دنیای درون (۴)

0 views
0%

قسمت قبل«پسر جون حواست کجاست؟»پژو پارس سفید بعد از زدن این حرف با سرعت از کنارم رد شد.توی حال خودم نبودم.توجهی بهش نکردم.تازه شهسوار رو رد کرده بودم و چیزی تا رامسر نمونده بود.از وقتی بچه بودم پدرم یه ویلای دو طبقه کوچیک کنار دریا داشت.جایی که خاطره های زیادی توش داشتم.خیلی زیادچند کیلومتر دیگه مونده بود و دیگه حال رانندگی نداشتم.از تهران تا اینجا رو بدون استراحت رونده بودم و دیگه داشتم از پادرد میمردم.مجبور بودم این چند کیلومتر آخر رو گاز بدم تا زود تر برسم.سرعتم آروم آروم بالا می رفت و من متوجه نمیشدم تا اینکه با یه اتفاق به خودم اومدم.درست وقتی داشتم با سرعت توی باند سبقت حرکت میکردم حس کردم یه ماشین میخواد از بریدگی وسط راه بپیچه و همین حس ناگهانی باعث شد با شدت پام رو روی ترمز بذارم و فرمون رو به سمت راست بپیچونم.ماشین یه ذره لیز خورد و بعد هم با سرعت شروع کرد به چرخیدن و توی حاشیه ی خاکی راه تونستم کنترلش رو دوباره به دست بگیرم.برای چند لحظه اصلا تو حال خودم نبودم.نمیدونستم باید از ماشین پیاده شم یا نه.سرم رو بی اختیار روی فرمون گذاشتم و شروع کردم به مرور کردن خاطرات.خاطرات چند روز گذشته که باعث شده بود از تهران بزنم بیرون و چند روزی از هیاهوی اون شهر دور باشم.توی همین افکار بودم که حس کردم یه نفر داره به شیشه میزنه.سرم رو آروم بلند کردم و بیرون رو نگاه کردم.یه مرد بود.یه مرد حدودا 40 ساله که در حین اینکه به شیشه میزد میگفت«حالت خوبه؟چیزیت که نشد؟»هنوز منگ بودم و نمیفهمیدم چی شده.در ماشین رو باز کردم و مبهوت به اون مرد خیره شدم.بعد سرم رو پایین انداختم.مرد غریبه دستش رو روی کتفم گذاشت و گفت«خدا رو شکر چیزیت نشده.فقط ممکنه یه کم ترسیده باشی.صبر کن الان برات یه چیزی میارم.»هنوز هم نمیتونستم جواب بدم.سرم رو بالا آوردم و مرد غریبه رو دیدم که به سمت ماشینش که یه کم جلوتر از ماشین من پارک شده بود میرفت.یه بی ام و سفید بود که سقفش رو باز کرده بود.دوباره سرم رو پایین انداختم تا اینکه اون مرد برگشت.توی دستش یه لیوان آبمیوه بود که به طرف من گرفته بود.سرم رو تکون دادم و اون لیوان رو ازش گرفتم و شروع کردم به خوردن.یه نفس عمیق کشیدم و آروم دست راستم رو به سمت مرد بردم و گفتم«خیلی ممنون.فکر کنم فشارم افتاده بود.»مرد میانسال خندید و یه نگاه به ماشینم انداخت و گفت«اره.به خیر گذشت.هم برای من هم برای تو.اگه با اون سرعت بهم زده بودی هر دو تامون الان یه چیزیمون شده بود»و خندید.بی اختیار منم زدم زیر خنده.اون مرد دوباره گفت«باید زنگ بزنیم جرثقیل بیاد.وضع ماشینت خرابه.»پیاده شدم و نگاه کردم.راست میگفت.محور سمت چپ جلوی ماشین شیکسته بود.برگشتم داخل ماشین و موبایلم رو که کف ماشین افتاده بود برداشتم و گفتم«خب باید به کی زنگ بزنیم حالا قربان؟»صاحب بی ام و یه لبخند زد و گفت«من سامان هستم»و دستش رو جلو آورد.منم یه لبخند زدم و بهش دست دادم و گفتم«منم ارسلانم.»حدود نیم ساعت گذشت تا یکی از این نیسان های یدک کش اومد تا ماشین رو ببره.سامان هنوز منتظر بود تا تکلیف من مشخص بشه.ماشین رو بردیم به نزدیک ترین تعمیرگاه و از قرار معلوم سه چار روزی کار داشت.بعد از بیرون اومدن از تعمیرگاه به سامان که هنوز منتظر من بود گفتم«خب آقا سامان.خیلی مزاحمتون شدم.هم نزدیک بود یه بلایی سرتون بیارم و هم تو زحمت انداختمتون.اگه اجازه بدید دیگه اذیتتون نکنم.ویلای ما هشت کیلومتر با اینجا فاصله داره.از اینجا به بعدش رو خودم میرم.»سامان انگار که برق گرفته باشدش یهو از ماشینش پرید بیرون و گفت«امکان نداره پسر جون.این وقت شب امنیت نداره.ویلای خود منم همون سمته فقط یه کم دورتره.تا یه جایی میرسونمت.»خلاصه آخر سر سوار ماشین سامان شدیم و راه افتادیم.واقعا مرد مودب و با وقاری بود.توی راه بیشتر با هم آشنا شدیم تا اینکه رسیدیم دم در ویلای ما.از ماشینش پیاده شدم و گفتم«تا اینجا که اومدین آقا سامان.الان هم دیروقته.تشریف بیارین بالا تا صبح در خدمت باشیم.»سامان لبخند زد و گفت«ممنونم ارسلان جان.دخترم توی ویلا تنهاست.باید برم عزیز.بهت که گفتم.»دستم رو زدم به پیشونیم و گفتم«آهان ببخشید.فراموش کردم.پس امشب که هیچی.ولی فردا حتما باید یه سر بم بزنید.»در نهایت تونستم سامان رو راضی کنم که فردا شب با دخترش برای شام بیان پیش من.فردای اون روز ساعت 12 ظهر بیدار شدم.یخچال تقریبا خالی بود.حدود دو ماهی میشد که کسی اینجا نبود.توی اولین قدم یخچال رو برای یه هفته کامل پر کردم.بعد از ناهار باید یه فکر به حال شام میکردم.شماره یکی از بهترین رستوران های رامسر توی دفتر تلفن بود و خب بهترین انتخاب هم همون بود.برای ساعت 8 شب سفارش دادم و تنها چیزی که کم بود مشروب بود.یه ساغی توی این محل میشناختم و برای کل هفته فعلا چهار تا شیشه ازش گرفتم.ساعت گذشت تا اینکه حدود 6 بعد از صدای زنگ در خونه رو شنیدم.سریع پریدم توی حیاط و در رو باز کردم و چیزی دیدم که از تعجب خشکم زد.نه از دیدن سامان بلکه از دختری که کنارش وایساده بود.راستش بعد از اتفاقاتی که توی تهران واسم افتاده بود حتی فکر اینکه تا مدتی دوباره تحریک بشم هم به ذهنم نمی رسید ولی این دختر واقعا تکونم داد.تقریبا میتونم بگم بین پایان دخترایی که دیده بودم تک بود.نمیدونم چرا یه احساساتی نسبت بهش پیدا کردم.یه دختر برنزه و خوشکل تو سن و سال خودم و کاملا سکسی.طوری که واقعا منو میخکوب کرده بود.واقعا سکسی بود و لباساش بیشتر منو تحریک میکرد.یه شلور جین آبی پاش بود که روی زانوهاش هم مدل پاره بود و یکی از پارگی ها هم اونقدری باز بود که بتونم رنگ پاهاش رو تشخیص بدم.یه تی شرت سبز رنگ یقه گرد هم تنش کرده بود و سینه های لیموییش زیر تی شرت کاملا صاف قرار گرفته بود.کاملا راحت اومده بود.یه شال آبی هم روی کتفش انداخته بود و موهای سیاهش رو هم پشت سرش جمع کرده بود.سریع دستم رو به طرفش بردم و گفتم«خوش اومدین.بفرمایید.من ارسلان هستم.»اون دختر هم بهم دست داد و گفت«خوشبختم.پدرم ازتون تعریف کرده بود.منم ستاره هستم» بعد سمت سامان برگشت و گفت«پس آقا ارسلان که میگفتی ایشون هستم.»خندیدم و دستم رو به سمت سامان بردم و در حالی که بهش دست میدادم گفتم«مگه از من چی گفتین آقا سامان؟»سامان گفت«هیچی ارسلان جان.نمیخواد نگران چیزی باشی.»هر سه خندیدیم و رفتیم داخل خونه.اصلا فکر نمیکردم دختر سامان همچین تیکه ای باشه.واقعا تحریک شده بودم ولی نمیخواستم سامان متوجه بشه.سامان و دخترش رو مبل نشستن و منم رفتم یه چیزی برای خوردن بیارم.روی میز رو پر آجیل کردم و شروع کردم به پذیرایی.توی همین مدت هم تو نخ دختر سامان بودم تا اینکه خود سامان بلند شد تا بره دستشویی.دستشویی رو بهش نشون دادم و خودم اومدم و نشستم.یه کم اینور اونور کردم تا بالاخره یه چی پیدا کردم که سر صحبتو باهاش باز کنم«ویلاتون خیلی دوره؟»ستاره،دختر سامان که انگار توی این چند لحظه اصلا حواسش بهم نبود یهو به سمت من برگشت و گفت«جانم؟ویلامون؟یه سه چهار کیلومتری با اینجا فاصله داره.»بعد هم چشماش رو ریز کرد و با یه حالت شیطنت آمیزی گفت«البته مثل ویلای شما کنار دریا نیست و بابامم همش تو فاز حالگیریه»بعد از این حرفش یهو صدای سامان اومد که گفت«من تو فاز حالگیریم؟حتما باید پشت سرم حرف بزنی بچه جون؟» ستاره بلند خندید و با یه حالتی که انگار میخواست واسه باباش اشوه بیاد گفت«من؟من غلط بکنم پشت سر باباجونم حرف بزنم»این جمله ی آخر ستاره دیگه تیر خلاصو بهم زد،یه اشوه ای اومد که تا حالا از هیچ دختری ندیده بودم.حتی حرف زدن این دختر هم آدم رو تحریک میکرد.فکر کنم با صداش میتونست آدم رو ارضا کنه.ساعت گذشت و یه شام سبک خوردیم.سامان و دخترش قبول کردن اون شب پیش من بمونن.ساعت حدود 1 شب بود که بعد از دیدن یه فوتبال رفتیم تا یه نگاهی هم به دریا بندازیم و یه مشروبی بخوریم.توی حیاط مشرف به دریا دو تا میز کوچیک داشتیم که معمولا تابستونا با پدرم روشون دوتایی مشروب میخوردیم.سامان و دخترش رو فرستادم تا اونجا بشینن و خودم برگشتم داخل.یکی از شیشه ها رو با سه تا پیک گذاشتم توی سینی و آبمیوه و خرت و پرت و لیوان اضافه هم براشتم.حدودا 10 دقیقه ای کارم طول کشید و برگشتم توی حیاط.سامان و ستاره هنوز پشت میز نشسته بودن و داشتن دریا رو نگاه میکردن.بهشون که نزدیک شدم ستاره منو دید که دستم پره.واسه همین سریع اومد سمت من و یه کم از خرت و پرتا رو ازم گرفت.پشت میز نشستیم و منم شروع کردم به ریختن.سه تای اول رو که خوردیم ستاره کنار کشید تا بره بخوابه.من و سامان میخواستیم مست کنیم.ستاره رو فرستادم اتاق مادر پدرم تا روی تخت اونا بخوابه و خودم برگشتم پیش سامان.خوردیم و خوردیم تا اینکه به خودمون اومدیم و دیدیم شیشه ی لعنتی تموم شده بود.تمام مزه ها رو هم یا خورده بودیم یا حیف و میل کرده بودیم.توی فاز مستی سامان بهم گفت«ارسلان.میتونم یه سوال ازت بپرسم؟»سریع گفتم«شما هر کاری بخوای میتونی بکنی سامان جون.»سامان تو همون فاز مستی بهم گفت«اینجا،تنها توی رامسر اونم این وقت از سال چیکار میکنی؟»این حرف سامان دوباره منو برگردوند به خاطرات تهران.هر دومون بدجوری مست بودیم و داشتیم فاز فک میگرفتیم. گفتم«اگه بخوام راست بهت بگم دارم از بدبختی هام فرار میکنم.اومدم اینجا یه مدت از اون تهران خراب شده دور باشم.» سامان گفت«خب منم واسه همین اومدم قربونت برم.حالا بدبختی هات چی هست رفیق؟»سرم رو سمت دریا گرفتم و گفتم«یه گهی خوردم که نمیدونم درست بوده یا نه ولی فکرش داره دیوونم میکنه آقا سامان.اونقدری داره اذیتم میکنه که یه کله اومدم اینجا و نفهمیدم چطوری رسیدم.»سامان یه خنده ی بلند کرد و گفت«پسر مثل اینکه قراره با هم به یه جایی برسیم.منم یه گهی خوردم که موندم درسته یا نه و واسه همین اینجام.»سرم رو سمت سامان برگردوندم و گفتم«میخوام یه چی بهت بگم که باید قول بدی پیش خودمون بمونه.»سامان دستش رو روی قلبش گذاشت و با خنده گفت«معلومه که میمونه ارسلان جون.»سرم رو پایین گرفتم و گفتم«با یکی سکس داشتم که نباید.با این کارم هم حس گناه میکنم و هم حس میکنم به اعتماد یکی دیگه خیانت کردم.» سامان که انگار برق گرفته بودتش گفت«ارسلان دیگه داری دیوونم میکنیلامصب چرا هر چی بدبختی سر من اومده سر تو هم اومده؟منم همینطوری شدم.با یکی سکس داشتم که نباید»سریع سمت سامان برگشتم و با تعجب گفتم«تو هم؟ولی بازم فکر نکنم به اندازه ی من خراب کاری کرده باشی»سامان خندید و گفت«خراب کاریت با کی بوده پسر؟بگو ببینم من جلو میزنم یا تو» سرم رو دوباره پایین انداختم و گفتم«با خواهرم»سامان که انگارخندش گرفته باشه سرش رو پایین انداخت و داشت تکون میخورد.بهش گفتم«شما چرا میخندی آقا سامانقرار شد با هم درد دل کنیم.»سامان سرش رو پدر آورد و با خنده گفت«به شباهت خودم و خودت میخندم پسر.اگه بگم منم اون گهی که خورد رو با همون دختری خوردم که الان طبقه بالا خوابیده چی میگی؟»یهو برق از کونم پرید.با لکنت به سامان گفتم«یعنی….تو …. با دخ….»سامان وسط حرفم پرید و گفت«آره.منم با تنها دخترم سکس داشتم.واسه همین جفتمون اومدیم اینجا تا ببینیم از این به بعد باید چیکار کنیم.راستش ستاره خودش خواست ولی من ردش نکردم و همراهش شدم اما حس میکنم با این کارم بهش لطف کردم»منم داشت خندم میگرفت.یه کم خودمو جمع و جور کردم و گفتم«منم مثه توخواهرم خودش جلو اومد ولی من ردش نکردم.یعنی خودم هم میخواستم.»خلاصه تا صبح منو سامان کل ماجرامون رو واسه همدیگه تعریف کردیم و آخر سر همونجا توی ایوون حیاط یه دشک بزرگ انداختم و خوابیدیم.صبح ساعت 11 بود که بیدار شدم.سامان بقلم خوابیده بود.بهش نگاه کردم.هنوز خواب بود.یه کم سرم گیج میرفت.از جام بلند شدم و رفتم داخل.رفتم سمت آشپزخونه که دیدم ستاره اونجاست.یاد حرفهای دیشبم با سامان افتادم.اون میگفت ستاره یه معتاد واقعی به سکس بود.باورم نمیشد این دختر به ظاهر معصومی که جلوم بود اگه هر شب زیر یه نفر نمیخوابیده خوابش نمیبرده.اما از یه طرف خوشحال بودم که الان داشت ترک میکرد و سامان هم داشت کمکش میکرد.آروم رفتم داخل و بهش گفتم«سلام ستاره.صبح بخیر»ستاره برگشت و گفت«صبح؟الان دیگه ظهره که پسر؟»خندیدم و رفتم سمت یخچال.نمیتونستم از فکر ستاره بیام بیرون ولی از یه طرف این کارو یه خیانت در حق سامان میدونستم.با توجه به اون حرفایی که دیشب بین من و سامان توی مستی رد و بدل شده بود حالا دیگه دست زدن به ستاره واقعا یه خیانت بود.یه خیانت کامل.من این فکر رو میکردم قافل از اینکه قراره اتفاقات طور دیگه ای بیفتهاون هم همون شب.ساعت 11 شب بود.من و سامان و ستاره اومده بودیم ویلای خودشون.امشب قرار بود من اونجا بمونم.ستاره خیلی زود رفت توی اتاق خواب تا بخوابه و من و سامان هم چار پنج تا پیک از شراب سامان خورده بودیم و یه جورایی زده بودیم بالا که سامان بهم گفت«امشب ستاره ازم خواسته باهاش سکس کنم.الان هنوز بیداره و منتظره که من برم.ناراحت نمیشی که زود برم؟»سرم رو پایین انداختم و گفتم«من بیجا میکنم ناراحت بشم آقا سامان.شما بفرما.منم میرم میخوابم.»سامان که رفت سمت اتاق خوابش انگار مشروب هم دیگه روم اثر نداشت و کیرم میخواست شلوارم رو پاره کنه.اینکه میدیدم داره میره تا دخترش رو بکنه واقعا تحریکم میکرد.سامان رفت و منم چند تا پیک دیگه تنهایی خوردم و رفتم سمت اتاق خوابی که سامان بهم نشون داده بود.ساعت حدود 1 بود و مطمئن بودم که سامان و ستاره الان داشتن با هم سکس میکردن و فکر کردن بهش بیشتر تحریکم میکرد.راستش من زیاد جلق نمیزنم ولی اون شب طوری تحریک شده بودم که میخواستم خود ارضایی کنم.شاید حدود یه ساعت گذشت و من طاق باز خوابیده بودم و چشمام رو بسته بودم و داشتم با کیرم ور میرفتم.توی حال خودم بودم که حس کردم یکی در رو باز کرد و اومد داخل اتاق.چشمام رو باز کردم و ستاره رو دیدم. سرم رو دوباره روی بالش گذاشتم.حتما خواب بودم ولی اون یه خواب نبود.به خودم اومدم و دوباره نگاه کردم.ستاره با یه شرت و سوتین سفید جلوی در اتاق وایساده بود و نگام میکرد.بی اختیار از روی تخت بلند شدم و ملافه از روم افتاد.تمام لباس هام رو در آورده بودم.همینطور داشتم میرفتم سمت ستاره و اونم نگام میکرد.بهش رسیدم و بی اختیار لبم رفت سمت لباش.مستی نمیذاشت فکر کنم و زمان از دستم در رفته بود.فقط داشتم لبهای ستاره رو میخوردم و دستام روی لمبرای کونش بود و داشتم از زیر شورتش اونا رو براش میمالیدم.دستام رو بالا آوردم و بند سوتینش رو باز کردم و لبام رو از لبش جدا کردم و روی سینه های لیموییش گذاشتم.اینجا بود که صدای آه سمانه بلند شد.با حرص خاصی سینه هاش رو میخوردم و توی پایان مدت سامان رو به خاطر میاوردم که داره باهاش سکس میکنه و این بیشتر تحریکم میکرد.دستام رو دور کمرش حلقه کردم و بلندش کردم و انداختمش رو تخت و خودم رفتم بین پاهاش.یه کس خوش تراش و تمیز جلوی چشمام بود.میخواستم بهترین کس لیسی عمرم رو بکنم.نوک زبونم رو خیلی آروم روی خط چاک کسش میکشیدم و بالا و پایین میکردم.اونقدر مست بودم که نفهمیدم چند دقیقه دارم مدام این کارو میکنم.اونقدر ادامه داده بودم که ستاره از خودش بی خود شده بود و داشت به شدت ناله میکرد.دیگه وقتش بود.یه دختر فوق العاده زیبا و سکسی زیرم بود و باید کار رو تموم میکرد.سریع بالا اومدم و دوباره لبم رو روی لباش گذاشتم.با دستم کیرم رو روی کسش تنظیم کردم و خیلی راحت فرستادمش تو.سامان راست میگفت.این دختر واقعا معتاد به سکس بود.حتی کس یکی از جنده لاشی های دانشگاه هم که خودم چند بار باهاش بودم از کس ستاره تنگ تر بود.فکر به این موضوع اونقدر تحریکم میکرد که نمیدونستم دارم چیکار میکنم و فقط میفهمیدم دارم با شدت توی کس ستاره تلمبه میزنم.مشروب لعنتی انگار کمرم رو خشک کرده بود.هر چقدر سرعتم رو بیشتر میکردم انگار ارضا شدنم به تاخیر میفتاد.نمیدونم توی این مدت چند بار تونستم ستاره رو ارضا کنم ولی خودم هنوز داشتم وحشیانه روش تلمبه میزدم تا اینکه بالاخره به ارضا رسیدم و پایان آبم رو روی شکمش خالی کردم و روش افتادم.برای چند لحظه بی حال بودم تا اینکه ستاره در گوشم گفت«ارسلان.فکر میکنم عاشقت شدم»فقط تونستم در گوش ستاره یه جمله بگم و بعد از حال رفتم«من مطمئنم عاشقت شدم ستاره»…ادامه…

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *