سوختن در آتش اولین رابطه جنسی

0 views
0%

سلامبیشتر شبیه یک عذاب شده تا خاطره دختری هستم 24 ساله تازه مهندسی صنایع مو از یکی از دانشگاه های ملی تهران گرفتم تو 4سال دانشجویی یادم نمیاد حتی یکبارم با لذت یا قصدی به پسرا نگاه ویا حرف زده باشم اصلا درس ها اجازه فکر کردن به این چیزارو ازمون گرفته بود خلاصه برم سراصل مطلب یک ماهی میشد دانشگاهم تموم شده بود و برگشته بودم شهرستان این در و اون در میزدم واسه کار اعصابم ریخته بود بهم که چرا از تهران یک کار گیر نیاوردم خود خوری هام خیلی زیاد شده بود خونه هر کدوم از فامیل میرفتم زخم زبوناشون عذابم میداد…. چی شد؟مهندس کار چی شد؟ حالا کار پیدا نمیکنی .شوهر کن دیگه کفرم در اومده بود. نه دوستی نه هم صحبتی پایان دوستام تهران بودن احتیاج داشتم به یکی که آرومم کنه …(ولی ای کاش هیچ وقت آروم نمیشدم)..یک روز رفتیم خونه خاله بزرگم یه پسر داره که اونم فوق مکانیک میخونه جدیدا نگاهاش به من عوض شده بود حرفاش یه حس وحال دیگه ای داشت شبش برگشتیم صدای یه اس واسم اومد -پسر خالم بود اس های رومانتیک فرستاده بود .اهمیت ندادم 2باره و3 باره فرستاد.. اس دادم این اس ها یعنی چی؟ گفت یعنی نمیدونی؟؟؟گفتم نه .وجدی ام نمیگیرمش گفت چرا ؟گفتم ما از کوچیکی باهم، هم بازی بودیم م به تو هیچ حسی ندارم گفت واقعا ولی من اینطور فکر نمیکنم …….کلی اس ردو بدل شد و در آخر گفتمگفتم تو خودتم به حرفت ایمان نداری .والا چرا اس های غیر مستقیم میفرستی گفت آخه میترسم …گفتم از چی؟ گفت از آینده از اینکه تو میخوای چی جوابم بدی از اینکه من هنوز سربازی نرفتم وخانوادت چطور برخورد میکنن ……گفتم اگه منو دوست داری باید بی مها با تر باشی …گفت آره ولی عقل چی.؟…گفتم درخواستت غیر منطقی نیست نگاهی به ساعت انداختم ساعت 3نصفه شب بود گفتم من خوابم میاد خداحافظ…گفت باشه خداحافظ….ولی تا صبح نتونستم بخوابم دیدم ته دلم بهش علاقه دارم ونمیتونم خانم دیگری رو پیشش ببینم ..صبح اس داد خودمونی ترشده بود صبح بخیری کرد و….منم جواب دادم گفت در چه حالی؟گفتم بهت زده ..علی گفت من خیلی وقته که تو فکرتم چند ساله من وتو مکمل همیم توجدی ومعقول منم شوخ ومعقول گفت از کامل بودنت خوشم میاد همه چی تمومی .خوشگلی، تحصیل کرده ای ،از یه خونواده خوب هستی.. واقعا میخوامت …من فقط تو فکر بودم خلاصه من نرم شده بودم .گفت حضوری بهتره باهم حرف بزنیم قرار گذاشتیم وراستشو بخواین کلی راه رفتیمو حرف زدیم روزقشنگی بود حرفا قشنگ بود امید به زندگی داشت خودشو بهم نشون میداد .1ماه گذشت و ما مرتبابا هم می رفتیم بیرون کم کم اس ها رنگ دیگه ای شده بود علی از من خواست شبها یکم باهم اس سکسی ردوبدل کنیم .گفتم نه بد یه طوری قانعم کرد.که من احتیاج دارم تا اینکه قبول کردم 2 هفته هر شب اس سکسی بهم میدادیم وقتی میدیدمش خجالت میکشیدم ولی اون حرفشو حضوریم زد کم کم حرف زدنشم برامون داشت عادی میشد .تا اینکه من یه روز گفتم علی الان 2ماه من وتو باهم میحرفیم وخبری از گفتن به بزرگترا نیست گفت نبایدم فعلا بگیم …..جا خوردم ….گفتم یعنی چی؟؟ گفت ببین هنوز درس من تموم نشده سربازیم نرفتیم این حرف فعلا خیلی مسخرس ….گفتم قرارمون این نبود خلاصه جرو بحث بالا گرفت ومنو رسوند خونه و خیلی اعصابم خورد شده بود .بهم زنگ زد بر نداشتم اس داد کلی حرف زد که تو باید منو درک کنی وخیلی حرفا (دیگه از حوصله داستان خارجه دوباره به قول بعضی ها گفتنی خر شدممممممم)…..(خواستگارمواون روزها همینجوری بی هیچ ایرادی رد میکردم ……آخه عاشق شده بودم خیره سرمخلاصه علی وقتو بی وقت میومد خونمون به مادر با با گفته بودم داریم چند تا نرم افزار باهم یاد میگیریم (((((خونمون 2 طبقه هستش ..یک طبقه مامانینا طبقه پایین من هستم)))))))))روزهامیگذشت وعلی کم کم داشت اون سرسختی من به حیا وایمانمو ازم میگرفت از یه دست دادن شروع شد تا اونموقع من دست هیچ نامحرمی رو لمس نکرده بودم ولی برای خودم همش بهانه ودلیل میساختم(که ما قصدمون ازدواج پس ایرادی ندارهیک روز علی دستشوگذاشته بود روی رونم و آروم آروم شروع کرد به مالوندنش حس عجیبی بود تو دلم غوغایی بود مدام ماهیچه هام منقبظو منبسط میشدن هر چی میخواسم بگم نکن نمیتونستم ولی بالخره گفتم نکن بسه دیگه روز بعدش دوباره این کارو کرد گفت اجازه میدی سینه هاتو لمسش کنم ؟گفتم نه این چه حرفیه ؟ما بهم محرم نیستم دیدم پا شد به حالت قهر داشت میرفت .با یه بغضی گفتم علی خواهشا نرو گفت توبه من میگی نامحرم …آخه من به تو چی بگم؟ ….گفتم بخدا گناه …گفت بسه دیگه منو تو میخوایم ازدواج کنیم …هم دیگرم دوست داریم چه اشکالی داره الان یکم فشار های جنسی که داره روی من میادو کم کنی؟ پدر من فشار رومه درک کن ….گفتم من نمیتونم تو خودت میدونی من چه جوریم ..بیشتر قیافه حق به جانب به خودش گرفت روسریمو از سرم کشید گفت منو تو 3ماه بهم میگیم عاشق همیم ولی تو هنوزجلوی من روسری میپوشی. راستشو بخواین من اونو مرد خودم میدونستم و یه حالت حرف شنوی بهش پیدا کرده بودم ..روشو برگشتوند وداشت میرفت. دویدم جلوش گرفتمش بغل .گفتم ببخشید غلط کردم قهر نکن ….همون لحظه دستاشو آورد و صورتمو گرفت ولباشوگذاشت رو لبام وشروعک رد به خوردنشون گفت زبونتوبیار بیرون وزبونمو خورد نشست روی زمین گفت بشین بغلم نشستم بغلش لباسمو زد بالا و هی قربون صدقم میرفت از رو سوتینم سینه مو بوسید گفت میشه درش بیارم من چشامو به حاالت رضایت تکون دادم قفل های سوتینم باز کرد وشروع کرد به بوسیدن سینه هام وبعد خوردشون مثه یه بچه شده بود بعد 10مین گفت میشه شلوارتو بکشم پایین ؟؟فقط میخوام ببینم اونجاتو گفتم علی نه دیگه عزیزم بسه ……با لبخند بوسم کرد گفت باشه قربونت برم هر چی توبگییییو این کارا تا دو یا 3 هفته ادامه داشت تااینکه علی یه روز شروع کردبه بهانه گیری و قهر های بی مورد بهانه هاش داشت اعصابموبهم می ریخت اصلان نمی فهمیدم چشه دیگه یادگرفته بود واسه رسیدن به خواسته هاش باید تحت فشارم بزاره میدونست نمیتونم قهرشو تحمل کنم واین ((بدترین ضعف یک دختره من رشته ام کاملا مردونه وسخت بود ولی عواطفم کاملا نرمو دخترونه))))))) گفت خواهش میکنم فقط یک بار میخوام همه بدنتو ببینم من دیوانه وار داشتم عذاب میکشیدم .ولی عشق زمینی من داشت منو به تنگنا میکشید .اینانصفه جروبحث ها وبهونه گیری های آقابود ..تا اینکه یک روز مادر و پدر من با خانواده پسر خالم باید میرفتن فاتحه علی تا اونا رفتن زنگو زد واومد خونه شروع کرد به بوس کردنو لب گرفتن ازمن گفتم چی شد دیشب که قهر کرده بودی گفت وقتی ازت دورم بدجور بهونتو میگیرم اینا همش درد دوریه ….بلوزمو در آورد دوباره لباشو گذاشت رو لبام ویک بار لب بالا رو میخورد یک بار پایین شروع کرد به بوس کردن گردنم بوسای ریزو شهوت انگیز دستاشو گذاشت رو سینه هام ومی مالید و انگشت کرد نوکشون میکشید بعد سینه سمت راستمو تودهنش برد وهی میمکید بعد سمت چپی وسط سینه هامو لیس زد شکممو بعد دور نافم خیلی بی حس شده بودم .نمیدونم چرا؟ داشت حالم بهم میخورد ..علی گفت قربونت برم آخه چرا و هی لوسم میکرد خیلی بی حس شده بودم هیچ مقاومتی دیگه از خودم نداشتم علی مدام بوسم میکرد و میگفت خواهش میکنم بذار شلوارتو در بیارم .دستمو به شلوارم گرفته بودم خوابوندم روی زمین و پاهاشو به این طرف و اون طرف بدنم قرار داد لبامو خورد از گردن تا شکممو لیس زد سینه هامو فشا رمیداد با یه دستش به اونجام فشار می آورد دستشو برد تو شلوارم و هی می مالیدش تو بدنم غو غایی بود شهوت امونمو بریده بود آروم آروم دستمو از رو شلوارم برداشت و خیلی آروم کشیدش پایین من خیلی خجالت کشیدم گفتم نگاه نکن گفت باشه فقط لمسش میکنم دستشو هی رو اونجام فشار میداد ودستشو هی روسوراخ واژن فشار میداد آه من در اومده بود فشار دادنشو بیشتر کرد صورتشو بر سمت اونجام برد و شروع کرد به خوردنش بعد گفت توام با دستت اونجامو لمس کن منم شروع کردم به مالوندنش (خیلی بی اراده )کمر بندشو باز کرد و شلوارشو در آورد گفتم داری چیکار میکنی ؟؟گرفتم بغل گفت هیچی عزیزم لبامو بوسید و منو برد سمت دیوار وهی بدنشو به من میچسبوند آه اوه من دوباره شدید شد پاهامو از هم باز کرد و با دستاش سوراخ رو فشار میداد سرم رو شونه هاش بود ومیگفت عزیزم دیگه داره تموم میشه قربونت برم آروم آروم باش خوابوندم تو اون حالی که نفس نفس میزدم گفتم علی بی عقل نشی بیچاره بشیم پرده منو بزنی ….گفت نه خیالت راحت تو فقط دراز بکش پاهامو باز کرد وبااونجاش به … میزد سینه هامو با دستاش فشار میداد پاهامو انداخت روی شونش وبا اونجاش مدام تلمبه میزد روی آلتم دیگه از خود بی خود شده بودم تلمبه زدناش سریعتر میشد تا اینکه هر دومون ارضا شدیم منو تو بغلش گرفت و هی میبوسیدم ..رفت خونشون بهم اس داد بیا یاهو هنوز بهت زده بودم ازکاری که کرده بودم آنلاین شدم پیام داد کلی از اینکه چقدر خوش گذشته گفت .گفت اومدم مادرم خونه بوده گفتم عادی بودی که گفت آره پدر .کفتم خاله نمیدونه چیکارا که نکردی همون لحظه دوباره از ترس گناهم گفتم علی خواهشا زودتر همه چی رو رسمی کنیم گفت چی رو؟گفتم موضوع ازدواج دیگه ..گفت تو خوبی؟ مثله اینکه هنوزتو وهمی دختر مگه خریم خودمونو اسیر زندگی کنیم ما داریم خوش میگذرونیم بدون هیچ درد سری این فکرای کهنه وسنتی رو بنداز دور داشت دنیام تیره وتار میشد مدام گریه زاری میکردم هیچی نمی تونستم بگم داشت چرت میگفت از اون به بعد دیگه حاضر نشدم باهاش حرف بزنم هرچی تلاش کرد جوابشو ندادم یک سال میگذره فقط دارم تو آتشی که خودم ساختم میسوزم………نوشته ؟

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *