نیاز

0 views
0%

این یه داستانه وشخصیت های اون هیچگونه وجودخارجی ندارن…هواکمی سردبود.بادپاییزی برگ های درختاروکه توباغ بودن پراکنده میکرد.پشت پنجره اتاقم ایستاده بودم و به جعفرکه درحال جاروزدن برگ های خشک ازروی زمین حیاط بودچشم دوخته بودم.ناگهان صدای دراتاق من روبه خودم اورد.-خانوم.اجازه هست؟بیاتو..دربازشدوشوکاخدمتکارشخصیم وارداتاقم شد.اون یه دختربیست ساله بود باموهای کوتاه وصاف مشکی رنگ.وچشم های درشت وکشیده ونافذ.اصالتاکردبودووقتی هشت ساله بودتوسط جعفر به باغ اومد. مثل اکثر زنان کرد قدی بلند و اندامی ورزیده داشت. با این که از نظرسن وسال از اون چندسالی بزرگتربودم ولی از نظراندام در برابرش لاغر به نظرمیرسیدم.-اقاگفتن که برین خدمتشون.ظاهراکارواجبی باهاتون دارن.نفهمیدی چکارم دارن؟-خیر.ولی بایدمربوط به تلفنی بشه که چنددقیقه پیش بهشون شد.نمیدونم کی بودوچی گفت ولی اقاروخیلی خوشحال کرد.باشه بریم.کنجکاوشدم ببینم کی بود.شوکاجلوترراه افتاد.من هم پشت سرش.همینطورکه داشتیم راه میرفتیم چشمم به باسن بزرگش افتادکه منویادروزی انداخت که باپسرجعفرپارساپشت باغ درحال حال کردن بودن.اون روزبه طوراتفاقی داشتم دنبال دوچرخه قدیمیم میگشتم که جعفرگفت احتمالاپشت عمارت ودرانتهای باغه.منم رفتم ونزدیک انبارپشت عمارت بودم که صدای شوکاروشنیدم که درحال ناله کردنه.اول ترسیدموگفتم شایداتفاقی براش افتاده ولی بانزدیکترشدن من به انبار صدای ناله های شوکاواضح ترمیشدکه کاملامشخص بودازروی شهوته.اروم اروم بدون اینکه صدایی ازم دربیادخودم روبه دیوارچسبوندموحرکت کردم تااینکه به جایی رسیدم که انبارکاملاجلوچشمم بود.امابخاطرخاموش بودن چراغش ونیمه بسته بودن درداخلش دیده نمیشد.دل روبه دریازدم وخودم روبه زیرپنجره انبارکه بازبودرسوندم وسرم روکمی بالااوردم.صحنه جالبی بود.شوکاخم شده بودوپارساکیرکلفتش روتاانتهاتوکون شوکاجاداده بود.باهرتلمبه زدن سینه های بزرگوزیبای شوکاجلوعقب میرفت.طولی نکشید که پارساارضاشدوابش روریخت روباسن شوکاوبیحال نقش زمین شد.شوکابلندشدوباپارچه ای که کنارش بودخودش روتمیزکرد.به نظرمیومدشوکاخیلی زودترازپارساارضاشده بود.اروم کنارپارساخوابیدوبا دستش شروع به نوازش سینه ی مردونه ومودارپارساکرد.به خودم اومدم ودیدم که شوکاباتعجب داره من رونگاه میکنه.-خانوم چیزی شده؟خندم گرفته بود ولی جلوش رو تاحدودی گرفتم وباپوزخندی گفتم نه وازکنارش ردشدم.همینطورکه داشتم ازپله ها پایین میرفتم تابه اتاق نشیمن برسم صدای مادرم وناپدریم به گوشم میرسید.ثریاتوبایدتمام تلاشتوبکنی تااین اتفاق بیوفته.هم به نفعه خودشه هم به نفع اون.جفتشون سروسامون میگیرن.اخه فاضل دست من که نیست.توخودت خوب میدونی که اگرنخواد کاریو انجام بده نمیده حتی اگر زمین و زمان بهم دوخته بشن.من نمیدونم بایدبشه.باصدای سرفه ای بین کلامشون اعلام حضورکردم.نیاز دخترم بیاتو.سلام مادرسلام اقای فاضل.سلام نیاز.بامن کاری داشتین اقای فاضل؟بله.چندلحظه بشین میخوام درموردموضوع مهمی باتوصحبت کنم.ثریا ماروتنهابذار.خب بفرمایین من گوش میدم.ببین نیازتوالان بیست وچندسالته.خواستگارهای زیادی داشتی که به هیچکدوم روی خوش نشون ندادی.کم کم سن ازدواجت داره میگزره توهم خانواده خوبی داری هم زیبایی وهم…..اندام بینظیری داری.حالم ازفاضل بهم میخورد.ادم فوق العاده کثیفی بودکه حتی به من که مثل دخترش بودم هم نظرداشت.این حرف هارودرحالی میزدکه لبخندچندش اوری به لب داشت ودرحال براندازکردن سینه هاوپروپاچم بود.خب که چی اقای فاضل؟؟؟من خواستگاری نمیبینم که بخوام درموردش فکریابحث کنم.شمالطفابرین سراصل مطلب.هست ولی تونمیخوای ببینی.هنوزم اونقدرسنت بالانرفته که چشم کسیونگیری. سه ماه پیش یادته؟اون شب تومهمونی.یه اقای قدبلندباموهای جوگندمی که بامادرت رقصیده بودن دونفری.اسمش اقای نیکومنشه.دورگست.یادت اومدکیومیگم؟بله یادم اومده بود.یه ادم کثیفترازفاضل که وقت رقصیدن بامادرم چشماش دایماتویقه مادرم میجنبیدوموقع رقص وقتی نورکم میشدسعی میکرد پایین تنه مادرروبه خودش بچسبونه تاباتمام وجوداحساسش کنه.-بله الان یادم اومد.خب؟؟ازتوخوشش اومده .امروززنگ زدتاخواهش کنه یه روزواسه مراسم خواستگاری تعیین کنیم.-جواب من نه.چرا؟چون اون هم سن پدربزرگمه ومن هیچ علاقه واحساسی نسبت بهش ندارم.-ولی من گفتم که فردابیان.مهم نیست که علاقه داری یانه.به محض اینکه اولین نزدیکی روباهاش داشته باشی بهش علاقه مندمیشی مثل مادرت.بدون هیچ حرفی اتاق روترک کردم وبه اتاق خودم برگشتم.نمیتونستم اونجاوایستموبه حرفای چرت کسی گوش بدم که اگرراه داشته باشه خودش همونجابکارتموازم میگیره.سرم خیلی دردمیکرد.قرص خوردم تابخوابم.اون شب مادروفاضل مهمونی دعوت بودن.نیمه های شب بودکه صدای تلفن ازخواب بیدارم کرد.هرچقدرمنتظرشدم تاشوکاگوشیوورداره تاصدای زنگ لعنتی قطع بشه بی فایده بود.به ناچاررفتم وگوشیوبرداشتمالو…….الو…..صداتون خیلی ضعیفه.لطفابلندترحرف بزنین.-منزل اقای فاضل؟بله بفرمایین-ببخشیدخانوم این وقت شب مزاحم شدم.من از شانزلیزه تماس میگیرم میتونم باخانوم ثریاحرف بزنم؟خیرایشون همراه اقای فاضل رفتن به میهمانی.-خانوم نیازچطور؟خودم هستم….الو….الو…اقاصداتون نمیاد…..الو….-منم نیازارش.خشکم زد.ذوق زده هم بودم.ارش هم بازیه دوران کودکیم.پسرخاله ای که ازصمیم قلب دوستش داشتمارش خودتی؟؟؟-الو…نیازمن صداتوخوب ندارم.بااین حال خوب گوش کن من فردامیام ایران.پاپا ومامی نیستن رفتن مشهد.میخوام بیام اونجا.الو…..تلفن قطع شد.هنوزتوشوک بودم.وای خدای من.یعنی واقعاارش داره فردامیادبعداز ده سال.کمی به خودم اومدم.چندبارشوکاروصدازدم ولی دیدم خبری ازش نیست.دستگیرم شد که فرصتوغنیمت شمرده وحتماالان خوابیده زیر پارسا.خوشحال به اتاقم برگشتم.وبایادارش خوابیدم.صبح خواب موندم ودیروقت بیدارشدم.نمیدونم مادروفاضل کی اومدن ولی هرچی بوداونقدرخسته بودن که ساعت یازده بودوهنوزخواب بودن.ب اتاق شوکارفتم درش بازبود.شوکالخت روتخت دمرخوابیده بودوهنوزجای دست پارساروکونش معلوم بود.رفتم حولموازکمدبرداشتم وعازم حموم شدم.ازبدشانسی فشاراب گرم ضعیف بودوکارم خیلی طول کشید.متوجه شدم که وقتی توحموم بودم پارسااومد.ازحموم دراومدم وبعدازخشک کردن تنم حولموروتخت پرت کردم.داشتم جلواینه بدنموبراندازمیکردم وهم زمان لوسیون روکف دستم میریختم وبه سینه هاموشکمم میمالیدم ک چشمم به جای زخمی خوردکه یادگاربازی های کودکیم باارش بودبرروی جناغ سینم.ازخیالات دراومدمومشغول اغشته کردن بقیه قسمت های بدنم شدم….بعدازاحوال پرسی بااقای فاضل وخاله دنبال شوکاراه افتادم تااتاقم روبهم نشون بده.رسیدیم به بالای پله ها.-اقااون اتاق اخری اتاق شماست.اتاق بغلیش هم اتاق نیازخانومه وبعداون هم ماله منه که شبابه خانوم نزدیک باشم چیزی خواستن براشون بیارم.ممنونم شوکاجان.متوجه شدم میتونی بری.قدم برداشتم.دراتاق نیازنیمه بازبود.حس کنجکاویم داشت برانگیخته میشداماپیش خودم گفتم کارخیلی زشتیه وخودم روقانع کردم که داخلش رونبینم اما وقتی به جلوش رسیدم یه چیزسفیدتوجهم روجلب کردودیگه نتونستم جلوخودم روبگیرم.چمدونم روبه زمین گذاشتم ومخفیانه مشغول تماشا شدم.واااای خداای من.چی میدیدم.این نیازه؟اخخخخ که چه تن سفید و بلوری داشت.سینه های خوش فرم عین انار.بانوک بیرون زده صورتی که اب ازلبودهن ادم راه مینداخت.بدن خوش فورم بدون هیچ گوشت اضافه خال یاحتی لک.باگودی کمردیوانه کننده وبرجستگیه باسن حشری کننده.باسن سفیدوبه ظاهرسفتی داشت که بایداعتراف کنم فقط چندثانیه دیدنش کیرم روبلندکرد.برگشت وپشت کردبهم نمیدونم چی میخواست برداره که خم شد وکس زیباش شروع به خودنمایی کرد.بدون مو.تمیزودست نخورده.شورتش بود که میخواست برداره وپوشید.بعدبرگشت سمت من حس کردم متوجه حضورم شد نمیدونستم چیکاربایدبکنم.چمدونم روبرداشتم ودویدم سمت اتاقم ودرروپشت سرم بستم.بعدازاینکه نفسم بالااومدبه چیزی که دیدم فکرکردم.اول عذاب وجدان گرفتم که چرامثل پسرهای خیابونی هم بازی دوران بچگیموداشتم دیدمیزدم ولی بعدپیش خودم گفتم اگرنمیدیدم ازدست میدادم وشایدهرگزهمچین موقعیتی دیگه برام پیش نمیومد…ادامه دارد….نوشته hoooe

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *