دختر خرمشهری (1)

0 views
0%

سلام.محسنم.خاطره برمیگرده به سال80 همیشه غروبا میرفتم پشت بوم تاغروب خورشید خرمشهرو که انگارخورشیدتواب شط پایین میرفت وسرد و کمرنگ میشد تماشا کنم.دیدن کشتی و لنج تو شط وقت غروب خرمشهر دیدن داره.حتماسری بزنید به خرمشهر من که چندساله ساکن پایتخت شدم و بقول بچهای فلکه الاه باکلاس شدمو نمیرم. بگذریم فقط خاستم جزء به جزء تعریف کنم. وقتی پشت بوم میرفتم.خونه همسایه ها معلوم بود البته اگه لبه بوم میامدی. یه بار تو حیاط همسایه روبرو دسته چپیدختری با اندام دخترای عرب تپلو سینه بزرگ و شیپوری ظاهر شد تا منو دیدیک لبخندی مثلا از خجالت زدو با کلی قردادن سریع رفت تو خونه.شبش چون کانالای تلویزیون کویت وعراقو بقیه کشورای عربیو میگرفتیم.اون موقع ماهواره نبود زنای با اندام دختر همسایه رو میدیدم.کیرم ازخواب زمستونیش بیدارمیشد بخودم گفتم باید با دختره بیفتم‎)‎دوست شم). ‎از فردا مثل سربازها بالای برجک منتظردختره.توحیاطشون زوم کرده بودم.چون دو برادر تعصبی و معتاد داشت.نمیامد تو حیاط. وقتی برادراش رفتن (پدرش مرده بود) اومد از پنجره اتاقش که مشرف به بوم بود نگاهی کرد انگاراونم منتظر بود از دیروز. لبخندی زدم.اون موقع دخترپسرا اینقد پررو نبودن.مخصوصا شهرای کوچیک.اونم لبخند زد و پنجره رو بست. باورکنید تا 20 روز فقط لبخندبود بعد اشاره.اون زمان موبایل وچت نبود. با کاغذ نامه میدادن.با هزار بدبختی نامه دادم که فردا شب بیا توحیاط ساعت3 قبلش اینو بگم که بعد2ماه اون اندامشو نشون میداد منم روپشت بوم جلوش کیرمو در میاوردمو جق میزدم. همزمان اونم باکس بزرگو سفیدو تپلش البته باشیارو لباش ورمیرفتو ابشو میاورد. اندامش صورت؟تپلپستون؟شیپوری مثل کدو البته نیمه شق. کون؟طاقچه ای ونرم وگندهوقتی راه میرفت مثل ژله بالاپاین میرفتپاها؟تپلوگوشتیپوست؟عین برف سفیدمیزان شهوت؟هزاردرصداسم؟احلامالبته مستعارهخلاصه 3شب قبلش کبرم ساعت3بخاطرفوتبال چون فوتبالیستا میدادخیال میکردم سوباساهستم.جو میگرفتم.با برادرش دعوا کردمو دماغمو شکوند.پس برادراش بخاطرشکایت من فراری بودن.چون معتادبودن از پلیس میترسیدن.شب عملیات فرا رسید خانواده رو پیچوندم گفتم امشب میرم تو کشتی دوستم با ناخدا تا صبح تعمیرات داریم.رفتم یواشکی رو بوم.قلبم چنان تند میزد که داشت قفسه سینمو میشکست.استرس داشتم.با دماغ کچ گرفته.میخام برم تو لانه عقربدرست ساعت3چراغ حیاط روشن شد باور کنید قلبم الانم از هیجان داره میزنه.دیدم با تاپ و دامن سیاه.بدون روسری اومدتوحیاط،خدایش شما هم اگه اندامو قیافشو میدیدن جهنمم براش میرفتیدجالب اینجان3 تا همسایه روبرومون با دختراشون دوست بودم.وقتی روبوم میرفتم بعضی اوقات خندم میگرفت.همزمان3تاشون ازخونهاشون اشاره میدادن.نمیدونستم به کدوم جوابدم.خلاصه اومد زیر نور منم اومدم لبه تا ببینم.اشاره داد بیا با اشاره گفتم درو باز کن.گفت قفله.از دیوار بپر.من بادماغ گچ گرفته.کیری پر امید.مثل کماندوها پریدم رو دیوار چون کیرم شق بود اخه کلفتو درازه.با عربا پرورشش دادم.کلاهکش ساید به سیمان دیوار پوستش کنده شد انکار مار نیشم زده باشه.اخ بلندگفتم.چون صداکولرگازی زیادبود کسی نشنید پریدم توحیاط.منو برد تو اتاق نیمه ساز گوشه حیاط.فقط در و پنجره نداشت.بعدسلام واین حرفادستموبردم تو پستوناش.وای انگارکیسه اب گرموگرفتم.خودشوجمع کرد نگاه کردمادرش نیادبعد برگشتو از دعوا پرسیدانگار که خجالت بکشه.من داشتم بدنش ودستمالی میکردم.اون حرف دیگه میزد دستمو بردم رو شکمش نرم.گذاشتم روکسش.چشاشوبست.چون دندون خرگوشی بوداه میکشیدباحال بودگفتم بخورگفت مگه خیارشوره.بیخیالشدم.دردسرکیرم ازیادم رفته بوددستشوگرفتم کیرمودراوردم گذاشتم روکیرم.چحالی دادبعدچندبارماساژکیرگفتم پاشوبقیه داستان بانظرشمانوشته محسن آبادانی

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *