خانم جناب سرهنگ

0 views
0%

می خوام از کس های که به طور اتفاقی کردم رو بگم البته شاید طول بکشه ولی من زیاد بلد نیستم خلاصه گویی کنم به بزرگواری خودتون ببخشید.. داستان ما مربوط به دوران دانشجویی بود وبه چندین سال پیش (6 سال) بر میگرده.در یکی از شهر های جنوبی کشور دانشجو بودم ، اواخر اسفند ماه بود و همه دانشجو های شهرستانی داشتند آماده می شدند ک که یواش یواش بر گردند خونه هاشون و همه همخونه های ما هم رفته بودن.من طبق معمول بر خلاف این روزها، دنبال خلاف کردن بودم..با یکی از هم خونه هام قرار گذاشتیم که ظهر یه مشروبی و یا تریاکی ، حشیشی بزنیم(هر کدوم که شد فقط می خواستیم به قول خودمون کله مون داغ باشه و یا خطی بندازیم روش) و بریم تو شهر و کسی رو تور کنیم و انتظار کس کردن رو تو اون روز اصلا نداشتیم.دانشجو های یه شهر کوچیک که توش بودیم به قول معروف تابلو اند و همه میدونن که اینها دانشجوند از ثیپ و قافیه هاشون هم میشه فهمید.خلاصه ما بعد از ساعتها کس چرخ زدن و ترس و لرز دادن چند شماره و متلک موفق نشدیم با کسی هم صحبت بشیم.خلاصه فاصله خونه دانشجویی ما تا مرکز شهر زیاد نبود و ما با پیاده هم به مرکز شهر می رفتیم و می اومدیم یه بلوار بود.خلاصه رفیمون بعد از کس چرخ زدن قول و قرار ی که با بچه های دانشجو تو شهر داشت (البته همشهری هاش)جداشد ورفت و منم تنها راهی خونه شدم که قرار شد بعد از شامبرم پیش اونا.تو مسیر برگشت بودم که یه ماشین جلوم وایساد و یه فرشته پیاده شد.البته بعد از دید زدن مسافر خوشگلش پیاده شد.ما هم ادای آدمای باشخصیت رو در اوردیم و به راهمون ادامه دادیم.بعد فرشته خوشگل ازم پرسید شما آقا فرهاد نیستی ، مثل اینکه یه چیزی رو می خواست بهانه کنه و با من صحبت کنه.از خر شانسی ام بود.من کما کان تو فاز و تریپ شخصیت غوطه ور بودم.و فکر نمی کردم یارو کس باشه.خلاصه من با طرف هم صحبت و هم کلام شدیم.بعد فرشته قصه ما گفت که اومده خونه از شهر همجواری که نزدیک هم بود اومده خونه دختر خاله اش و نمی خواد بره اونجا ناسلامتی خانم دوم جناب سرهنگ فرمانده انتظامی شهر بود که نخواسته تن به این کار داده بود و سر یک دعوای خانم و شوهری گذاشته و رفته و به جناب سرهنگ هم گفته که تا یه هفته نمی یادو می خواد بره خونه دختر خاله صمیمی اش و تا قدرشو بدونه.بعد من هم شرح حال خودمو گفتم و دانشجو هستم وتنهام وکمکی هم از دستم بر میاد می تونم مشکلت حل کنم و روانشاسی می خونم و از این کس کس و شعر ها هم تحویلش دادم قدی هم باهاش شوخی کردم و خلاصه جای خودمو تو دلش کردمبعد شماره رد وبدل کردیم جای خونه رو نشونش دادم وقرار شد فردا زنگ بزنه و گفت اطمیان از تماس شوهرش که اومده خونه دختر خاله که برنامه رو گذاشت واسه فردا و ما رفقیمون رو دک کردیم وهمه چی اماده بهره برداری شد.بعد فردای اون روز زنگ زد که بیاد…من اماده سکس و طرف هم ردیف و انصاف به من میخورد قد بلند و موها و چشای مشکی دارم و خوش تیپ و فرشته قصه ما هم چیزی از خوشگلی کم نداشت قد بلند جوان کمر باریک چشای عسلی یه چیزی تو مایه های ایشواریا هندی.البته از زمانی که شماره دادیم چند تا اس ام اس و خلاصه تک زنگ هم زدیم که ما دوست داریم. بردمش خونه و بعد از اینکه کردمش برنامه رو گذاشتیم تو این یک هفته ای که اینجاست البته به دلیل سکس زیاد به هشت روز انجامید. دختر خاله جند ه اش رو بعدا هم کردم..البت ه بهش گفته بود که میاد پیش من و من رو ندیده بود که در جلسات بعدی که با هم آشنا شدیم .طرح و برنامه کردنش رو ریختم. خلاصه فرشته ما یعنی خانم جناب سرهنگ صبح ساعت 8 تا 6 عصر می اومد و میداد و می رفت و شب میرفت خونه که شوهر دختر خاله اش بهش شک نکنه. خلاصه هر چی دلق دلی سر مامور بازی از زمان نوجوانی و جونی داشتکم سر این خانم بیچاره از دست جناب سرهنگ دراوردم. باور کن تو این مدت اینقدر از لج گاییئدمش که کس اون فکر کنم زخم شده بود و از هرچی کس ناز وتوپل بود بدم می اومد .داستان سکسی بازم دارم اگه مایل بودین می گم ولی باید رو خلاصه گویی و کس طرف و اصل حال زوم کنم..ببخشید توراخدا.نوشته اصل حال

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *