مریم همبازی سابق

0 views
0%

سلام به همه دوستان اسم من مرتضی هست کوچیک بچه ها خیلیوقت که تواین سایت میام اما تاحالا داستان ننوشتم اگه از این داستان خوشتون اومددیگه این لوس بازیا بسه .من زیاد داستان را زیاد کشش نمی دم من الان 23 سالمه داستان از دوسال پیش موقع که من 21سالم بود اتفاق افتاد خوب بود ما یه فامیل دور داریم که نزدیک خونمون میشینند بعضی از موقعها میببنمش اسمش مریم ما خانوادگی بااین فامیلمون رفت امد داریم که یه دختر بیشتر ندارند آدمای به ظاهر میان مامانا باباش میگم خودشم بدنیست اینم اضافه کنم که خیلی وقته نزدیکه ما میشیند بچه که بودیم من خونشون میرفتم آخه اون یه 2 سال ازمن کوچکتر بود ما باهم کشتی میگرفتیم خوب درسته بچه بودیم اما من یه چیزای سرم میشد من روم نمیشد که بهش بگم بیا کشتی خودش اسرار میکرد بیام کشتی بازی که ما یه حالی میکردیم خب ازاین م میگزیم که 2 سال پیش که دوباره استارتو باهاش زدیم من داشتم مثل همیشه تو پارک قدم میزدم که رفیقما ببینم که آره برا تمرینش کی بیام آخه گلر تیم بود تیمشونم از این کیریا بود بیکاربود گه ماهم رو رفاقت قبول کردیم چند باری این کارا انجام دادیم راضی بود که قرا ما بعدظهر بود ساعت 5و6 البته تابستون بود ما مثل همیشه منتظر بودیم بیاد که نیمد زنگیدیم بهش گوشیشا برنداشت آخه یه چرخ خریده بود باهاش لیمگری توخیابون میکرد حدس زدم با چرخشه که بیخیال شدیم داشتم میرفتم خونه از پول هوای رفتم اونطرفش به طرف خونه آخه رانندا گاو میموند اون منطقه توفکر خودم بودم که یهو رفیقما اونطرف پول هوای دیدم میخواستم حالشا بگیرم و دویدم من حالت دویدنم بده الان خوب شده اما حواسم به جلوم نیست که داشتم میدویدم حس کردم دارم به یه مرد می خرم که دستما بردم جلو و دستم به یه جای نرم خورد دست راسم فشاردادم وگرفتم ودسته چپم همین جور روش بود سرما بالا گرفتم دیدم مریم با دوستاش میخوردن باشه بود اینا که گفتم همش توسیم ثانیه اتفاق افتاد دستما انداختم و همدیگه را نیگاه کردیم بعداز چند ثانیه من در رفتم خودش مونده بود همونجا خشکش زده بود دیگه من از نگاه های مریم فراری بودم که بهمن هی لبخند میزد اما من میترسید باهاش برخورد کنم هی ازش فرار میکردم که آخرمارا گیرکشید تو اتاقش به بونه کامپیوترش مامانش اونجا بود نمی رفتم بد میشد یه لبخند معنی دارزد خودم میدونستم چیکارم داره گفتم کامپیوتر چشه هیچیش نیست میخواستم از اتاق بیام بیرون که دستما گرفت به هم گفت منم تو را دوست دارم خیلی وقته به روم نمیارم خدایش دختر خوب هیکلی داره من بهش گفتم دوست دارم خوب من داستانا کوتاه کردم سرشما هم درد نگیره بچه ها دوستیما از اونجا شروع شد که همیشه به خونه ما میمد وبا خواهرم سر میزد یه روز 5شنبه بود که مادرم اینام رفتن خونه مامانش من زیاد اونجا نمیرم توخونه موندم که اس دادم به مریم که آره من خونه تنهام اونم به بونه هم دانشجوش آمد خونه ما یکم باهم حرفیدیم بعد کیک خوردیم و همدیگر بوسیدیم اولین بارم بود خیلی حال داد یه چند دقیقه ی را بغل هم بودیم که مریم حشرش زد بالا منم نمیگم نقشه نکشیدم اما نمی دونستم از چی خوشش میاد اما نقطه ضعفشا فهمیدم اونم گوشاش بود که سرمن را برد روی شکمش و من هم براش خوردم وبعد لختش کردم و شروع به خوردن کسش شدم تاحالا این کارا نکرده بودم اولش بدم میومد کسش مو داشت اما کم بود اما بعد برام عادی شد وحسابی خوردم ومن بهش گفتم که ساک بزنه که اول قبول نکرد اما راضیش کردم یکم خورد خیلی حال داد اما ما یه مشکل بزرگ داشتیم که اون پرده داشت گفت از پوشت بکن گفتم درد میاد بهم گفت طوری نیست تحمل میکنم من رفتم کرما آوردم واول با سوراخش بازی کردم وبعد کرم زدم به کیرمم کرم زدم بردم تو چشاشا بست دلم سوخت درآوردم اما با دست اشاره کرد ادامه بدم بعد از چند بار جا باز کرد و اشک توچشماش میدیدم اما وقتی تلبه زدم حال اومد یکم چند دقیقیه این کارا کردم دیدم داره آبم میاد گفتم یه حالیم به مریم بدم که درآوردم از عقب بردم روکسش آ باش بازی میکردم تا حال اساسی کرد منم براش حسابی خوردم آبش اومد بهش گفتم حالا نوبتی هم باشه نوبته ماست گفتم برام جق بزنه این کارا کرد وهمه آبم زیادیش به صورتش خورد که باهم ولو شدیم بعد از چند دقیقه رفتیم یه دوش گرفتیم باهم و من تو حموم خیلی ازش لب گرفتم خیلی حال داد از اون روز به بعد کم بیش از خجالت هم در میم امیدوارم از این داستان خشتون بیاد درضمن من اهل اصفهانمنوشته‌ مرتضی

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *