سوگند، دختر همسایه

0 views
0%

من تازه 18 سالم بود و داشتم خودم رو برای کنکور آماده می کردم. یک سالی می شد که تنها زندگی می کردم. پدرم به خاطر شغلش رفته بود جنوب و خانوادم هم باهاش رفته بودن. ولی من با اصرار خودم تهران موندم تا خودم رو برای کنکور آماده کنم. مادر بزرگم روزها به من سر می زد و برام غذا درست می کرد. بعضی شبها هم من می رفتم پیشش.خونمون توی یکی از محله های سنتی تهران بود. از اون محله ها که همسایه ها همدیگه رو می شناختن و با هم رفت و آمد هم داشتن. توی محل من به بچه درسخون و کلا مثبت معروف بودم و برای همین همه به من احترام میذاشتن.برای عید که خانوادم اومده بودن تهران. یکی از همسایه ها برای تبریک عید اومد خونمون. همسایمون یه دختر داشت که یک سال از من کوچیکتر بود. یه دختر به اسم سوگند که یکمی تپل ولی سفید با لپهای گل انداخته بود. من ازش خوشم میومد ولی به ندرت پیش اومده بود که باهاش حرف بزنم.بزرگترها توی هال نشسته بودن و خوش و بشهای معمول رو انجام می دادن. من هم با خواهر و برادرم و سوگند و برادرش نزدیک تلویزیون نشسته بودیم. سوگند که هم رشته من بود از من در مورد کنکور و شیوه درس خوندنم می پرسید و من هم براش توضیح می دادم. اون زیاد سوال می پرسید و توی حرف زدنش یه ناز و عشوه خاصی داشت که من دوست داشتم.تعطیلات عید تموم شده بود و من هم دوباره سرگرم درس خوندن شده بودم. روزها از صبح تا عصر درس می خوندم و عصرها می رفتم پارک یک ساعت قدم می زدم، نون می گرفتم و دوباره بر می گشتم خونه. چند روزی بود که موقع رفتن یا موقع برگشت، سوگند رو می دیدم و همیشه هم اون بعد از احوالپرسی یه سوال برای پرسیدن داشت. من هم که سعی می کردم فقط حواسم رو به درس بدم خیلی وقت براش نمیذاشتم. هرچند دلم می خواست که بیشتر باهاش باشم.تا اینکه یک روز بعد از ظهر اوایل اردیبهشت و اواخر ماه محرم بود که زنگ خونه رو زدن. در رو که باز کردم دیدم سوگند با یه چادر گلی به سر و یک کاسه آش نذری به دست جلوی در وایستاده. تشکر کردم و تعارف کردم بیاد تو تا من ظرفش رو خالی کنم و بشورم بهش برگردونم.توی آشپزخونه بودم که دیدم اومد تو و ظرف خالی رو از دستم گرفت و گفت خودش می شوره. بعد به بهونه شستن کاسه چادرش رو از سرش برداشت. زیرش یه تی شرت با یه شلوار تنگ پوشیده بود. موهاشم بافته بود. اولین بار بود که اونو اونجوری و بدون روسری می دیدم.رفتم توی اتاقم تا از کمدم یه بسته از شیرینی و شکلات مخصوصی که پدرم از جنوب برام فرستاده بود رو برای تشکر بذارم توی ظرفشون. خواستم برگردم توی آشپزخونه که دیدم سوگند جلوی در وایستاده. یکمی هول شدم می خواستم یه چیزی بگم ولی هیچ جمله ای توی ذهنم نمیومد که خودش شروع کرد به حرف زدن. گفت من زشتم یا هیکلم بده؟ گفتم سوگند خانم اینجور نیست. مگه چی شده؟گفت اگه اینطور نیست پس چرا اصلا نگام نمی کنی؟ چرا همش اول من باید سلام کنم. اول من باید حرف بزنم؟ نکنه تو هم فکر می کنی من چاقم و به درد نمی خورم؟دیگه مطمئن شده بودم که چی می خواد بگه. بهش گفتم سوگندجان من نمی خواستم یه وقت ناراحتت کنم. تو اصلا هم چاق نیستی. تپل و دوست داشتنی هستی.اون همینجور که حرف می زدم به من نزدیک می شد و وقتی گفتم دوست داشتنی هستی خودش رو به من چسپوند و دستش رو انداخت دور گردنم و لبش رو گذاشت روی لبم.من مونده بودم چکار کنم. خیلی هیجان زده بودم. دستم رو دور کمرش انداختم و بیشتر به خودم فشارش دادم. لبش رو می خوردم و دستم رو رو کمرش می کشیدم. حسابی تحریک شده بودم و کیرم سیخ و سفت شده بود. اون همینجوری لبم رو میک میزد و هی دستش رو دور گردنم فشار می داد. منم دستم رو روی باسنش میکشیدم. خیلی تپل و تو پر بود. چند دقیقه ای که گذشت. لبش رو برداشت. دستم رو گرفت لبه تختم نشست. معلوم بود که اونم خیلی تحریک شده و بدنش داشت می لرزید.کنارش نشستم. دستم رو گرفت و روی بازوهاش کشید. گفت ببین اندامم بد نیست ولی تو اصلا نگاش نمی کردی. رو بازوهاش دست کشیدم. دستم رو بردم پشتش و بغلش کردم و از پهلو به خودم چسپوندمش و دوباره بازوهاش رو مالیدم. سرش رو شونه هام بود از توی یقه لباسش یه کمی سینه هاش معلوم بود. تا اون موقع زیاد دقت نکرده بودم. سینه هاش خیلی خوشگل بودن. همینجور که بازوش رو می مالیدم با انگشتم سینه هاشم فشار می دادم.وقتی دیدم ناراحت نشد از این کارم. دستم رو بردم رو سینه هاش و گفتم تو اندامت خیلی قشنگه. صورتت گردنت و سینه هات. آروم سیننش رو مالیدم. با این کار من انگار اون بیشتر تحریک شد. بلند شد. نمی دونستم می خواد چکار کنه ولی دستش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم اون هم اومد و طوری روپام نشست که دوتا پاهاش دو طرفم بود. دوباره شروع کردیم بوسیدن و لب گرفتن. من هم با یه دستم پشتش رو می مالیدم و با یه دست دیگم سینه هاش رو. بهش گفتم سینت مثل انار می مونه. فقط نمی دونم مثل انار سرخه یا سفیده. سوگند گفت خودت ببین و تی شرتش رو درآورد. بدنش خیلی سفید بود و دیدم روی پستونش قرمزی انگشتام که فشار داده بودم مونده. با زحمت سوتینش رو باز کردم و برای اولین بار تو عمرم سینه یه دختر رو از نزدیک دیدم.پستوناش کاملا گرد بود سایزش اندازه یک پرتقال درشت. صورتم رو گذاشتم روش و با زبونم با نوکش بازی کردم. بعد گذاشتمش تو دهنم و شروع کردم میک زدن. خیلی لذت بخش بود. اون هم که دیگه حسابی حشری شده بود سر من رو به سینش فشار می داد. یکمی که گذشت بغلش کردم و خوابوندمش روی تخت و شروع کردم بوسیدن و خوردن بدنش از بالا تا پایین. وقتی دور نافش رو زبون کشیدم یه دفعه دستش رو برد تو شلوارش و شروع کرد مالیدن کسش. هرچه بیشرت من این کار رو می کردم او هم تندتر کسش رو می مالید و انگشت کرد و با یه دستش هم سینش رو می چلوند.تا اینکه خودش شلوارش رو درآورد و من اون رونهای تپل و سفیدش رو دیدم. دستم رو از بالای رونش بردم لای پاش و بعد انگشتم رو کشیدم روی کسش. اون موقعها فیلم پورن مثل الان در دسترس نبود. برای همین هم من فقط یک یا دوتا فیلم دیده بودم . یادم بود که توی یکی از فیلمها چطوری کس زنه رو می لیسیدن. برای همین من یکمی که دست کشیدم به بدنش شروع کردم با زبان از روی شرتش کسش رو مالیدن.سوگند دیگه نالش در اومده بود. شرتش رو زد کنار که زبونم به کسش برسه ولی اونقدر تحریک شده بود که دستش می لرزید برای همین پاهاش رو بالا گرفت و کمک کردم که شرتش رو در بیاره . چیزی رو که میدیدم رو نمی تونستم باور کنم. یک کس تمیز که فقط یک خط وسط بود با دوتا لپ تپل با دستم یکمی کسش رو باز کردم، اصلا چوچول نداشت. زبونم رو وسطش کشیدم. که دیدم چنگ انداخت به موهام و از شدت لذت داشت موهام رو می کند. من هم تند تند زبون می کشیدم. یه دفعه مثل دیوونه ها پاشد و لباسم رو از زیر گرفت و تی شرتم رو درآورد. بعد شلوار و شرتم رو با هم درآورد و من رو خوابوند روی تخت. یکمی کیرم رو زبون کشید و خیسش کرد و خودش خوابید روم.کسش رو به کیرم که خیس شده بود می مالید و انگشت کرد و فشار می داد. منم سینش رو کرده بودم تو دهنم و نوکش رو میک می زدم و گاز می گرفتم. شاید دو سه دقیقه به این حالت گذشت که دیدم داره داد می کشه و بعد خودش رو محکم به من فشار داد و چند لحظه بعد شل شد و افتاد روم. من هم که دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم چند باری خودم رو بهش مالیدم آبم با فشار ریخت بیرون. همینجور که روم بود بغلش کردم و خوابم برد. بعد از پنج دقیقه با هم بیدار شدیم. اون که دیگه حشرش تموم شده بود با خجالت و عجله خودش رو پاک کرد لباس پوشید، ظرفش رو برداشت و بدون حرف زدن رفت. و من موندم و یک ذهن پریشون که این چکاری بود که ما کردیم و آخر و عاقبتمون چی میشهادامه دارد.نوشته amou

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *