سقوط آزاد (1)

0 views
0%

قبل از اینکه بخوام این داستانو شروع کنم باید بگم پایان داستان ایده ی ذهن خودمه پس خواننده ی محترم اگه چیزی خارج از باور شما بود سخت نگیرید….چون روند داستان یه مقدار طولانیه برای ایــــنکه شما دوستان عزیز خسه نشیــــد داستانو به دو قسمت تقسیم کردم..امیدوارم بتونید با این داستان رابطه بر قرار کنـــید…شیراز_1391حوله سفیدم را که تا زیر زانوام بود را به تن کردم و جلوی اینه ایستادم صورتم خسته و رنگ پریده بود..چشمانم بی فروغ موهایم کدر و بی حالت دلم برای خودم سوخت ….این دفعه تموم میشه..نوشین اروم باش..اخرشه….می خواستم داد بزنم ..اما بغض تو گلوم مثل یه حصار نمیذاشت صدامو ازاد کنــــم…چشمامو بستم.. با یاداوری خاطرات موهای بدنم سیخ میشد..ولی باید مرور میکردم تا از تصمیمی که گرفته بودم پشیمون نشم…شیراز_1389دامنم رو برانداز کردم، یه دامن کوتاه مخمل، تازه خریده بودم چقدر قشنگ بود، بالاخره پولامو جمع کردم و تونستم بخرمش ….دختر بودم دیگه ، دوست داشتم بعضی اوقات هم به جای شلوار دامن بپوشم،می دونستم اگه کسی اینو توی تنم ببینه حسابم پاکه، برای همین باید وقتایی می پوشیدمش که تو خونه تنها بودم، الان هم که تنها هستم، کسی قرار نیست بیاد رفتم جلوی آینه ، لباسامو تند تند در آوردم، یه تاپ رنگ و رو رفته از توی وسایل مادرم برام باقی مونده بود، زرشکی بود و تنگ، تاپ رو پوشیدم، بعد هم دامن مخمل کوتاه رو، سیاهی لباسم رفته بود به جنگ با پوست سفیدم …هوس کردم یه کم هم قر بدم حالا که کسی نبود خونه، تلوزیون رو روشن کردم و مشغول شدم، جلوی آینه برای خودم دلبری می کردم و می خندیدم، زیر چشمم کبود بود، همه تنم درد می کرد، اما رقصیدن با اون لباسا آرومم می کرد. با شنیدن صدای مسعود درست پشت سرم مو به تنم راست شد، یه دفعه به التماس افتادم- برادر غلط کردم برادر ببخشید …مسعود با چشمای سرخ اومد به طرفم، اصلا نفهمیدم کی اومده تو من عقب عقب رفتم و اون آروم آروم اومد به طرفم … می دونستم الان دوباره با کمربند می زنتم می دونستم الان باز زخم روی زخمم می سازه دوست داشتم از ترس بمیرم … هنوز به کتکاش عادت نکرده بودم … خوردم به دیوار و ایستادم … از ترس به سکسکه افتادم … بی توجه اومد طرفم و وقتی به خودم اومدم دیدم چسبیده بهم … می خواستم دست و پا بزنم اما نمی شد، اشک صورتمو خیس کرد …- برادر تو رو خدا برادر دیگه از این کارا نمی کنم … بیا ببر لباسامو بفروش … ببر پاره کن … اما نزن منو … برادر …بچگــی کردمدستش رو گذاشت روی رون پام … داشت مور مورم می شد … نمی دونستم می خواد چی کار کنه درسته که شونزده سالم بود اما از یه چیزایی خوب سر در می آوردم و اونم از صدقه سر مدرسه رفتن و آشنایی با دختر پسرای دیگه بود اون لحظه ولی به هرچیزی فکر می کردم جز اینکه مسعود قصد سویی داشته باشه …با ترس نگاش کردم … خودشو چسبوند بهم … دیگه داشتم می لرزیدم اینجوری تا حالا نزده بود منو … دستشو از زیر تاپ برد سمت کمرم و کمرمو محکم فشار داد …. دردم گرفت … گفتم- آی کمرم، برادر چی کار می کنی؟میخواستم با گفتن برادر وجدان نداشتشو بیـدار کنم … هنوز حرفم تموم نشده بود که لباشو چسبوند روی لبام … نفس تو سینه ام حبس شد … چند لحظه ای گیج و منگ با چشمای گشاد شده نگاش کردم … یه دفعه مغزم به فعالیت افتاد … شروع کردم به دست و پا زدن … دست از لبام بر نمی داشت، منو یه بار از دیوار جدا کرد و بعد محکم دوباره کوبید توی دیوار … حس میکردم لبام داره از جا کنده می شم … دهنم طعم خون می داد … کمرم درد گرفته بود … اما بازم از کار نایستادم … شروع کردم به هول دادنش … با ناخنام سینه اشو خراش دادم … دادش در اومد چند لحظه ازم جدا شد و به زخمش نگاه کرد، داشتم دنبال راه فرار می گشتم که وحشی شد و خیز گرفت به طرفم… وقتی به خودم اومدم که گوله شده بودم گوشه هال … از درد به خودم پیچیدم، همه وزن بدنم افتاده بود روی دستم و دستم بدجور درد می کرد … اومد طرفم همینطور که می یومد به سمتم ..دستش رفت سمت کمربند شلوارش …فهمیدم بازم می خواد منو بزنه … بزنه به درک… ولی نخواد کاری باهام بکنه می ترسیدم … زار می زدم … با همه وجودم … از ته دل … کمربندش رو باز کرد ولی بر خلاف تصورم کتکم نزد ..کمربند رو انداخت اون سمت و اومد به طرفم … دکمه شلوارش رو باز کرد و بعدم زیپ رو … لبخنده کریهی رو لباش بودشستم خبردار شد با وجود درد دستم سیخ نشستم سر جام … سعی می کردم خودمو بکشم عقب ولی نمی تونستم … یهو به خودم اومدم دیدم از زور ترس خودمو خیس کردم ولی مهم نبود … زار می زدم … افتاد روم … با چنگ و دندون افتادم به جونش … اونم نامردی نکرد … سیلی می زد … گاز می گرفت … داد می زد … مشت می کوبید تو دهنم و وقتی دید بازم از رو نمی رم و نمی ذارم بهم دست درازی کنه دستمو گرفت پیچوند … همون دستی که درد می کرد … از زور درد دیگه زوزه می کشیدم … منو به پشت خوابوند … لباسام رو توی تنم جر داد و مشغول کار خودش شد … سینه هام از فشاری که منو به دیوار میداد در حال له شدن بود….دستش که به بدنم میخورد چندشم میشد…محکم روی باسنم میزد….ضربه هاش از شلاق بدتر بودبا دستاش باسنمو از هم باز کرد…قلبم مثل یه گنجیشک میزد…..یه چیز گرمو وسط پام حس کردم….صداش گوشمو ازار میدادشل کــــن جنده….نکنی جـــــرت میدمخودمو شل نکردم..موهامو کشید سرم عقب رفت لباشو نزدیک گوشم کردشل نمیکنی ….؟اها دوست داری خانمـــــت کنم..زودتر میگفــــــتیجیغ زدم نه..نه…باشه …شل میکنــــــــمیکم خودمو شل کردم با تـــــف سر کیرشو خیس کرد با زور می خواست کیرشو توی سوراخ تنگم جا بده…نفسم بالا نمیومد….اخه چجوری تحمل کنم….از اینکه کیرش جا نمیشد عصبانی شد بود …شــــــل تر کن ….حرومزاده……با گریــــــه جون عزِِِیـــــزت ولم کنم دارم میمیرم….با خشم کیرشو تو سوراخ کونم کردوواز درد لبامو گاز گرفتم……بعد از چند بار فشار دادن سرش رفت داخل…چشمام سیاهی میرفتبیحال شدم خواستم بیوفتم زمین که با یه دستش منو محکم به خودش فشار میداد با هر فشار صورتم از درد جمع میشد ..دیگه جونی واسه جیغ زدن نداشتم الان دیگه کامل کیرش تو کونم بود…مثله یه گرگ گرسنه بود….حس می کردم همه مفاصل تنم داره از هم جدا می شه … دستم داشت از جا کنده می شد … با ناله- نــــه تو رو خدا … مسعود … نـــــــهادامه دارد….. *******نوشته s0rme

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *