در جستجوى گنج (قسمت آخر)

0 views
0%

…قسمت قبلضربان قلبش بروى سينه ام سنگينى ميكند. چشمهايم بسته است. حس ميكنم ريش هاى بلند و زبرش پوست صورتم را خراش ميدهد و نزديك گوشم زمزمه ميكند «كجا ميخواستى فرار كنى عزيزم» فقط مى توانم جيغ بكشم «ولم كن عوضى» اما بى فايده است. هرچه بيشتر تلاش ميكنم حريص تر ميشود. با ولع خاصى سينه ام را لمس ميكند و ناگهان جورى فشار ميدهد كه يك آن نفسم بالا نمى آيد و با چشمهايى گرد شده صدايش را مى شنوم «دردت گرفت عزيزم» بغض كرده ام و مرگ تنها آرزويم است. هيچ راه نجاتى نيست، نااميد و بى حركت به ياد حرف هاى پسرك ميافتم؛ او كه مى دانست چه سرنوشت شومى در انتظارم است، چرا مانع خودكشى ام شد… با فكر كردن به او ناخودآگاه نور ضعيفى از اميد در قلبم حس مى كنم و نگاهم به سمت در ميچرخد. درمانده ميان بيم و اميد. منتظرم پسرك با ضربه اى به در وارد اتاق شود… اما نه، هرگز اين اتفاق نخواهد افتاد، به خودم دروغ ميگويم، احمقم كه دلم را به اين اميدها خوش كرده ام.لاشخورپير با لبخند چندِش آورى به من زل زده و دستش به آرامى روى بدنم حركت ميكند و ميان پاهايم متوقف ميشود. بى اختيار جيغ ميكشم «نـَـــ…»شوكه شده ام و سعى ميكنم او را به عقب هول بدم. ديوانه وار ميخندد و زبانش را بشكل تهوع آورى نزديك لبهايم تكان مى دهد. سرم را ميچرخانم و به كوزه اى كه در فاصله كمى قرار دارد خيره مى شوم. گردنم خيس و لبهايش كنار گوشم با لذت آه ميكشد. آخرين فرصت. به طرف كوزه خيز برمى دارم و با پایان وجود به پشت سرش ميكوبم، نعره ميزند و خون از ميان تارهاى خاكسترى و بلند موهايش جارى مى شود. لحظه اى گيج، و بيهوش برويم ميافتد…با عجله لباس مى پوشم و از خانه بيرون مى روم. قبل از اينكه به هوش بيايد بايد ازينجا دور شوم اما بى اختيار مى ايستم و نگاهم به قبر پدر يخ ميزند؛ چقدر لحظه ى وداع سخته، شايد هيچگاه نتوانم به اينجا بازگردم. با صورتى پُر از اشك براى آخرين بار خاكش را ميبوسم، ياد او هميشه در قلبم خواهد ماند و بطرف دهكده حركت ميكنم…×فرار از قلعهبخاطر فرار از قلعه به نفس نفس افتاده ام و كم كم قدم هايم آهسته تر مى شود. خطرى تهديدم نمى كند اما هنوز صداهاى وهم آلود قلعه در گوشم زوزه ميكشند و با نگرانى به اطراف نگاه ميكنم؛ گم شده ام. اين اطراف فقط تپه هاى شنى است و بوته هاى خار كه با وزش باد در كوير جابجا ميشوند. هيچ نشانه و علامت مشخصى وجود ندارد. خورشيد دقيقا بالاى سرم قرار گرفته و تيغ نگاهش بدنم را ميسوزاند هرلحظه نااميد و بى رمق تر در شن هاى داغ پاهايم را ميكشم و در مسيرى نامعلوم قدم برميدارم، هرزگاهى با اسكلت حيوانى بزرگ روبرو مى شوم انگار زمان متوقف شده و دور خودم مى چرخم كه ناگهان به سنگ علامت دارى ميرسم. قبر پيرمرد است. چيزى نمانده از خوشحالى فرياد بزنم كه صداى جير جير درب اتاقك كه در اثر وزش باد باز و بسته ميشد باعث سكوتم مى شود. حس خوبى ندارم. بطرف اتاقك ميدوم و چند لحظه بى حركت به مردى كه بدون لباس در اتاق افتاده نگاه ميكنم. بطرفش ميروم. خون زيادى از سرش رفته اما هنوز زنده است. اصلا نيازى به حدس و گمان نيست، مطمئنم چه اتفاقى افتاده. دقيق تر كه به او نگاه مى كنم چهره اش را مى شناسم؛ در دهكده اى كه نزديك همين حوالى بود او را ديدم و هنوز هم نگاه هاى مرموزش را به ياد دارم. ولى اينجا چه مى خواسته؟ نگرانى پایان وجودم را ميگيرد، دخترك كجاست؟ به طرف بيرون ميدوم و فرياد ميكشم «آتـريســا» اما هيچ اثرى از او نيست. كنار اتاقك موتورى را مى بينم كه تا قبل از اين متوجه اش نشده بودم و يك آن فكرى به ذهنم ميرسد…صداى موتور بلندتر از حد معمول است. قبل از حركت لحظه اى مكث ميكنم و در امتداد كوير بدنبال مسير ميگردم. لحظه اى سردرگمم. جالبه تا زمانى كه مجبورم نباشم از مغزم استفاده نميكنم دخترك حتما به سمت دهكده رفته، راه ديگرى نداشته. دهكده در انتهاى جاده اصلى واقع شده و از آنجا به اين طرف تا فرسنگ ها جز كوير و شن هاى داغ چيز ديگرى نيست. حركت ميكنم. وزن موتور به نسبت موتورهاى ديگر سنگين تر است و براى گرفتن فرمان مجبورم به جلو خم شوم. سرعت سرسام آورش ترغيبم ميكند تا بيشتر گاز بدهم، غرش وحشتناك اگزوزش به حديست كه سكوت و آرامش دلنشين كوير را جـِر داده است و هيجان سرعت تنها چيزيست كه از آن سير نمى شوم. پشت سرم طوفانى از شن درست شده و باد بشدت به صورتم ميزند و گوشهايم را كيپ كرده، پلكهايم را تا جايى كه ديد داشته باشم بسته نگه مى دارم و ديوانگى در كوير به حدش ميرسد…پس از دقايقى كوتاه، ديگر هيچ هيجانى در كار نيست. فكر كردن به دخترك لحظه اى رهايم نميكند. هيچ اثرى از او نيست. حس گناه در قلبم به تندى فرياد ميكشد و هرآن بيشتر خودم را سرزنش ميكنم. نگرانيم نسبت به دخترك طبيعى نيست. اين را ميدانم. شايد اگر بجاى او شخص ديگرى بود اصلا برايم اهميتى نداشت همانطور كه تا بحال اينگونه بوده اما احساسم به او فرق ميكند، قابل توصيف نيست، حتى خودم هم درك نمى كنم اين چه احساسيست كه حاضرم براى پيدا كردنش پایان كوير را زير پا بذارم، نميدانم، اما هر چه هست، حس مزخرف و عذاب آوريست…×پيشنهاد يا دهكدهدر مسير دهكده با سرعت يكنواختى قدم برميدارم و سعى ميكنم پایان خاطرات تلخ گذشته را فراموش كنم، هرچند غير ممكن است ولى نمى خواهم آنها را بياد بياورم و آرزو ميكنم پایان اين اتفاق ها فقط كابوسى غم انگيز باشد. افسوس. مى دانم كه خواب نيستم و مطمئنم هيچ كابوسى به اندازه واقعيت تلخ نيست…راه زيادى تا دهكده مانده اما اصلا براى رسيدن بى تاب نيستم، از آنجا به بعد تازه سختى هايم آغاز ميشود ولى نميخواهم مشكلات آينده را به دردهاى حال حاضرم اضافه كنم و صبر ميكنم تا زمانش برسد و بعد برايشان غصه ميخورم. يكى پس از ديگرى. فكر و خيال تمامى ندارد و يك آن صدايى بگوشم ميرسد كه هرلحظه بلند و نزديكتر ميشود. صداى موتور ژينگن برن است. اگر اينبار به دامش بيافتم هيچ راه فرارى ندارم. سراسيمه بدنبال جايى براى مخفى شدن ميگردم اما بشكل نااميدكننده اى در اطرافم چند بوته ى خار وجود دارد. به ناچار پشت يكى از آنها پنهان ميشوم و همزمان صدايى شبيه وووو بسرعت از روبرويم عبور ميكند. لحظه اى جز گرد و خاك چيزى نمى بينم. اما انگار در حال دور زدن است، حتما من را ديده. براى رسيدنش صبر نميكنم و با پایان وجود ميدوم. دقيقا پشت سرم است «آتريسا… صبركن» از كنارم رد مى شود و راهم را مى بندد. با ديدن پسرك انگار دنيا بهترين هديه اش را به من داده ولى آنقدر ترسيده ام كه نمى توانم جلوى لرزش بدنم را بگيرم. بطرفم مى آيد «آتريسا چه اتفاقى افتاده؟» نگرانى در چشمهايش موج ميزند. زبانم قفل شده و بدون هيچ حرفى به او نگاه مى كنم. منتظر جواب است اما اين حرفى نيست كه بتوانم به زبان بياورم. بغض لعنتى گلويم را فشار مى دهد، نميخواهم گريه كنم. اين را ميفهمد و دستهايش را در لا بلاى موهايم ميبرد و سرم را به سينه اش ميرساند. حس ميكنم اينجا اَمن ترين جاى دنياست و ديگر اختيار اشكهايم را ندارم…كمى بعد با ريتم ضربان قلبش آرام تر شده ام و نگاهم ازبين دكمه هاى نيمه باز پيراهنش به كلمه اى لاتين كه روى سينه اش خالكوبى شده، ميرسد. حرف ها را بريده بريده تلفظ ميكنم آ.. ر.. ي.. و.. و آهسته ميگم «…آريو» پسرك كه انگار اصلا حواسش نيست ميگه «هوووم» خودم را از او جدا ميكنم و به چهره ى در هم رفته اش زل ميزنم؛ رفتارش خيلى عجيب شده بقدرى ناراحته كه انگار لاشخورپير قصد داشته به او تجاوز كنه و براى اولين بار لبخند ريزى روى صورتش نقش بسته. احتمالا سرش به جايى خورده و همچنان به من خيره شده. از طرز نگاهش ناخودآگاه خندم ميگيره تا بحال او را اينطور نديده بودم. چهره اش واقعا دوست داشتنى شده و همچنين، خـِنگ طاقت نميارم و بى اختيار با خنده ميپرسم «چرا اينجورى نگام ميكنى؟» با حالتى كه انگار از خواب پريده، جواب ميده «چطورى؟» شادى ها زودگذرند. نمى توانم به آنچه گذشته بى تفاوت باشم جورى كه هنگام گفتن كلمات صدايم ميلرزد «مُرد؟» با حالتى عصبى جواب ميده «بايد مى كشتمش» سرش را پايين مياندازد و خشم را در سكوت فرياد ميزند. فكر نمى كردم اين مسئله تا اين حد براى او اهميت داشته باشد و با صداى آرامى ميگويد «متاسفم… من نبايد تنهات ميذاشتم» قدرت درك اين حرفها را از جانب او ندارم اما نمى خواهم بيشتر از اين خودش را ناراحت كند. من به هيچ وجه او را مقصر نمى دانم. روبرويش ايستاده ام، فاصله اى بينمان نيست و درحالى كه با شيطنت موهايش را بهم ميريزم، مجبورش ميكنم به من نگاه كند و با خنده ميگم «زشت» جاذبه اى در وجودش هست كه بى اختيار به سمتش كشيده ميشم، قلبم تندتر از قبل ميزند و از گرمى نفسهايش بروى گونه ام، پلكهايم بسته مى شود و چيزى نمانده به لبهايش برسم كه با مانعى بزرگ برخورد ميكنم. ترديد دارم. از او فاصله مى گيرم «من بايد برم» از تغيير ناگهانى رفتارم تعجب كرده ولى اصلا بروى خودش نمياره. بى تفاوت و سرد. ظاهرش كه اينجوريه. ميپرسه «كجا؟» سريع جواب ميدم «دهكده» از حالت چهره اش نميشه به احساسش پى برد و دوباره ميپرسه «بعدش؟» حرفى نميزنم، حرفى ندارم كه بزنم، جورى مِن مِن ميكنم كه حتى خودم هم نفهميدم چى گفتم «م. . . بعد. . . . د. . . . . بعدش. . . . .خ . . . .ميرم» جرات نگاه كردن به او را ندارم. بدجورى شاكى شده و قبل ازينكه حرفى بزنه سريع ادامه ميدم «خوب يه چيزى ميشه ديگه» پایان نفسم را با صدايى شبيه هووو از دهنم بيرون ميدم و با لحن محكمترى صحبت ميكنم «من ديگه نميتونم به اون خونه برگردم… مجبورم… خودم هم از راهى كه ميرم مطمئن نيستم حتى نميدونم بعدش كجا بايد برم يا اصلا چيكار ميخوام بكنم، ولى چاره اى نيست… تو تاريكى رفتن بهتر از تو تاريكى مُردنه» واقعا بايد احمق باشم كه فكر كنم تحت تاثير حرفهام قرار گرفته چون همين الان با بلندترين صدايى كه ميتونه ايجاد كنه در حال فرياد كشيدنه «آتريســــــا» جانم عزيزم براى مُردن عجله ندارم وگرنه حتما بلند ميگفتمكمى به اعصابش مسلط ميشه و ادامه ميده «من پيشنهاد بهترى برات دارم» به حرفى كه ميخواد بزنه فكر ميكنه، شايد هم من اشتباه ميكنم ولى هرچه هست در حال حاضر سكوت كرده و حرف نميزنه. يك قدم به طرفم مياد و ميگه «به گنج خيلى نزديك شدم-» -و پایان اتفاقهايى كه در قلعه افتاده را مو به مو تعريف ميكنه؛ از حركت سايه ها، صداهايى كه شنيده و چشمهاى قرمزى كه روى ديوار قلعه ظاهر شده. از ترس جيك نميزنم، وحشت زده به حركت لبهايش نگاه ميكنم و منتظر وقفه اى در حرفهايش هستم تا سريع بگم، ديدى گفتم يك آن نفس عميقى ميكشه و قبل از اينكه ادامه بده ميگم «ديدى گفتم قلعه نفرين شده است» با سر تاييد ميكنه «تو درست ميگفتى… ولى الان چيزى كه مهمه گنجه… الان ديگه مطمئنم گنج همونجاست و من به هيچ عنوان نميخوام از دستش بدم برام مهم نيست چه اتفاقى ميافته… من اون گنجو ميخوام» حرفش را قطع ميكنم «تو عقلتو از دست دادى… آريو ميميرى مثل پایان كسايى تا بحال تو قلعه ناپديد شدن» بى تفاوت جواب ميده «من چيزى براى از دست دادن ندارم» لحظه اى چشمهايش از هيجان برق ميزنه و تند تند كلمات را پشت سرهم ميچينه «ولى من براى خودكشى اونجا نميرم… مطمئنم با گنج ازون قلعه بيرون ميام اگه-» لحظه اى سكوت «-اگه تنها به قلعه برم هرلحظه امكان داره غافلگير بشم بايد يه نفر همراهم باشه… اگه با من به قلعه بيايى حتما موفق ميشيم» صداى جيغ زدنم آنقدر بلند هست كه اين فكرو از سرش بيرون كنه «چى اگه بميرم هم پامو تو اون قلعه نميذارم»×چند دقيقه بعدآريو مثل ديوانه ها ميراند. صد مايل در ساعت باد زوزه مى كشد. منظره هاى كوير پيش چشمم محو و نامشخص اند. هيچ فرصتى براى حرف زدن نيست. در پایان مسير صورتم را پشت آريو چسبانده ام و از ترس جانم از او جدا نمى شوم. بلاخره وقتى به قلعه مى رسيم سرعتش را كم ميكند و قبل از دروازه ى اصلى مى ايستد. كاش پيشنهادش را قبول نكرده بودم ضربان قلبم سريع تر از حالت عاديست و از همينجا خطر را حس ميكنم. با اينكه تا بحال چندين بار به اينجا آمده بودم ولى هيچوقت همچين احساسى نداشتم. نبايد به قلعه بريم، مى خواهم اين را به آريو بگويم اما زبانم از ترس بند آمده و خيره به مجسمه اى سياه و بزرگ نگاه مى كنم كه شبيه هيچ موجودى كه تا به حال ديده ام نيست، پوزه اى شبيه به گرگ دارد و با گوشهاى نوك تيز و چشمهايى زرد رنگ كه انگار هرلحظه آماده ميشود تا از درون كالبد سنگى اش بيرون بيايد و با تبرى كه در دست دارد تكه تكه ام كند. آريو درحالى كه نگاهش داخل قلعه چرخ ميزند ميگويد «همچى بستگى به خودمون داره ميتونيم مثل دوتا آدم بزدل از اينجا فرار كنيم و بقيه عمر با حسرت امروز به حماقتمون لعنت بفرستيم-» با لحنى پرسشگرانه ادامه ميده «-ما كه واسه اين اينجا نيستيم؟» پشت ديوارى از سكوت مخفى شده ام و حرفى نميزنم. سوال سختيه. به رفتن فكر مى كنم. به دهكده. اما او را محكمتر از قبل ميگيرم و صداى موتور در فضاى قلعه مى پيچد و به گودال مى رسيم. آريو بسرعت دست به كار ميشود و من همچنان گيج و مبهوت به او نگاه ميكنم. لحظه اى مى ايستد «بهتره آمادگى هر اتفاقى رو داشته باشى، شايد مجبور بشى منو اينجا بذاريو فرار كنى» وسط حرفش ميپرم «من اينكارو نميكنم» سرى تكان مى دهد «آدمها تحت فشار دست به هر كارى ميزنن… ولى ازت ميخوام كه اينكارو نكنى نبايد تنهام بذارى، حداقل تا وقتى كه مجبور نشدى-» صدايش را بالا ميبرد تا نتوانم حرفش را قطع كنم «-من بهت اعتماد دارم كه الان اينجايى پس فقط خوب به حرفهام گوش بده… تا وقتى كه من تو گودالم بايد كاملا حواستو جمع كنى و هر وقت حس خطر كردى سريع به من اطلاع بدى» براى اينكه مطمئن شود فهميدم دوباره تكرار مى كنه «فقط وقتى كه خطر جدى حس كردى… آتريسا نميخوام سر هر چيز مسخره اى منو از گودال بيرون بكشى، ميدونم سخته، اين قلعه طلسم شده است و موجوداتى اينجا هستن كه از گنج محافظت كنن» لبخند ميزنه «اما لازم نيست از چيزى بترسى من نميدونم چه اتفاقى قراره بيافته… شايد هم اصلا اتفاقى نيافته» با دلهره ميپرسم «اگه بيافته چى؟» لبخندش را حفظ كرده و خونسرد جواب ميده «احتمالش هست… شايد هم بدتر از اون» حرفش را نيمه كاره رها ميكنه و با لحن اطمينان بخشى ميگه «از الان خودتو نگران اتفاقهايى كه شايد در آينده بيافته نكن… در هر صورت من اينجام نميذارم آسيبى بهت برسه پس فقط كارى كه بهت گفتمو انجام بده»×يك ساعت بعدخيلى عادى قدم ميزنم. هيچ خبرى از موجودات عجيب و غريب نيست، كم كم به اين فكر ميافتم كه آريو حتما خيالاتى شده. از اين بابت حس خوبى دارم به هرحال هنوز زنده ام. زمانى فكر مى كردم هيچ چيزى نمى تواند باعث ناراحتيم شود. شايد هم معنى واقعى ناراحتى را نفهميده بودم. اما دوست دارم همان آتريساى سابق باشم. بى دليل شاد. واقعا ميشه در اوج ناراحتى هم لبخند زد. امتحان كن.با نگاهى به گودال آريو را صدا ميزنم «اون پايين خوش ميگذره» نفس نفس ميزنه و بدون اينكه به من نگاه كنه ميپرسه «اوضاع مرتبه؟» جوابش را با آواز خواندن ميدهم «همچى آرومه… من چقدر خوشحالم» اما آريو مثل هميشه آماده ى ضدحال زدنه «زياد هم خوشحال نباش اين آرامش هر لحظه امكان داره از بين بره» ميخوام بگم كه خيالاتى شده و حسابى بهش بخندم ولى ترجيح ميدم مزاحم كارش نشم، ميدونم حتما عصبى ميشه، مثل سگ صداى آريو بلند ميشه «به چى ميخندى؟» ميگم «به سگ نه نه… چيزه… هيچى تو به كارت برس» براى اينكه مانع سوال پرسيدنش بشم دوباره شروع ميكنم به آواز خواندن. با صداى بلند «همچى آرومه… تو به من دل بستى… اين چقدر خوبه كه تو كنارم هستى-» نمى توانم صاف بايستم و دستهايم را باز ميكنم و آهسته دور خودم ميچرخم «-تشنه چشماتم منو سيرابم كن… منو با لالايى دوباره خوابم كن… بگو اين آرامش تا ابد پابرجاست… حالا كه برق عشق تو نگاهت پيداست…» صدايم بلندتر شده و همچنان ميچرخم و نگاهم دور تا دور قلعه چرخ ميخورد؛ مسير نگاهم از ستون ها رد ميشود و بعد به ديوار بلندى كه امتدادش به دروازه ى قلعه ميرسد و دوباره با ديوارى مشابه و موازى به محوطه قلعه و درب چوبى بزرگ كه تنها وروديه تالار اصلى قلعه است و بعد از آن پنجره هاى عمارت قرار دارد، سريع تر مى چرخم و به گودال كه ميرسم، همچنان آواز ميخوانم و تصاوير جلوى چشمهايم تكرار ميشود؛ ستون ها، ديوار، درب چوبى، پنجره ها، ستون ها، گودال، ستون ها، ديوار ، درب چوبى، چشمهاى سياه، ستون ها، گودال و يك آن قلبم از جايش كنده مى شود. پشت پنجره ايستاده بود؛ مردى لاغر كه رنگ پوستش به قرمزى ميزد. چهره اى غير انسانى داشت و سرش بزرگ تر از هر آدم معمولى ديگر بود. استخوانها بشكل وحشتناكى از زير پوستش بيرون زده بودند و چشمهايش، گرد، بزرگ و بدون هيچ سفيدى، كاملا سياه و ترسناك. پاهايش با زمين تماس نداشت و معلق در هوا شناور بود. نمى توانم از جايم حركت كنم، انگار از ترس فلج شده ام و هرآن احتمال ميدهم كه از پشت بهم حمله كنه. ناگهان صداى هراس آورى نزديك ميشهاوووووووووووووووجيغ ميكشم. چشمهايم بسته است كه از پشت شانه ام را ميگيرد. بايد فرار كنم اما دستهايش را به كمرم ميرساند تا مانع حركتم شود براى دفاع از خودم دستهايم را بى هدف به سمتش پرتاب ميكنم اما ضربه هايم روى او تاثيرى ندارد و به حدى نزديك شده كه صدايش زير گوشم مى پيچد «آتريسا» بى اختيار چشمهايم باز مى شود و ميبينم در آغوش آريو هستم. از نفس افتاده و ضربه هايم چند جاى صورتش را قرمز كرده. رهايم ميكند و فرياد مى زند «تو قرار بود نترسى» حرفش را ادامه نمى دهد. عصبى است و دستى به گونه انش مى كشد كه حسابى قرمز شده. با حالتى ميان خجالت و ترس به او نگاه مى كنم و صدايم ميلرزد «پشت پنجره داشت نگام ميكرد با چشماى خودم ديدمش» بر خلاف تصورم با صداى آرامى شروع به صحبت ميكنه «من از تو ناراحت نيستم… خودم اشتباه كردم… بايد ميفهميدم كه از عهده ى اين كار بر نميايى… هر كسى هم جاى تو بود نميتونست… خودخواهى منو ببخش… حس كردم بهت نياز دارم، نه حتى واسه پيدا كردن گنج، نه… بخاطر خودم… مثل ديوونه ها تو كوير دنبالت ميگشتم، حتى يه لحظه هم نمى تونستم بهت فكر نكنم انگار زنده بودم تا فقط تورو پيدا كنم و وقتى ديدمت ديگه نمى خواستم از دستت بدم» قبل از اينكه معنى حرفهايش را درك كنم ادامه ميده «ولى ديگه لازم نيست اينجا بمونى… نميخوام به تو آسيبى برسه… ازينجا برو» برق اشك در چشمهايش حلقه ميزنه و صورتش به سمت گودال ميچرخه. باوركردنى نيست اصلا باوركردنى نيست. «آريو؟» با صداى گرفته اى جواب ميده «برو آتريسا… همين الان از اينجا برو» ولى من نمى خواستم تنهاش بذارم «اما آريو-» مكث كوتاهى مى كنم «-من هيچ جا نميرم» فكر كنم جوگير شدم لبخند كجى ميزنم و به چشمهايش خيره نگاه مى كنم و مثل يك بازپرس خـِنگ از او بازجويى مى كنم «نكنه گنجو پيدا كردى؟ راستشو بگو؟ ميخواى منو دست به سر كنى؟ آريو؟» خندم ميگيره و ادامه نميدم. انقدر بهم نزديك شده كه هر لحظه حس ميكنم الان تو بغلش محكم فشارم ميده و لبهامو ميبوسه كه ناگهان بطرف گودال برميگرده و از من دور ميشه. تلافى كرد؟بدون اينكه بايسته با لحن خشكى حرف ميزنه «حالا كه تصميم گرفتى بمونى، پس مثل قبل ادامه ميديم» و به كندن گودال مشغول ميشه. وحشت زده به پنجره ها نگاه ميكنم. تنهايى و ترس دوباره به سراغم آمده درهمان لحظه لرزش خفيفى زير پايم حس مى كنم و همزمان آريو فرياد ميزند «گنج… گنجو پيدا كردم» لرزش زمين بيشتر شده. خودم را به گودال ميرسانم. آريو هيجان زده به صندوقچه اى در لابه لاى خاك اشاره ميكند و ناگهان صداى مهيبى كه شبيه به شليك گلوله است در قلعه مى پيچد…آريو بسرعت از گودال بيرون مى آيد و صدايى آشنا بگوشم مى رسد «خانم كوچولو تو هم كه اينجايى» يك آن بدنم يخ ميزند. لاشخورپير در حالى كه اسلحه را بسمت آريو هدف گرفته، آرام نزديك مى شود و با نيشخند ميگويد «با زندگى خدافظى كن» جيغ ميكشم «نـَـــ…» و جلوى آريو مى ايستم، لاشخورپير با صداى بلند ميخنده «حالا حالاها با تو كار دارم به همين راحتى از دستم خلاص نميشى» آريو اصلا قابل كنترل نيست. سعى ميكنم جلويش را بگيرم كه صداى ژينگن برن متوقفش ميكنه «صبر داشته باش پسر… مگه نمى خواستى بفهمى رفيقت كجاست؟» آريو شوكه شده و با تعجب ميپرسه «تو از جيسون چى ميدونى؟» ژينگن برن با خونسردى جواب ميده «من همه چيزو ميدونم… مدتهاست از گنجى كه داخل اين قلعه است خبر دارم ولى جاى دقيقشو نميدونستم… تا اينكه شما به دهكده اومدين… شما جاشو بلد بودين… تعقيبتون كردم و منتظر يه فرصت مناسب شدم تا از شرتون خلاص شم-» صداى قه قهه لاشخورپير آزار دهنده است «-تا اينكه تو و جيسون بخاطر خستگى و گرما بجون همديگه افتادين… جيسون با ضربه اى كه به صورتش زدى به زمين افتاد… بطرفش مى رفتى كه يه لحظه سرت گيج رفت و بيهوش شدى… فرصت مناسبى بود… جيسون از خستگى ناى بلند شدن نداشت و قبل ازينكه متوجه حضور من بشه نگاهى به سرش كردم… و پرررق» آريو با عصبانيت از سر راهش كنارم ميزنه و بطرفش ميره، ژينگن برن آماده ى شليك شده و آخرين حرفى كه به ذهنم ميرسه «آريو نه… اون آشغال تورو هم ميكـُشه… اگه تو هم بميرى چه بلايى سر من مياد» شانه هايش پايين ميافته و لاشخورپير حرفهايش را مثل رگبار شليك ميكنه «آره به حرفش گوش بده… اگه اون روز آتريسا و پدرش مثل فرشته نجات نرسيده بودن الان پيش رفيقت خوابيده بودى» با سر اسلحه به جايى كه جيسون را خاك كرده اشاره مى كنه و آه ميكشه «حيف شد، جوون خوبى بنظر ميومد… من ﮐشتمش… كارى كه تو نتونستى انجامش بدى… اون شبى كه قصد كشتن آتريسا رو داشتى يادته؟ من پشت پنجره بودم… خنجر تو دستت ميلرزيد، قدرت كشتنشو نداشتى، تو ضعيفتر از اونى هستى كه لياقت گنجو داشته باشى… گنج يه آدم بى رحم ميخواد، اما تو نيستى، هيچوقت نتونستى باشى» ژينگن برن چند قدمى نزديك ميشه و با حالتى تهديدآميز اشاره ميكنه كه از سر راهش كنار بريم. آهسته از گودال پايين ميره و هشدار ميده «تكون بخورين شليك ميكنم» با تنفر به او خيره شده ام كه با يك دست، اسلحه را گرفته و با دست ديگر گنج را بيرون ميكشه كه يك آن با لرزش ناگهانى زمين تعادلش را جورى از دست مى دهد كه انگار زير پاهايش خالى شده و در باتلاق فرو ميرود. آريو بهت زده تكرار مى كنه «من اين كابوس رو قبلا ديدم… گنج تو دستهام بود، ميدونستم بايد بندازمش تا زنده بمونم… اما نتونستم از گنج دل بكنم» سريع بطرف گودال ميره و دستهايش را بطرف ژينگن برن دراز ميكنه «دستمو بگير… وگرنه گنج تو رو با خودش پايين ميكشه» ژينگن برن به گنج چسبيده و فرياد ميزنه «خفشوو…» سعى ميكنم مانع افتادن آريو به داخل گودال بشم، لاشخورپير كاملا در خاك فرو رفته و گودال بيكباره فرو ميريزه و او زير خروارها خاك ناپديد ميشه.بعد از گذشت دقايقى، سكوت همجا را فرا گرفته و به اين فكر ميكنم كه كسى اين حرفها را باور نخواهد كرد. اما چه اهميتى داره، خودم هم ظاهر دروغينش را بيشتر از واقعيت درونش دوست دارم. نگاهى به اطراف مياندازم. آريو كمى دورتر به غروب دلگير خورشيد خيره شده، بدون اينكه حرفى بزنم كنارش ميايستم. دستهاى آريو دور كمرم حلقه ميشود «آتريسا بهتره ديگه ازينجا بريم» با كنايه ميپرسم «مگه گنجو نميخواى؟» لبخند ميزنه «من گنجمو پيدا كردم» ميخواهم به او هشدار بدم كه چه بلايى به سر ژينگن برن آمده ولى در نگاهش چيز ديگريست و لحظه ى بعد طعم لبهايش تنها چيزيست كه از اين دنيا ميفهمم و خودم را در آغوشش رها ميكنم قلبم انگار دوست داشتنش را فرياد ميزند و به معنى واقعى گنج پى ميبرم…و پایان نشدهآريو مدام حرف ميزند، فكرها و نقشه هايى كه براى آينده دارد را يك به يك برايم شرح مى دهد؛ يك زندگى رويايى با خنده ميگم «خيلى خوش خيالى آريو… تو اصلا ميدونى اينايى كه گفتى چقدر هزينه داره؟» با اطمينان جواب ميده «فكر اونجاشم كردم» چشمهايش برق موذيانه اى ميزنه و كاغذ تا شده اى از جيبش بيرون مياره كه يكسرى خط و علامتهاى قديمى روى آن كشيده شده. حسابى گيج شده ام و با اشتياق خاصى توضيح ميده «آتريسا اين يه نقشه ى گنجه-» ديگر تحمل شنيدن از گنج را ندارم و فقط جيغ ميكشم تا صدايش را نشنوم و او همچنان ادامه ميدهد «-يه گنج بزرگ، دقيقا وسط صحراى آريزونا…»پايانآريزونا – فروردين٩٢

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *