کرد یکمی بهم نگاه کرد گفت ارا یکی خیلی اذیتم میکنه با تعجب بهش نگاهی کردم گفتم خب؟ سرش رو انداخت پایین گفت حالا میخوام کمکم کنی. هاج و واج نگاش میکردم گفتم مگه من کلانتر شهرم؟ آدرس شرطه رو نداری 3 تا خیابون پایین تره آروم خندید گفت نه منظورم این نبود نمیخوام مادر پدرم بفهمن آخه تقصیر خودم بود اینجوری شد، حالا اونا از من انتظار ندارن همچین اتفاقی برام افتاده باشه میدونی که من تاحالا هیچ وقت تو زندگیم حاشیه نداشتم.یه اخمی کردم گفتم هرکس خربزه میخوره پا لرزشم میشینه. یجور خاصی نگام کرد گفت حالا یه چیز ازت خواستما.مکثی کردم گفتم چرا از برادر جونت نخواستی؟ یکمی این پا اون پا کرد گفت ارا اذیتم نکن اون فقط 17 سالشه چرا حرف بیخودی میزنی؟ چشام رو تنگ کردم بهش خیره شدم گفتم حالا موضوع چیه؟ لباش رو گاز گرفت سرش رو انداخت پایین با انگشتری که دستش بود بازی میکرد آروم گفت تقصیر خودم بود.یکی یه بار باهام شوخی کرد منم باهاش شوخی کردم بعدش همینطوری ادامه پیدا کرد بعد دیدم رابطه مون داره ادامه دار میشه تصمیم گرفتم دیگه ادامه ندم بعد اونم نارحت شد گفت من مسخره تو نیستم بعد اذیتم میکنه مثل اوسکولا داشتم نگاش میکردم گفتم بعد بعد بعد یه 2.3 بار دیگه بگو آروم خندید گفت خب روم نمیشد بگم هول شدم.یکمی فکر کردم گفتم خر خودتی با تعجب نگام کرد گفت چی؟ گفتم خر خودتی قضیه شوخی نبوده. لباش رو گاز گرفت گفت به جون خودم اولش شوخی بود بعدا یکم جدی شد منم که میدونی از این رابطه های دوست دختر و دوست پسر خوشم نمیاد،اونم نارحت شد فکر کرد من دستش انداختم مسخرش کردم. یکمی مکث کردم گفتم با منم میخواستی همینکارو کنی نه؟ یهو مثل برق گرفته ها گفت نه تو که میدونی چقدر دوستت داشتم 4 سالم از دور کنارت بودم اینو بچه هم بود فهمیده بود.بعد سرش رو انداخت پایین گفت ارا اگه تو انتظارات منو بر آورده میکردی جونمم بخاطرت میدادم ولی میدونی که مشکل از خودته… یه سیگار روشن کردم رفتم تو فکر چند دقیقه بعد بهش نگاهی کردم گفتم چیکار باید بکنم؟ یه جورایی با خوشحالی لبخندی زد گفت اذیتم نکن تو خودت میدونی باید چیکار کنی. با تردید به دورو برم نگاهی کردم گفتم یواش پدر یکی ندونه فکر میکنه من آدم کش حرفه ای هستم حالام دارم ماموریت میگیرم آروم خندید گفت ببخشید منظورم اینه که تو خودت تجربه زیاد داری من بهت آمار میدم تو حل کن.یه کام عمیق از سیگارم گرفتم به صورتش خیره شدم میخواستم یکمی باهاش شوخی کنم گفتم عوضش چیکار میکنی؟ لبخندی زد گفت ارا اذیت نکن دیگه یه اخمی کردم گفتم نه معامله مون نمیشه من میرم با ناباوری بهم نگاهی کرد گفت باشه ببخشید تو بگو چیکار کنم؟ یکمی مکث کردم گفتم شرط داره شرطش هم درد داره آروم یجوری با التماس گفت ارا اذیتم نکن تو منو میشناسی. همچین گفت که دلم سوخت از شوخی خودم پشیمون شدم آروم خندیدم گفتم شوخی کردم یه لبخند خوشگل زد گفت مرسی.سیگارم رو خاموش کردم گفتم چطوری ببینمش؟ یکمی فکر کرد گفت من باهاش قرار میزارم تو بیا بگو دوست پسرمی. یکمی نگاش کردم گفتم پس قرار هم میزاشتی؟ سرش رو انداخت پایین گفت به جون ملیسا فقط 2 بار اونم نیم ساعت نشد. گفتم باشه یه جای خلوت قرار بزار چند ساعت قبلش منو خبر کن.با تعجب نگام کرد گفت چرا جای خلوت؟ مگه میخوایی کاری کنی؟ یه نیشخندی زدم گفتم نه میخوام بوسش کنم بگم دستت درد نکنه به کارت ادامه بده خب خره من اگه دوست پسر تو باشم میام میشینم سر قرار به مرده میگم آقا تورو خدا دوست دختر منو اذیت نکنین؟ آروم خندید گفت چه میدونم؟ من تا حالا از این کارا نکردم چیزی نگفتم یه نفس عمیق کشیدم گفتم منتظر زنگت هستم هر موقع قرار گذاشتی قبلش خبر بده نه اینکه زنگ بزنی بگی الان پاشو بیا آروم خندید گفت اینو دیگه حالیم میشه آروم گفتم چه عجب یه اخمی کرد گفت بی ادب.یکمی نگاش کردم گفتم شب خوش از جام پاشدم رفتم سمت در خروجی. از ساختمون هتل اومدم بیرون ملیسا صدام کرد برگشتم نگاش کردم اومد نزدیکم سرش رو انداخت پایین با تردید گفت ببخشید. گفتم بابت چی؟ گفت همین موضوعی که گفتم دیگه. با سرم تایید کردم گفتم مهم نیست رفتم کنار ماشین دوباره صدام کرد یه آهی کشیدم نگاش کردم گفتم ها؟ دیگه چیه؟ لبش رو گاز گرفت یکمی مکث کرد گفت مواظب خودت باش یه اخمی کردم چیزی نگفتم نشستم توی ماشین حرکت کردم رفتم.ظهر دنبال کارای خودم بودم ملیسا زنگ زد گفت واسه غروب ساعت 6 قرار گذاشتم بیا به آدرسی که میگم. گفتم باشه من تا ساعت.5.30 دقیقه باشگام 6 خودم رو میرسونم ملیسا آدرس رو داد آخرشم گفت ارا جون ملیسا دیر نکنی باز 6.30 بیایی؟ آروم خندیدم گفتم نترس میام… ساعت 5.30 از باشگاه اومدم بیرون کیفتم رو گذاشتم عقب تو شیشه های دودی ماشینم خودم رو نگاه کردم یه تی-شرت تنگ تنم بود بدنم مثل همیشه بخاطر تمرین ورم کرده بود یکمی موهام رو مرتب کردم رفتم سمت آدرسی که ملیسا داده بود. سر ساعت 6 اونجا بودم بین چند تا برج تجاری یه کوچه تنگ بود که پنجره های پشتی برجها به سمت اون کوچه بود.ماشین رو یه گوشه پارک کردم تو دلم گفتم مرسی اینجا چه باحاله خیلی عادی رفتم داخل کوچه ملیسا صورتش به سمت من بود مرده هم پشتش به من جلو همدیگه واساده بودن.آروم رفتم نزدیکشون مرده داشت میگفت اینجا دیگه کجاست؟ مگه داری مواد بالا پایین میکنی؟ ملیسا یکمی به من نگاه کرد لبخند روی لباش نشست به مرده گفت همینطوری آخه مهمون هم داریم. مرده خندید گفت مهمون دیگه کیه؟ ملیسا گفت دوست پسرم میخواد بیاد مرده سریع گفت دوست پسرت؟ چرا دروغ میگی؟ ملیسا گفت اولا که راست میگم دوما که درست صحبت کن. مرده گفت حالا حرف رو عوض نکن. تو فکر کردی من مسخره تو ام؟ ملیسا گفت من مسخره نکردم بین ما هم چیزی نبود از اولشم بهت گفتم من اهل دوستی و این حرفا نیستم مرده یکمی مکث کرد گفت تو که نبودی چرا از اولش گذاشتی کش پیدا کنه؟ ملیسا آروم گفت ببخشید مرده گفت همین؟ ملیسا گفت ولی این دلیل نمیشه تو هرچی بخوایی بگی یا اذیتم کنی.پسره نیشخندی زد گفت به همین خیال باش.ملیسا با ترس یه نگاهی به من کرد با دستام اشاره کردم آروم باش بعد به مرده گفت ببین همینجا همه چیزو فراموش کن باشه؟ الان دوست پسر من بیاد اینجا برای هردومون دردسر درست میشه تو برو من وقتی اومد بهش میگم شوخی بود.پسره گفت برو پدر بعد به ملیسا نزدیک تر شد ملیسا یکم رفت عقب گفت به من نزدیک نشو مرده خندید گفت نزدیک شم مثلا چی میشه؟ ملیسا با ترس به من نگاه کرد بعد به مرده نگاه کرد گفت هیچی منم از خودم دفاع میکنم مرده زد زیر خنده گفت حیف این لباسای گرون قیمتت نیست؟ ملیسا یکم رفت عقب تر گفت نه نیست باز مرده یکم رفت جلو تر گفت آره راست میگی، این کثیف شد نیازی به شستن هم نداری چون همون موقع میتونی بری 10 برار گرون ترش رو بخری ترس توی چشای ملیسا فریاد میزد منم دست به سینه یکم عقب تر واساده بودم نگاه میکردم از قصد ساکت بودم میخواستم یکم مزه ترس و حماقت رو بچشه تا یاد بگیره دفعه بد بخاطر حس دخترونه بازی های جدی شروع نکنه. پسر دستش رو دراز کرد دست ملیسا رو گرفت گفت چرا میلرزی؟ من که باهات کاری ندارم ملیسا دستش رو محکم کشید عقب گفت ولم کن مرده مکثی کرد گفت بهمین راحتی ولت کنم؟ حس میکردم ملیسا از ترس چشاش داره سیاهی میره یجورایی شل شده بود مرده دستش رو کشید روی صورتش گفت نترس ملیسا زد روی دستش گفت به من دست نزن مرده یه خنده آروم کرد دوباره دستش رو گذاشت روی صورتش برگشت پشت سرش رو نگاه کنه یهو منو دید دست به سینه واسادم دارم نگاشون میکنم از جا پرید هوا هم کم کم داشت تاریک میشد فکر کنم یه لحظه فکر کرد روح دیده به زور جلو خندم رو گرفتم به ملیسا نگاهی کردم یه نفس راحت کشید به زور یه لبخندی زد گفت اینم دوست پسرم.پسره به من ملیسا نگاهی کرد بعد به من نگاه کرد گفت راست میگه؟ با سر تایید کردم بعد با صدای کلفت و خش دارم گفتم ما با هم مشکل داشتیم مثلا میخواست با اینکار منو اذیت کنه.من از شما عذر میخوام خودم باهاش برخورد میکنم.پسره لحن صحبت کردن منو دید فکر کرد چه خبره گفت این که نمیشه هرکاری خواست بکنه بعدم بگه ببخشید یکمی اخم کردم گفتم مگه چیکار کرده؟ یجوری صحبت میکنی انگار 1 ساله باهم دوستین، خونه آخرش 1 هفته باهم صحبت کردین بعدم ملیسا فکراشو کرده دیده نمیخواد با کسی دوست شه تموم شده رفته. مرده یکمی با اخم نگام کرد منم به ملیسا گفتم بدو بریم با تو هم زیاد کار دارم ملیسا اومد سمتم دستم رو گرفت گفت ببخشید بعد روی صورتم رو بوس کرد سرش رو گذاشت روی شونم محکم فشار داد.دستش رو فشار دادم گفتم مهم نیست بریم چند قدم رفتیم مرده گفت صبر کنین با هم برگشتیم نگاش کردیم مرده اومد جلو به ملیسا نگاهی کرد گفت جبران میکنم فکر نکن بهمین راحتی بود. ملیسا با نارحتی نگاهی به من کرد معلوم بود خیلی نارحت شده درسته که نسبتی باهم نداشتیم ولی بهرحال اون به امید من اومده بود اینجا. منم به غیرتم بر خورد دستش رو ول کردم یهو یقه مرده رو گرفتم مرده داد زد گفت ولم کن هولش دادم عقب گفتم مادرجنده خوبه من اینجا واسادم اینو میگی مرده گفت برو گمشو رفتم جلو گفتم یه بار دیگه مزاحم دوست دختر من شی میکشمت فهمیدی؟ ملیسا اومد دستم رو گرفت گفت ارا ولش کن بیا بریم مرده خیره شده بود به ملیسا بلند داد زدم نگاه نکن بعد سریع دستم رو از دست ملیسا کشیدم بیرون با کف دست کوبیدم تو صورتش پرت شد عقب سرش خورد به دیوار افتاد روی زمین ملیسا یه جیغ زد گفت کشتیش رفتم جلو تر با پاهام مرده رو یکمی تکون دادم از بینی و دهنش خون میریخت بیرون مرده آروم دستش رو گذاشت روی صورتش یکمی آخ و اوخ کرد یه لگد زدم تو پهلوش گفتم خفه ملیسا دستم رو گرفت گفت جون ملیسا بیا بریم تموم شد بعد دستم رو کشید گفت بیا دیگه. به مرده نگاهی کردم آروم از درد به خودش میپیچید بعد پشت سر ملیسا راه افتادم از کوچه اومدیم بیرون. سرش رو انداخت پایین گفت مرسی، یکمی نگاش کردم گفتم ماشینت کجاست؟ آروم گفت ترسیدم نیاوردمش گفتم بشین خودم میرسونمت.تو راه هردومون ساکت و آروم بودیم فقط نشونی خونشون رو ازش پرسیدم که برسونمش. یک ساعت بعد جلوی یه ویلا واسادم ملیسا پیاده شد گفت بفرمایین؟ گفتم ممنون مرسی.یکمی نگام کرد گفت ارا میشه یه لحظه پیاده شی؟ گفتم خب همینجا بگو؟ گفت نه پیاده شو راحت ترم.با اکراه پیاده شدم رفتم سمتش گفتم بگو؟ سرش رو انداخت پایین گفت واسه اون روز ببخشید از دستت عصبانی بودم.لبخندی زدم گفتم مهم نیست پیش میاد کاری نداری؟ یکمی نگام کرد گفت نه میخواستم بروم گفت ارا گفتم هوم؟ گفت دستت درد نکنه بازم ممنون.با سر تایید کردم خواستم برم دوباره صدام کرد برگشتم سمتش گفتم ها؟ لباش رو گاز گرفت گفت یه چیزی دیگه ام میخواستم بگم اومد نزدیکم توی صورتم خیره شد گفت دوستت دارم بعد خودش رو ول کرد توی بغلم سرش رو گذاشت روی شونم محکم خودش رو بهم فشار میداد مونده بودم چیکار کنم آروم گفتم ببین ملیسا… یکم خودش رو کشید عقب دستش رو گذاشت روی لبام گفت بس کن دیگه نمیخوام بشنوم.بعد دوباره سرش رو روی شونم فشار داد گفت هر دلیلی میخوایی بیار ولی بازم دوستت دارم. آروم گفتم اشتباه نکن زود هم تصمیم نگیر، یکمی سرش رو برد عقب تو صورتم خیره شد گفت 4 سال منتظر همین لحظه بودم پس زود تصمیم نگرفتم لبخند ملیحی زدم گفتم پس داری اشتباه میکنی اخمی کرد گفت به خودم مربوطه بعد سرش رو آرود جلو لباش رو آروم گذاشت روی لبام محکم بوسم کرد یکم بعد ازم فاصله گرفت رفت سمت ویلاشون یه آهی کشیدم سرم رو تکون دادم سوار ماشینم شدم رفتم.آخر شب کنار شیشه های قدی اتاقم واساده بودم و مثل همیشه به بیرون خیره بودم نمیدونم چرا حس میکردم چراغ آسمون خراشها بیشتر از همیشه بهم میخندن شایدم دیوونه شده بودم و خبر نداشتم بهر حال با این همه بد بختی دیوونه شدن من دور از ذهن نبود یه سیگار روشن کردم چشمم رو دوختم به خنده مرموز چراغ آسمون خراشها نکته جالبش اینجا بود که چراغ خطر قرمزی که بالای آسمونخراشها نصب بود و همیشه از دیدنش لذت میبردم حالا اونم داشت بهم میخندید.نور قرمز پر رنگی که داشت به طور مرموزی هی کمرنگ،پر رنگ میشد و شاید فقط من اینارو میدیدم.یه کام عمیق از سیگارم گرفتم گفتم خدایا کاش میدونستی چقدر خسته ام… چند لحظه بعد موبایلم زنگ خورد حدس میزدم کی باید باشه چون من اصلا منتظر تماس کسی نبودم گوشی رو برداشتم حدسم درست بود ملیسا بود یه کام عمیق دیگه از سیگارم کرفتم تلفن رو جواب دادم…سلام چطوری؟- (صداش رو کش داد) سلام. خوبم تو خوبی؟ممنون بد نیستم. (نفس عمیقی کشیدم) خیالت راحت شد؟- (خندید) واسه کدومش؟ اون مرده یا تو؟هردوش- خب آره تو باشی خیالم از همه چیز راحته بهرحال درسته جانور بدی هستی اما کم کم دارم به این نتیجه میرسم که حق داری هرکسی بخواد توی قرن یخی موفق باشه باید جانور بدی باشه…(نیشخندی زدم) چی بگم، خب روزگار اینجوری بارم آورد- میدونم و حق داری. الان که فکرشو میکنم شرایط تورو میبینم میفهمم حق داری تازه من از گذشته دور تو خبری ندارم ولی بقول خودت باید خیلی مخوف باشه(آروم خندیدم) آره بیشتر از اونی که فکر کنی.- اوه اوه سر فرصت باید همشو واسم تعریف کنی قول میدم چیزی نگمکدوم فرصت؟- (صداش جدی شد) ارا تورو خدا بس کن حوصله ندارم.ملیسا میشه یه لحظه از واقعیت فرار نکنی؟ باور کن من بدرد تو نمیخورم.- (با بغض) میشه بگی چرا؟ مگه تو چته؟(نفس عمیقی کشیدم) ملیسا بس کن هر بچه ای دلیلش رو میفهمه، من و تو تنها وجه تشابه مون…- چرا حرفت رو قطع میکنی؟ تو مگه قیافه آنچنانی نمیخوایی؟ من دارم، مگه بقول خودت اندام خیره کننده نمیخوایی؟ من دارم، یه بابای خیلی سرمایه دار هم دارم که خودتم خوب میدونی بابای من کیه، اینا همون معیار هایه مسخره توئه که من همشو دارم. تموم باطن و زات پاکم هم کنارش دارم که شاید تو نبینی ولی بقیه آدما میبینن.(کام عمیق از سیگارم گرفتم و یکی از شیشه ها رو باز کردم ته سیگارم رو انداختمش بیرون) ملیسا بحث من سر این حرفای مسخره نیست انقدر هم تیکه ننداز و بچه بازی در نیار فقط خوب به حرفام گوش کن. ببین این وسط فقط من نیستم تو هم هستی.گیرم که درست بگی همه معیارهایی که من بخوام رو تو داشته باشی و دوستت هم داشته باشم، ولی فکر میکنی همش همینه؟ اولا تو خودت خوب میدونی زندگیه من درگیر چه مشکلاتیه و همیشه روابط عاطفی من به کجا کشیده و در ضمن من از لحاظ روحی چه شرایطی دارم پس نیاز به تکرار این حرفای تکراری نیست. اما مسئله دوم که باید برات یاد آوری کنم…صورت دوم رابطه خودت توئی تو 22 سالته حتی یه دوست پسر نداشتی تنها پسری که بوسش کردی من بودم که اونم همین امروز بود اینا نشون میده تو چقدر مقید به اصول اخلاق و باطن خودت هستی و اینکه تو دنبال یکی هستی که یکبار باهاش باشی تا آخر عمرت و حتی بتونی در آینده باهاش ازدواج کنی نه اینکه مهمون امروز و فردا باشه به نظرت من اون شخصیت هستم؟ حالا چرا باید انقدر زود این همه اصول رو زیر پا بزاری اون آدم رو خیلی زود انتخاب کنی؟ اونم کی؟ من من که فقط اسم قهرمان رو یدک میکشم بجای اینکه ورزش و قهرمانی اخلاق منو عوض کنه من اخلاق اونو عوض کردم منی که اندازه موهای سرت اخلاق رو گذاشتم زیر پا هرگز توی زندگیم واسه خودم هیچ حریمی قائل نبودم به هیچ کس رحم نکردم همیشه گفتم باید بخوری تا خورده نشی به نظرت این آدم ارزش این حماقت تو رو داره؟ زندگی من پر از قوانین عجیبه که خودم واسه خودم وضع کردم غرور من بقول خودت باعث مثال زدن من واسه دیگرانه دیگه از کجاش بگم؟ بقول خودت خوب بلدم ازهر موقعیتی چطوری انقدر استفاده کنم تا بشه سو استفاده دروغ که همزاد قدیمی منه خیانت که تا بخوایی کردم تجربهء نداشته که ندارم، هر تجربه اخلاقی و غیر اخلاقی که بگی داشتم تو توی بهترین دانشگاه و بهترین رشته تحصیل میکنی ولی من تحصیلاتم چیه؟ بقول خودت بزرگترین مدرکم اینه که شب تا صبح فکر میکنم ببینم از چه راه جدیدی و با چه ترفندی به پدرم کمک کنم مال و اموالمون زیاد شه از اونور صبح تا شب هم میرم اون راهکارها و ترفندها رو پیاده میکنم اینم شد تکیه گاه برای تو؟ به نظرت این آدم بدرد یک عمر دل بستن میخوره؟ من هرچند تا خوبی داشته باشم 2 برابرش نقطه ضعف دارم من فقط ظاهر آنچنانی دارم همین- (آروم داشت گریه زاری میکرد) میدونم چی میگی خیلی هم ممنونم همینکه انقدر داری صادقانه واقعیت رو به رخ هردومون میکشی واسم کافیه اما… باور کن واسه من اینایی که گفتی مهم نیست مگه نمیگی مشکل منه؟ خب واسه من مهم نیست.اصلا همه چیزو عوض میکنیم مجبورت میکنم خودت رو عوض کنی خوبه؟(یه آهی کشیدم) فکر کنم دیگه خیلی دیر شده فقط یه راه داره اونم اینه که حافظم رو از دست بدم بعد از 22 سال ریست شم حالا میشه یه سوالی بپرسم؟- (با گریه) بگو؟تو از من چی دیدی که حاضری این همه ضرر کنی؟- (گریه هاش بیشتر شد) نمیدونم 4 سال از بیرون مثل یه سایه کنارت بودم زندگی تو دیدم خودت رو دیدم کاملا شناختمت آخرشم حس کردم برای اولین بار یکی رو از ته قلبم دوستش دارم.ولی هیچ وقت غرورم اجازه نمیداد به زبون بیارم تو هم هیچ وقت به روی خودت نیاوردی من بیش تر حرصم میگرفت.(یه سیگار روشن کردم) بازم داری زود تصمیم میگیری من نمیتونم اون تکیه گاهی که تا آخر عمرت بهش تکیه کنی باشم.- میدونم هرچی بهت بگم فاییده نداره.پس حد اقل بزار یه خواهی بکنم.بگو؟- میخوام ازت خواهش کنم بزاری کم کم این اتفاق بیافته.یعنی بزاری من کم کم فراموشت کنم.پس من چی؟ تو میشی یه خاطره دیگه، بدبختیش میمونه واسه من- ارا خواهش میکنم تو 100 بار ازین اتفاقا برات افتاده راحت تر میتونی کنار بیایی ولی من دفعه اولمه (یه نفس عمیق کشید) و البته دفعه آخر.(یکمی فکر کردم) باشه.- مرسی.فعلا میخوام یکم استراحت کنم شب بخیر.- شب بخیرتلفن رو قطع کردم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم به بیرون خیره شدم. نمیدونم چرا خودم رو یک بار دیگه با حماقت تسلیم سرنوشت کردم.فقط میدونم انگار فکم به نه گفتن قفل شده بود.خیلی راحت آخرش رو از اول میشد حدس زد بقول قدیمی ها قصه همیشه تکرار بود برام.یه کام از سیگارم گرفتم نیشخندی زدم آروم با خودم آهنگ یاورم رو زمزمه میکردم…من آن موجم که آرامش ندارم – به آسانی سر سازش ندارمهمیشه در گریز و در گذارم – نمیمانم به یکجا بی قرارمسفر یعنی من و گستاخی من – همیشه رفتن و هرگز نماندنهزاران ساحل و نادیده دیدن – به پرسش های بی پاسخ رسیدن…غروب از باشگاه اومدم بیرون باد خنکی به تنم خورد کیفم رو گذاشتم عقب رفتم اونجایی که اونروز الناز از پشت بغلم کرده بود و بهم قول دادیم… باد میخورد توی صورتم یاد حرف خودم افتادم که به الناز گفته بودم «همش تکیه بر باده» با ناباوری یه سیگار روشن کردم چند تا قطره اشک چکید روی گونه هام چند تا کام عصبی از سیگارم گرفتم کم کم اشکام داشت بیشتر میشد یهو داد زدم «مثل همیشه همش تکیه بر باده» با پشت دستم اشکام رو پاک کردم با اینکه خیلی جلو خودم رو میگرفتم ولی دست خودم نبود و بی اختیار گریه زاری میکردم…10 دقیقه بعد نشستم توی ماشین یه دستمال برداشتم اشکام رو پاک کردم با بیحالی تو آینه به خودم نگاهی انداختم، نه من «افسردگی» نداشتم همه «افسرده ها» منو داشتن کار من از این حرفا گذشته بود، سالها بود که افسردگی شدید داشتم ولی به همه میگفتم درمان شدم و یه دروغ دیگه به موبایلم نگاهی کردم به خودم گفتم حالا که حماقت کردی پس حد اقل تا آخرش بکن دل پاک یه دختر ساده رو نشکن.شماره ملیسا رو گرفتم… بعد از یه خبر احوال گرم باهاش واسه شام قرار گذاشتم.بیچاره باورش نمیشد میگفت میخوایی سر کارم بزاری حالا هی قسم بخور جدی میگم خلاصه مثل همیشه قضیه چوپان دروغ گو تکرار شد، البته من همیشه معتقد بودم اول من دنیا اومدم بعد چوپان دروغ گو یعنی باید کتاب کلاس دومی ها اصلاح شه بجای چوپان دروغ گو یه داستان از من بزارنجلوی آینه به خودم نگاهی کردم بازم مثل همیشه یه ست مشکی تنم بود، دیگه واقعا به وضوح افسردگی شدید رو میشد از رفتارهای من فهمید موهام رو درست کردم به چشای خمار و بیروح خودم نگاهی کردم نیشخندی زدم گفتم آدم یخ میکنه تو رو میبینه همیشه همینه، انقدر نگاه سرد و بیروحی دارم که خودم خودمو میبینم یه جوری میشم یقه پیرهنم رو مرتب کردم دندونام رو به خودم نشون دادم گفتم FUCK YOUیه رستوران عربی کس کش قرار داشتیم.رفتم تو دیدم ملیسا اون عقب نشسته، پشتش به من بود ولی از موهای بلند و خوشگلش راحت میشد فهمید کیه رفتم نزدیکش یه شاخ گل مشکی دستم بود از روی سرش انداختم جلوش یهو از جا پرید رفتم کنارش گفتم چقدر تو ترسویی؟ یکم نفس نفس زد گفت مسخره مگه دست منه خب ترسو ام چیکار کنم؟ خندیدم گفتم هیچی بیا پیش خودم کلاس آنتی ترس خندید دستم رو گرفت گفت بشین حرف نزن نشستم جلوش شاخه گل رو برداشت یه اخم خوشگل کرد گفت اه تو منو کشتی با این رنگ ماشین مشکی لباس مشکی همه زندگی مشکی حالا گل هم مشکی؟ لبخندی زدم گفتم این رنگ عهد بین یاور و طرفداراشه یکمی چشاش رو تنگ کرد گفت همتون باید برین دکتر البته به اتفاق همون یاورتون اخم کردم گفتم شما ها هم باید حالا حالا ها بزرگ شین تا بفهمین حرف ما چیه زد روی دستم گفت غلط کردم، با تو روی این یکی نمیشه بحث کرد چون بخاطرش رگتم میزنی خندیدم دستش رو گرفتم گفتم خودت چطوری؟ یکمی ادا در آورد گفت چه فرقی بحال تو داره؟ یکمی نگاش کردم بعد دستش رو آوردم بالا بوس کردم گفتم بی ادب خندید گفت خودتی حالا اجازه هست شام بخوریم؟ با سر تایید کردم گفتم چون دختر خوبی هستی اجازه صادر میشود زد روی دستم گفت پر روی بی نراکت… موقع شام ساکت بودیم چیزی نمیگفتیم ولی مطمئنن هردمون داشتیم به یه چیز فکر میکردیم اونم «آخرش»بعد از شام یکمی باهاش شوخی کردم هردمون خندیدیم اومدیم بیرون.جلوی ساختمون رستوران گفتم یکم قدم بزنیم نیاز به هوا خوری دارم خندید دستش رو آورد جلو اشاره کرد گفت بگیر بریم لبخندی زدم دستش رو گرفتم آروم قدم میزدیم. همینطور که قدم میزدیم، من بلند آهنگ «گلایه» یاورم رو میخوندم…رو به روی تو کی ام من؟یه اسیر سرسپرده – چهرهء تکیده ای که تو غبار آینه مردهمن برای تو چی هستم؟کوه تنهای تحمل – بین ما پل عذابه من خسته پایهء پلای که نزدیکی مثل من، به من اما خیلی دوری – خوب نگاهی کن تا ببینی چهرهء درد و صبوریکاشکی میشد تو بدونی من برای تو چی هستم؟ – از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستمببین که خستم – غروره سنگم – اما شکستمکاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکستم – تو بخونی تو بدونی از خودم بیش از تو خستمببین که خستم – تنها غروره – عصای دستماز عذاب با تو بودن، در سکوت خود خرابم – نه صبورم و نه عاشق، من تجسم عذابمتو سراپا بیخیالی من همه تحمل درد – تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستم رو تا کرد…تا اینجاش که خوندم یهو واساد دستم رو فشار داد گفت به تو چشام نگاه کن. منم سرم رو آوردم بالا توی چشاش خیره شدم اشک توی چشاش حلقه زده بود با بغض گفت اینو واسه من خوندی نه؟ منظورت من بودم درسته؟ حق با اون بود، شعری که از یاورم خوندم کاملا معنی دار بود. سرم رو انداختم پایین گفتم آره.یکمی بهم نگاه کرد اشکاش سرازیر شده بودن محکم بغلم کرد گفت شاید بین ما پل عذاب باشه ولی من حاضرم بشم پایه پل یکمی ازش فاصله گرفتم با چشای خمار و بیروحم توی چشاش خیره شدم گفتم مهم نیست همیشه من بودم الانم دیگه عادت کردم.اشکاش رو پاک کرد گفت ارا قبول کن تا همیشه تکیه گاه من باشی منم قول میدم هرکاری بخاطرت بکنم.نیشخندی زدم خیره شدم توی چشاش سریع دستش رو گذاشت روی چشام گفت تورو خدا با اون چشای خمار و سردت بهم خیره نشو انگار همه غم دنیا توی چشای تو جمع شده. من از تو یه کلمه میخوام.فقط بگو آره.بزار خیالم راحت شه بزار تا همیشه بهت تکیه کنم.مکثی کردم بعد دستش رو از روی چشام برداشتم گفتم حرفای تکراری زدن فایده نداره، بیا از این لحظات تموم شدنی که باهم هستیم لذت ببریم چون رفتنی باید بره… با ناباوری خودش رو انداخت توی بغلم محکم خوش رو بهم فشار داد گفت از سوزوندن من چی نصیبت میشه؟ توی موهاش دست کشیدم گفتم زندگی من جز سوزوندن و سوختن چیزی نبود.همینجوری که توی بغلم گریه زاری میکرد با مشت ظریف و خوشگلش زد روی شونم گفت چرا اینقدر نا امیدی؟ چرا فکر میکنی دنیا تموم شده؟ مشتش رو آوردم بالا بوسیدم گفتم دنیا تموم نشده من تموم شدم، خیلی وقته از خودم خسته شدم.سرش رو محکم توی سینم فشار میداد و گریه زاری میکرد ولی افسوس که خبر نداشت گوشای من پر از این گریه زاری هاست. گریه زاری هایی که همه خاطره شدن حالا هم نوبت ملیسا بود.اونم یه روز خاطره میشد…اومدم خونه. آخر شب روی تختم دراز کشیده بودم دستام زیر سرم بود به سقف نگاه میکردم نمیدونستم به چی فکر کنم مگه بدبختی یکی دوتاست؟ موبایلم زنگ خورد نگاه کردم شماره ملیسا بود Answer رو زدم ولی صدایی نیومد تلفن رو قطع نکردم گذاشتم روی Seaker hone ببینم چیکار میکنه چند لحظه بعد با تعجب و ناباوری صدای یاورم رو شنیدم که از اونور خط میمومد ملیسا آهنگ «هم صدا» یاورم رو گذاشته بود…اگه هم صدام بودی، اگه هم صدام بودیهیچکی حریفم نمیشد – کوه اگه رو شونه هام بود کمرم خم نمیشدتو اگه خواسته بودی، آخ، تو اگه خواسته بودیتو اگه مونده بودی، موندنی ترین بودم، عمر صدام کم نمیشداگه هم صدام بوی، اگه هم صدام بودی…به اینجاش که رسید تلفن رو قطع کرد من هاج و واج مونده بودم چی شد چی نشد باورم نمیشد خیلی جا خورده بودم یه نیشخندی به روزگار خودم زدم چشام رو بستم گفتم «برای گفتن من کس و شعر هم به گل مانده است».صبح که میخواستم بزنم بیرون خیلی اتفاقی دست کردم تو جیبم کارت ویزیت شهره رو دیدم.(همون خانمی که اونشب توی رستوران دیدمش) یکمی با خودم فکر کردم گفتم اگه ظهر وقت آزاد پیدا کردم یه سر میرم پیشش راهنمایی هاش خیلی بدرد میخوره. بالاخره ظهر یه وقت آزاد پیدا کردم یه دسته گل گرفتم رفتم به آدرس اون شرکتی که شهره اونجا کار میکرد.یه شرکت تجاری بزرگ بود که شهره یکی از Manager های شرکت بود.پشت در شیشه ای اتاقش آروم در زدم از پشت شیشه یه نگاهی انداخت اشاره کرد بیا.رفتم تو دسته گل رو گذاشتم رو میزش اونم پاشد روبوسی کردیم گفت فکر نمیکردم بیایی اینجا یه لبخندی زدم گفتم آدمای خوب همیشه بقیه رو دنبال خودشون میکشن خندید گفت زیاد شلوغش نکن یکمی به دورو برم نگاهی کردم گفتم شما یکی از Manager شرکت هستی نه؟ یه لبخند خوشگل زد گفت آره. با سر تایید کردم گفتم عالیه واقعا این شغل و پست برازنده شماست.خندید زد روی دستم گفت بهت نمیاد اینجوری صحبت نکن اخمی کردم گفتم شما هم فهمیدی؟ یه چشمک زد گفت با اجازه.خندیدم گفتم عالیه… یکمی خبر احوال کردیم از خودش و زندگیش و پسرش پرسیدم صحبت هامون که تموم شد گفتم شهره جون یه موضوعی بود میخواستم با شما در میون بزارم راستش خودم یکمی گیج شدم.با تعجب نگاهی کرد گفت چی شده که تو از پسش بر نمیایی؟ منم قضیه ملیسا رو براش تعریف کردم… یکمی نگام کرد گفت تو دنبال دردسر میگردی؟ گفتم نه پدر دردسر دنبال من میگرده یکمی فکر کرد گفت چی بگم مقصر خاصی نمیبینم بیشتر شبیه یه اتفاقه.مکثی کردم گفتم 100 همینه نه من مقصر بودم نه اون یه اتفاق مسخره دیگه که توی زندگی من افتاده بعد یکمی سرم رو تکون دادم گفتم حالام دنبال مقصر نمیگردم به اندازه کافی یک عمر دنبال مقصر گشتم چیزی پیدا نشد فقط نمیدونم چیکار کنم گیج شدم.دستم رو گرفت گفت حالا دیگه وقته تصمیم گیریه؟ مگه بهش قول ندادی کمکش کنی کم کم فراموشت کنه؟ با سر تایید کردم گفت پس منتظر چی هستی؟ از بالا کم کم بیا به سمت پایین بعدم تموم کن بره.سرم رو تکونی دادم گفتم آره گفتنش آسونه اولا که اون بد لج تر از منه دوما که خودم از سر و کله زدن با این و اون قاطی کردم مگه دفعه اولمه؟ دیگه نمیدونم چی بگم.لبخندی زد دستم رو فشار داد گفت سخت نگیر سخت تر میشه یکمی سرم رو تکون دادم گفتم باشه سعی میکنم ولی (اشاره کردم به سرم) میدونی که من مغز ندارم خندید گفت آره به کله شقی تو شکی نیست از جام پاشدم گفتم خب من دیگه برم اونم پاشد گفت نشسته بودی میخندیدیم از مرغ یک پا با دستم اشاره کردم گفتم نه نه خروس یک پا خندید گفت راست میگی. یه چشمکی زدم گفتم مرسی خیلی خوش گذشت یکمی نگام کرد گفت راستی امشب کجایی؟ گفتم هیچ جا خونه مشق هامو مینویسم.خندید دستم رو گرفت گفت دیوونه امشب شام با ملیسا بیایین خونه ما.با تعجب بهش نگاهی کردم گفتم خونه شما؟ شام؟ یه اخم ناز کرد گفت مگه خونه ما چشه؟ حالا درسته کاخ نداریم ولی یه خونه قشنگ داریم شما افتخار بدین. گفتم چش نیست گوشه پسرت چی؟ گفت خب پسرم با شما 2تا چیکار داره؟ خندیدم گفتم پسرت ملیسا رو ببینه دست و پاش شل میشه پس میافته خندید گفت انقدر خوشگله؟ با سر تایید کردم گفتم باشه به ملیسا میگم اگه شب مشکلی نداشت میاییم فقط به پسرت بگو هوا خودشو داشته باشه چپ نگاه کنه خودمو میزنم خندید شونم رو فشار داد گفت این همه تو به مامانش چپ نگاه کردی (اون شب توی رستوران) حالا بزار پسر من یکم به دوست دخترت چپ نگاه کنه یه چشمکی زدم گفتم اگه اومدنی شدیم به موبایلت زنگ میزنم.به لبخندی زد گفت منتظرم خوش اومدی بعد صورتم رو بوسید رفت در اتاقش رو باز کرد منم دستی تکون دادم رفتم.بعد از ظهر قبل از اینکه برم باشگاه زنگ زدم به ملیسا جریان رو گفتم با تعجب گفت وا من که اونو نمیشناسم خندیدم گفتم خب حالا میشناسی اولش گفت نه کلی اصرار کردم و فک زدم تا رضایت داد گفتم باشه ساعت 7.30 جلو ویلاتون منتظرتم بیا. بعد زنگ زدم به شهره گفتم اومدنی شدیم ساعت 8 به بعد میاییم اونم نشونی خونشون رو داد گفت منتظرم… غروب بعد از باشگاه سریع رفتم خونه دوش گرفتم یکمی استراحت کردم لباس پوشیدم ساعت شد نزدیک 7 جلو آینه یکمی خودم رو مرتب کردم گفتم بزن بریم که 7.30 بشه 7.31 دختره میکشه مارو آخرشم ساعت 7.35 دقیقه جلو ویلا ملیساشون واسادم دیدم با اخم داره نگام میکنه سریع پیاده شدم گفتم بانو الیزابت شرمنده ترافیک سنگین بود GRS هم جواب نمیداد گفت حرف نزن دفعه اول و دومت نیست بعدا آدمت میکنم.ساعت 8.15 جلو خونه شهره بودیم سبد گل رو دادم دست ملیسا گفتم دکتر به من گفته چیز سنگین بلند نکن زد روی شونم گفت راست میگی، دکتر گفته زیر 100 کیلو بلند نکن یه چشمک زدم گفتم بزن بریم.رفتیم توی سالن برج گفتم بیا از پله بریم ها؟ (خونه شهره طبقه 10 بود) یه آهی کشید گفت ارا مسخره بازی در نیار دیر شد رفتم توی آسانسور تازه به ملیسا دقت کردم ببینم لباس چی پوشیده یه آستین بلند حریر مشکی تنش بود که پایان بدنش دیده میشد فقط روی سینه هاش آستر داشت نمیذاشت سینه هاش دیده بشه ولی انقدر پوستش سفید بود که به جز سینه هاش بقیه تنش به راحتی قابل دیدن بود. دامن مشکی تنگ پوشیده بود که تا زیر زانوهاش بود ولی پایان بدن بی نظیرش زده بود بیرون.یه کفش مشکی براق پاشنه بلند پاش بود که بندهاش رو دور صاق پاهاش بسته بود. لباس تنش با پوست سفید و براق بدنش تضاد داشت و واقعا تحریک کننده بود ملیسا زد روی شونم گفت رسیدیم به چی نگاه میکنی؟ یهو به خودم اومدم گفتم ببخشید یه اخمی کرد گفت تو دیگه کی هستی به دوست دخترت هم رحم نمیکنی؟ با نگات داری منو میخوری مردم چیکار کنن خندیدم گفتم به همین فکر میکردم از آسانسور رفتیم بیرون، خونه شهره وسط سالن بود.در زدیم ملیسا بهم نگاهی کرد گفت یه بار دیگه چشم چرونی کنی میزنم تو سرت آبروت بره.گفتم من آبرویی ندارم که بره ولی من غلط بکنم چشم چرونی کنم.همون موقع شهره در رو باز کرد رفتیم تو اول با من روبوسی کرد بعدم با ملیسا بعد راهنماییمون کرد به سالن پذیرایی، من و ملیسا کنار هم روی مبل نشستیم شهره به سبد گل نگاهی انداخت گفت خودت گلی صبح هم دست گل آوردی یادم رفت بهت بگم خندیدم گفتم اون که شکی نیست خودم گلم ولی بهرحال باید هرجایی یه نماینده داشته باشم شهره خندید گفت بشینین الان میام.یه نگاهی به ملیسا انداختم دوباره چشمم به اون لباسای تنش و بدن بی نظیرش افتاد برق گرفت منو زد روی پام گفت ارا جون بس کن الان آبرو مون میره.یکمی به دورو برم نگاه کردم گفتم درد مرض تقصیره خودته مجبوری از این لباسا بپوشی؟ شهره که خودش زنه تورو دید یجوری نگاه میکرد انگار میخواست بخورت انتظار داری من نگات نکنم؟ آروم گفت اصلا دلم میخواد بپوشم تو چشماتو جمع و جور کن.گفتم حرف نزن میدونی من عشق مشکی دارم دست خودم نیست همینجوری با هم جر و بحث میکردیم شهره اومد جلومون نشست به ملیسا نگاه کرد لبخندی زد گفت شما واقعا خیلی خوشگلی. ملیسا سرش رو انداخت پایین گفت مرسی اگه بعضی ها قدر بدونن (منظورش من بودم).آروم زدم به پاش اونم نامردی نکرد بلند گفت دروغ میگم؟ به شهره نگاهی انداختم گفتم خوشگلی رو از من ارث برده شهره زد زیر خنده ملیسا با ناباوری نگام کرد گفت خوبه همین زبونم داری. یکم بعد یه دختر فیلیپینی اومد توی سالن پذیرایی بهمون چایی تعارف کرد فنجان رو برداشتم به فیلیپینی گفتم مرسی دختره تعجب کرد خندید ملیسا یه جوری نگام کرد با حرص گفت ای لعنتیبعد فنجان خوش رو برداشت دختره رفت سمت شهره ملیسا محکم زد به پام یکمی نگاش کردم گفتم پدر فقط 3.4 کلمه فیلیپینی بلدم یکمی چپ چپ نگام کرد با لحن تهدید آمیز گفت بعدا در موردش صحبت میکنیم. دختره از سالن پذیرایی رفت بیرون به شهره گفتم پس پسرت کجاست؟ نیومد چشم چرونی؟ ملیسا زد به پام گفت اوا؟ بی تربیت شهره خندید گفت میاد داشت با تلفن صحبت میکرد.با سر تایید کردم گفتم پس یه شمشیری چیزی بدین به من اگه به دوست دخترم چپ نگاه کرد گردنشو بزنم شهره خندید گفت مگه مامانش مرده؟ پدرتو در میارم گول هیکلت رو خوردی؟ ابرو هام رو انداختم بالا گفتم اینجا همه خطرناکن ملیسا دستش رو گذاشت روی پام یکمی فشار داد آروم گفت ارا بس کن من دیگه دارم از خجالت آب میشم منم با پر روئی براش زبون در آوردم شهره گفت خب دیگه چیکار میکنین؟ یکمی سرم رو تکون دادم گفتم کار بدی نمیکنیم ملیسا جون یکم زیادی مقید به اصول اخلاقیه نمیذاره کاری کنیم شهره زد زیر خنده ملیسا دستمو فشار داد با التماس گفت ارا تورو خدا بس کن.شهره یکمی به ملیسا نگاه کرد گفت کار خوبی میکنی گول این مرده رو نخور این خودش قید و بند و اخلاق و اصول نمیدونه چیه فکر میکنه همه مثل خودشن ملیسار آروم لبخندی زد گفت بله همینطوره.همون موقع یه پسر 17 ساله خوشگل و خوشتیپ اومد توی سالن پذیرایی من از جام بلند شدم ملیسا هم همینطور، باهاش دست دادم مرده گفت خوش اومدین شهره گفت پسرم شاهین، لبخندی زدم گفتم ارا هستم اونم لبخندی زد رفت سمت ملیسا با اونم دست داد ملیسا هم لبخندی زد گفت ملیسا هستم.گفت خواهش میکنم راحت باشین بعد رفت کنار مامانش نشست، من و ملیسا هم نشستیم.شاهین به مامانش نگاهی کرد گفت معرفی نمیکنی؟ شهره گفت ارا یکی از دوستای من ایشون هم دوست دخترش. شاهین یه نگاهی به من کرد گفت از ورزشکار ها خیلی خوشم میاد لبخندی زدم گفتم مرسی امیدوارم شما هم ورزشکار بشی تا بقیه از شما خوششون بیاد (تو دلم گفتم با این استایلی که تو داری من همینجوری هم میخوامت) بعد نگاهش چرخید روی ملیسا حس کردم یجوری شد(چهره و بدن فوق العاده ملیسا رو دید اونم توی اون لباس سکسی خیلی جا خورد) به شهره یه چشمک زدم اونم خندید اشاره کرد هیس شاهین به ملیسا گفت خیلی بهم دیگه میایین ولی به نظرم شما از ارا خان خوشگل ترین.ملیسا خندید گفت مرسی بعد به من نگاهی کرد گفت فقط نمیدونم چرا بعضی ها نظرشون یه چیز دیگست من هاج و واج به بقیه نگاه میکردم شهره خندید گفت اینجوری نگاه نکن پسرم راست میگه ملیسا از تو خوشگل تر و جذاب تره.اخمی کردم گفتم جدی؟ اصلا بهتر حالا که ملیسا از من خوشگل تره همین فردا طلاقش میدم بره دنبال یه فرشته مرد بگرده که هم طراز خودش باشه من به دردش نمیخورم ملیسا با نارحتی گفت دیدین چطوری زخم زبون میزنه؟ شهره یه اخمی کرد گفت راست میگه تو هم زبونت قفل و بست نداره ها؟ یکم سرم رو تکون دادم گفتم اصلا زبون من هیچی نداره شهره به ملیسا نگاهی کرد گفت حرف زدنش رو ببین؟ مثل بچه ها لج میکنه آخه این چی داره انقدر دوسش داری؟ فقط یه ظاهر آنچنانی داره که اونم ظاهر خالی بدرد چی میخوره؟ ملیسا یکمی به من نگاه کرد گفت خودمم نفهمیدم عاشق چیش شدم گفتم ای پدر باز 2 تا ضعیفه افتادن بهم گیر دادن به ما شاهین که اولین بارش بود منو میدید و از زبون من خبری نداشت با تعجب زد زیر خنده ملیسا آروم در گوشم گفت ارا ما از این خونه بیرون هم میریم دیگه نه؟ بلند گفتم نه من میرم شما بمونی بهتره، شهره جون به یه عروس عروسک مثل تو احتیاج داره شاهین سرش رو انداخت پایین هرهر میخندید شهره هم با تعجب میخندید، ملیسا هم با ناباوری گفت واقعا که هیچی نگم بهتره فقط غیرتت منو کشته شهره با خنده گفت جدی نگیر دیوونه که شاخ و دم نداره عزیزم.ملیسا یه نگاه معنی دار بهم کرد گفت واقعا شهره پاشد دست ملیسا رو گرفت گفت بیا بریم ببینیم رزی(اسم کارگرشون همون دختر فیلیپینیه بود) شام چی درست کرده. ملیسا لبخندی زد گفت چشم بریم. میخواست پاشه بره سرش رو آورد جلو آروم در گوشم گفت امشب هرکاری میخوایی بکن ولی از این خونه رفتیم بیرون روزگارت سیاه میشه همون رنگی که دوست داری با سر تایید کردم گفتم بله سعی میکنم یادم نره بعد شهره و ملیسا رفتن سمت آشپزخونه، همینجوری که میرفتن شاهین با وحشت به ملیسا نگاه میکرد (فکر کنم خیلی جا خورده بود از دیدن همچین تیکه ای) چند دقیقه بعد شاهین میخواست بره، تا پاشد گفتم هویی کجا؟ بیچاره با ترس و تعجب گفت میرم توی اتاقم یه تلفن بزنم یکمی چشام رو تنگ کردم گفتم بشین همینجا کارت دارم بیچاره با ترس نشست کنارم گفت در خدمتم؟ یکمی نگاش کردم گفتم چند تا دوست دختر داری؟ سرش رو انداخت پایین گفت یکی آروم زدم روی پاش گفتم همش همین؟ با تعجب نگام کرد گفت خب آره پس چند تا؟ یکمی نچ نچ کردم گفتم پس چطوری خیانت میکنی؟ با تردید نگام کرد گفت خیانت؟ گفتم آره دیگه خیانت بلد نیستی چیه؟ آروم گفت بلدم ولی دوست ندارم یکمی سرم رو تکون دادم گفتم ای بی غیرت آبروی هرچی مرد بود بردی مردی که خیانت نکنه ابهت نداره با ناباوری گفت در موردش فکر میکنم ابروم رو انداختم بالا گفتم حالا بهتر شدی سکس هم میکنی؟ با خجالت سرش رو انداخت پایین گفت گاهی وقتا یه کوچولو با سر تایید کردم گفتم خوبه تا میتونی برن زمین بکن ولی هیچ وقت عاشق نشو آروم گفت چشم یه 10 دقیقه ای باهاش صحبت کردم، بدبخت مرده گرخیده بود از نصیحت های پند آموز من یکم بعد گفتم خب نصیحت تموم شد حالا میتونی بری به دوست دخترت زنگ بزنی یه نفس راحت کشید پاشد داشت میرفت صداش کردم برگشت بهم نگاهی کرد گفتم حرفایی که زدم یادت نره ها؟ الانم به دوست دخترت زنگ زدی با نگاه جدید و دید بازی که بهت یاد دادم باهاش رفتار کن آروم گفت چشم رفت.بعد از شام توی سالن پذیرایی نشسته بودیم چایی میخوردیم به شهره نگاهی کردم گفتم پسرت خیلی گله اصلا حرف نداره چقدر هم حرف گوش کن بود با تعجب نگاهی بهم کرد گفت بهش چی گفتی؟ یکمی سرم رو تکون دادم گفتم واقعیت های زندگی با تردید گفت نه؟ گفتم آره یه آهی کشید گفت خدا لعنتت کنه اون فقط 17 سالشه گفتم خب بهتر از الان مرد میشه ملیسا با تعجب گفت ارا چی بهش گفتی؟ خندیدم با پر رویی هرچی بهش گفته بودم رو براشون تعریف کردم شهره با تردید نگام کرد گفت خاک بر سرم ملیسا لبای خوشگلش رو گاز گرفت (چایی خورده بود لباش خیس بودن برق عجیبی میزد مثل خون قرمز بود) گفت وایی نه خندیدم گفتم ولم کنین پدر شماها نمیفهمین نصیحت مردونه چیه شهره یه اخم خوشگل کرد گفت همون ندونیم بهتره، بعد به ملیسا نگاهی کرد گفت عزیزم چیزی لازم نداری؟ ملیسا لبخندی زد گفت مرسی شهره جون خیلی زحمت دادیم دیگه بریم بهتره بعد با حرص به من نگاه کرد گفت منم یکم امشب با این کار دارم.شهره خندید گفت آها ازون لحاظ فقط مواظبش باش به جاهای حساسش نزنی اگر هم چوبی چیزی میخوایی تعارف نکن بهت میدم یکمی به شهره نگاه کردم گفتم شهره جون با عرض شرمندگی ولی خیلی آدم فروشی ملیسا زد به پام گفت خودمم همچین قصدی داشتم… نیم ساعت بعد جلو در خونه با شهره و شاهین خداحافظی کردیم (شاهین همچنان مات و مبهوت به ملیسا نگاه میکرد) شهره گفت هرموقع دوست داشتی حتما بهم زنگ بزن خوشحال میشم. اومدیم بیرون.رسیدیم پایین ساختمون ملیسا با خشم و غضب آروم راه میرفت در رو براش باز کردم گفتم بفرمایین پرنسس ملیسا نشست توی ماشین یکمی چپ چپ نگام کرد دستم رو از روی در برداشت گفت لازم نیست هر غلطی خواستی کردی حالا فکر کردی با این کارا خر میشم؟ بشین که باهات کار دارم بعدم در رو محکم بست تو راه ساکت و آروم بود هیچی نمیگفت تو دلم گفتم آخیش یادش رفت نزدیک جمیرا گفت ساحل رسیدیم بزن کنار.آروم گفتم باشه یکم بعد کنار ساحل واسادم گفت پیاده شو یکمی قدم بزنیم آخر شب خلوت و ساکته هوا هم خنکه.خودش پیاده شد به ساعت نگاهی کردم 11 شب بود گفتم خدا به دادم برسه احتمالا با غرغر سرم رو میخوره منم پیاده شدم مثل بچه یتیما پشت سرش آروم آروم راه میرفتم.کنار دریا واساد برگشت نگام کرد گفت کی میخوایی آدم بشی؟ سرم رو انداختم پایین زد روی شونم گفت واسه امشب نمیگم، من 4 ساله از همه زندگی تو خبر دارم همیشه همین بودی اصلا نه قید و بندی داری نه اصول از 7 دولت آزادی خب تا کی؟ یکمی مکث کردم گفتم همیشه یکمی سرش رو تکون داد گفت آره حق داری نخوایی زیر بار تعهد به من بری.آدم خود رای و کله شقی مثل تو چرا باید زیر بار تعهد بره؟ چرا باید خودش رو پایبند به یه نفر و یه سری اصول اخلاقی کنه؟ آره حالا درکت میکنم، حالا فهمیدم اینهمه جر و بحث واسه چیه. پشتش رو به من کرد و نگاهش رو انداخت به دریا، یه باد محکم خورد توی صورتمون دریا آروم موج میزد.یه نفس عمیق کشید گفت ارا من از زندگی تو میرم، ولی فکر میکنی همه چیز تموم میشه؟ خودت رو میخوایی چیکار کنی؟ آخرش چی؟ یه روز نمیخوایی سر و سامون بگیری؟ نمیخوایی به اصولی خودت رو مقید کنی؟ رفتم پشتش دستم رو دور گردنش حلقه کردم سرم رو گذاشتم روی شونش گفتم نه، من دیگه حوصله هیچی ندارم از خودم و زندگی حالم بهم میخوره.موندن تو کنار همچین آدمی جز تباهی عمر و جوونیت هیچی نیست. دستش رو گذاشت روی دستام گفت نگران خودتم، میخوایی چیکار کنی؟ هدفت کجاست؟ یه نیشخندی زدم گفتم هیچی لحظه شماری میکنم برای مردن، با هر ته سیگاری که خاموش میکنم به خودم میگم یه قدم به مرگ نزدیک تر.یه آهی کشید گفت ارا بیا با هم بمونیم کمکت میکنم این فکرا از سرت بره بیرون، کمکت میکنم دوباره همه چیز برگرده سرجای اولش، با هم میمونیم تا همیشه بعدم همه چیزو میسازیم. یه روز ممکنه به این نتیجه برسی که خیلی دیر شده باشه پس الان دوباره تصمیم بگیر. سرم رو محکم به کتفش فشار دادم گفتم نه نمیخوام.حالم از زندگی بهم میخوره تو هم عمرت رو بخاطر من هدر نده من انقدر احمق و کله شق هستم که عوض نشم.بهتره به پای یکی بسوزی که اونم به پات بسوزه نه یه دیوونه مثل من.دستش رو محکم روی دستام فشار داد گفت دفعه اول و آخرم بود.مطمئن باش دیگه حاضر نیستم حتی 1 لحظه یکی رو دوست داشته باشم.آروم در گوشش گفتم اشتباه نکن فقط همین.میدونستم اگه تا صبح هم حرف بزنیم بازم بی فایدست حرفای اون کاملا درست و منطقی بود ولی من کله شق تر و احمق تر از این حرفا بودم… چرخوندمش سمت خودم بغلش کردم روی دستام محکم لباش رو بوسیدم گفتم بقول یاورم «چه رنجی از محبت ها کشیدیم، برهنه ها به تیغستان دویدیم» چند تا قطره اشک چکید روی گونه هاش گفت دوستت دارم یه لبخندی زدم گفتم منم همینطور.سرش رو محکم توی سینم فشار داد بلند گریه زاری میکرد یاد الناز افتادم یه آهی کشیدم ولی چی داشتم بگم؟ هیچی روی پیشونیش رو بوسیدم گفتم بس کن باید بری خونه دیر شده با این قیافه که نمیشه بری.بعد همینجوری که توی بغلم بود سرش رو محکم توی سینم فشار داد گفتم هرچی بگی حق داری منم چیزی ندارم بگم. چیزی نگفت فقط سرش رو محکم توی سینم فشار میداد آروم گریه زاری میکرد. منم آروم آروم میرفتم سمت ماشین و آهنگ «تلافی» یاورم رو براش میخوندم…عاقبت ظلم تو رو یه روز تلافی میکنم – اشکامو پاک میکنم با دل تبانی میکنممیاد اونروزی که تو قهر دلم رو ببینی – چشماتو باز بکنی حقیقتو خوب ببینیمیاد اونروزی که من نامه هاتو پاره کنم – میاد اونروزی که من غم دلمو چاره کنماگه انروز برسه منم برات ناز میکنم – با غم و غصه و دردم تو رو غم ساز میکنماگه دل تاب بیاره منم به اونروز میرسم – روی ابرا میشینم به آسمونها میرسم…

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *