پرشان دوستم نیست (6)

0 views
0%

…قسمت قبلاين حقيقت محض است تاريكى مطلق.چشمانم جز سياهى هيچ نميديد آرام آرام بسمت جلو در حركتم و صداى تپش قلبم از ترسى كه بر من حاكم شده هر لحظه بلندتر ميشود، زوزه ى شديد باد در لابه لاى درختان نجوا كنان به پنجره ها ميكوبد و هرزگاهى با زمزمه هولناكى همراه ميشود. در ميان وسايل كهنه و تار بسته عمارتى متروك و جن زده در حوالى شهر، گير افتادم و هراسان به اطراف نگاه مى كنم وهر لحظهبا آشوب و ترس از روبرو شدن با موجودى اهريمنى بخود ميلرزم. سرماى جسمى را كه همواره در اطرافم پرسه ميزند حس ميكنم، صدا در گلويم خفه شده و نفس نميكشم با بى حركت ماندن قصد دارم توجه اشباح را بخودم جلب نكنم و با چشمانى از حدقه بيرون زده، يكجا خشك شده ام. ناگهان نور سفيد رنگى از پنجرهاى كدر و خاك گرفته در سياهى شب، لحظه اى اتاق را روشن ميكند و با صداى غرش ابرها باران شديدى شروع به باريدن ميكند و رعدوبرق تكرار ميشود. بايد نفس بكشم؛ تابش مهتاب در شيشه ها باعث چهره ى سياه اجسام برزمين شده واين سايه ها يادآورى ميكنند، شب چهاردهم است و قرص ماه، كامل صورتم برانگيخته تر و وحشت از اين مكان نفرين شده بار ديگر وجودم را فرا ميگيرد، اشباح دراين شب به كمك جاذبه ى مهتاب به سطح زمين ميرسند، ناخودآگاه پاهايم سست ميشود و نگاهم به كف اتاق خيره ميماند و منتظر حركت سايه ها ميشوم. ميخواهم ازين وحشت فرار كنم، دور شوم ولى انگار پاهايم با دستانى قدرتمند به زمين فشرده ميشود و توان رفتن از من صلب شده. صدايى وهم آلود و جيغ مانندى از پشت سر نزديك ميشه، به سرعت بسمت صدا مى چرخم اما سياهى غالب است و هيچى نيست. توان ايستادن ندارم و با جوش و خروش از درون، ترس را فرياد ميزنم. بايد بدوم و ازين مكان برم.سايه ى موجودى عجيب روى شيشه ها شروع به حركت ميكند و ناپديد ميشود وبى وقفه جاى ديگرى ظاهر ميشود، نميتونم ازش چشم بر دارم و هربار كه غيب ميشه اضطرابم را بيشتر حس ميكنم و از اينكه اينبار روبرويم ظاهر شود شديدتر ميلرزم. حس درماندگى و ناتوانى هرآن چيره تر ميشود. اينجا طبيعى نيست پایان اجسام ميخواهند چيزى به من بگويند، از پيامشان ميترسم و دوباره صداى خش خش مانندى را پشت سرم ميشنوم بى آنكه برگردم فرياد ميكشم تا صداها را نشنوم ولى لبهايم چنان بهم قفل شده و دندانها بروى هم فشار مياورند كه حس خفگى ميكنم، صداى هيسسس مانندى از كنارم رد ميشود و بسوى يكى از اتاقها ميرود و همزمان با جير جير لولاها ، درب اتاق بشدت بسته ميشود؛ زبانم بند آمده، بغض گلويم را فشار ميدهد؛ آينه بزرگى كه كنار ديوار تكيه زده مرا بخود نشان ميدهد و در آن كودكى را ميبينم كه از ترس گريه ميكند، شايد پنج سال هم نداشت، دستان كوچكم جلوى ديدم را ميگرد و حاصل تنهايى رااز روى صورتم پاك ميكنم من كودك درون آينه نيستم من اينجا تنها نيستم، پدرم باز مى گردد، او مرا تنها نميگذارد و اشكها از نبود پدر روى صورتم جارى ميشود او را ميخواهم بحضورش در كنارم نياز دارم اما سالهاست كه پدر نيست و من تنهام. ترس در اطرافم چرخ ميزد و نويد مرگ در وجودم تنها واژه ايست كه با ترس برابرى ميكند غرش ابرها بارديگر آسمان را ميلرزاند و چشمانم از حركت مى ايستد و مبهوت به جسمى مه آلود نگاهميكنم كه در آن تاريكى سر از زمين بيرون مى آورد و با فاصله ى كمى كه از من داشت، هرلحظه بزرگ و بزرگتر ميشد پایان عضلاتم منقبض شده و رعشه مانند تكانهاى شديدى ميخورم بى اختيار ميشم و كنترلى روى اعضاى بدنم ندارم،چشمانم تنها راه رابطه با جهان بيرون است و آن جسم بى درنگ بسويم برميگردد و سريع دور ميشود و از ميان ديوارها به بيرون ميرود، چشمانى گرد و گزيده شده و حفره هاى عميق و ترسناك صورتش، در ذهنم نقشى بدتركيب از او هك ميشود. جاى من اينجا نيست، من اشتباه شده ام قادر به زنده ماندن نبودمسرديشان را در كنارم حس ميكردم و انگار داشتند مرا از درون ميخوردند،خالى ميشدم و روح از تنم خارج ميشد و آنها از گرماى وجودم به قدرت ميرسيدند ومن را بسوى مرگ ميراندند.نفس آخر بود، ولى بالا نمى آمد لبهايم گز گز ميكرد و رو به كبودى ميرفت، ناگهان يكى از آنها با صداى عجيب و آشنايىشانه ام را گرفت و براى آخرين بار پایان توانم را براى زنده ماندن بكاربردم و به زحمت سرمو بسوى صدا چرخاندم و با ديدن آن چهره ى وحشتناك با پایان وجود فرياد زدم، همجا از صدايم پر شد. من چيزى را از دست ميدهم كه راه بازگشتى درآن نيست پس بى دريغ بر سر زندگى فرياد ميزنم اما صداى خنده شياطين من را به سكوت وا ميدارد همجا در حال تغيير شكل دادن است و آن خنده ها و گرماى دستى روى شانه ام مرا به موجودى ديگر و واقعى باز ميگرداند، خبرى از سياهى و آن موجودات نيست و زندگى به روال عادى بازگشت؛ من، رضا و فيلم ترسناكرضا در حالى كه يه دستشو روى شونم گذاشته و با خنده حرف ميزند خوب تو كه جنبه فيلم ديدن ندارى مجبورى مگه نگاه كنى و بلندتر ميخندد،به ناچار منم ميخندم ولى جرات نگاه كردن مجدد به تلويزيون را ندارم آن فيلم هنوز در حال پخش بود ولى من بهمراه رضا ميخندم، و شايد بهتر است به ترس ها خنديدرضا بسمت آشپزخانه ميره و با لبخندى كه هنوز به لب داره ميپرسه چيزى ميخورى؟ نزديك ظهر بود و بخاطر خواب آشفته ى ديشب حس خستگى ميكردم، رضا ميگفت سحر از صبح واسه خريد با خواهرش رفته بيرون و ديگه بايد پيداش بشه زياد به حرفاش توجهى نداشتم و از گوشه ى چشم با اضطراب خاصى به تلويزون نگاه ميكردم و فقط دوست داشتم بدونم آخر فيلمه چى ميشه، هرچند آنچه من ديدم شباهتى به اين فيلم نداشت …رضا مدام حرف ميزد، عادتش بود ولى جرقه اى ذهنمو روشن كرد، مرورى به حرفهاى رضا كردم و با تعجب گفتم سحر.رضا بدون اينكه مكثى كنه گفت زنمو ميگم ديگه حواست كجاست؟ من كه بخاطر خواب ديشب و ترس از واقعيت داشتن دوباره ترديد به سراغم آمده، جواب ميدم خوب اسم خانمتو نگفته بودى، علم غيب كه ندارم رضا در حالى كه براى باز كردن در بسمت آيفون ميرفت ميگفت فكر ميكردم گفته باشم، خودشه بالاخره تشريف اوردن، مثلا خانم گرفتم مجرد بودم واسه يه نفر غذا درست ميكردم الان بايد واسه دو نفر آشپزى كنم رضا طبق معمول با خنده حرف ميزد و حرفاشو جدى نميگرفتم و منم با شوخى جواب ميدادم اى خانم ذليل و قبل از اينكه خندم به صداى فيل تبديل بشه درب خونه باز ميشه و من مات و حيرت زده به آنها نگاه ميكنم. باورم نميشد، خودش بود حس غريبى داشتم، قدمى به جلو رفتم و خيلى عادى به سحر سلام كردم و او هم خيلى خوش برخورد خوشآمد گفت و بخاطر اينكه صبح نبوده عذر خواهى كرد. درسته من تعجبم بخاطر سحر نبود، چون هيچ شباهتى با آن سحرى كه من ميشناختم نداشت. شك، بدترين اشتباست و من اشتباه كرده بودم. اما هنوز متعجب بودم و با خودم ميگفتم، اين اينجا چيكار ميكنه و چشمانم به دخترى كه بهمراه سحر بود، دوخته شده، به خواهرزن رضا و تعجبم به همين خاطر بود، سارابعداز معرفى كردن توسط رضا و احوالپرسى گرم من با سارا و انتقال تعجب به رضا و سحر و مطرح كردن سوال مشتركشان شما همديگرو ميشناسيد؟ سارا با لبخندى كه براى پنهان كردن تعجبش بود جواب داد چند روز پيش على آقا لطف كردن منو رسوندن دانشگاه و من ادامه دادم راست ميگه يه لحظه به حرف احمقانه اى كه زدم، فكر كردم ولى بخاطر دشنام هاى ركيك، افكارمو در اينجا سانسور ميكنمرضا با خنده اى شيطانى پرسيد على، مسافركشى هم ميكنى و شررارت در خنده اش موج ميزد ولى ساحلى نبود. من بيگناهم از خنده ى رضا لجم گرفته بود و جواب دادم نخيررر، قضيه اش مفصله تعريف ميكنم حالا بذار برسن سحر كه انگار با حرف من، سنگينى كيسه هاى خريد يادش اومد، جيغ بلندى سر رضا كشيد و گفت رضاااا بگير اينارو دستم افتاد و سارا هم كه مثل من از خنده ى رضا لجش گرفته بود گفت خواهر خاك بر سرت بااين شوهرت تعارفم بلد نيست يه ساعته مارو جلو در نگه داشته رضا ديگه اونجورى نميخنديد، فكر كنم از خنده هاى سارا لجش گرفته بود اما رضا تقس تر ازين حرفا بود ولى تا خنديد و خواست جواب بده، سحر كيسه هارو داد دست رضا و با اون صداى جيغش گفت بگير ديگه رضاااا سارا سعى ميكرد نخنده و خيلى جدى گفت خواهر حيف تو صداى خنده ى من طبق معمول از همه بلندتر بود رضا هم داشت يه چيزايى ميگفت ولى حرص خوردنش بيشتر باعث خنده ميشد، حس كردم همه دارن به من نگاه ميكنن، حسم درست بود بازم انگار يكم بلند خنديده بودم كه باعث شده بود با تعجب به من نگاه كنن، خودمو جمع و جور كردم و نگاهى خردمندانه به رضا انداختم و در حاليكه سرمو تكون ميدادم گفتم نچ نچ نچ بى لياقت… نتونستم جمله امو تموم كنم و بازهم به حالت اغما در اومدم و براى اولين بار كسى رو ديدم كه ميتونست از من هم بلندتر بخنده، ماشالا سحررو شايد بهتر است در جواب نيشخند، لبخند بزنيم.نزديك غروب بود ولى اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم. سرخى آسمان و غروب خورشيد زيبايى چشم نوازى داشت، ولى از آپارتمان رضا كه چيزى معلوم نبود به دستور سحر از نور خورشيد محروم شده بوديم، به نشانه ى اعتراض بلند شدم تا پرده هارو كنار بزنم و همزمان ميگفتم شما دلتون نميگيره تو اين خونه؟ يكم پنجره هارو باز كنيد هواى اتاق عوض شه دستم به دستگيره پنجره نرسيده بود كه جيغ سحر، اعتراضم را به كل سركوب كرد و گفت پشه مياااد افسوس كه توان مقاومت در مقابل جيغ هاى سحر را نداشتم، بيچاره رضا حق داشت تيك عصبى بگيره، سحر به هر دليلى جيغ ميزد. شادى، غم، هيجان، اعتراض ، ترس و … فرقى نداشت، واكنش يكسان بود، جيغ ميكشيد؛ ولى رضا واقعا خانم خوبى داشت، در برخورد اول ميشه آدمهارو شناختسارا هم دخترى بانشاط و بانمكى بود و چون به موبايلش حساس نبود و مدام باهاش ور نميرفت از نظر من دختر فوق العاده اى بودصداى منو سارا كم كم به پچ پچ تبديل شده بود و سحر هم بى صدا غرق در تبليغات تلويزيون بود. رضا كه نقش مهمى در آشپزخانه ايفا ميكرد و با ديدنش بى اختيار خندم ميگرفت و او نيز در جواب به تقسيم وظايف اشاره ميكرد.عادلانه بودرضا بعد از دقايقى درحاليكه دستش را با پشت شلوارش خشك ميكرد بسمت ما اومد و قبل نشستن، سارا با خنده اى گفت خسته نباشيد آقااا رضا من هم نميخنديدم رضا با اشاره اى به سحر دستشو رو سرش گذاشته بود و چهره ى غم انگيزى بخود گرفت كه باعث جيغ سحر شد كه ميگفت رضااااا و با نگاهى غضب آلود و خنددارى همراه شد، رضا مثل برق گرفته ها توجه ش به تلويزيون جلب شد و از سحر خواست كه كانال را عوض نكنه و گفت عجب فيلم با حاليه مگه نه على؟ نگاهى به تلويزيون انداختم كه داشت تكرار فيلم صبح رو نشون ميداد من كه اصلا تمايلى به ديدن نداشتم ولى رضا با اشتياق خاصى در حال تعريف و تمجيد از آن فيلم بود كه همه را به ديدن وادار ميكرد، رضا قبل از اينكه حرفش تموم بشه اشاره اى هم به من كرد و گفت من هميشه فكر ميكردم با خانمها فيلم ترسناك ديدن خيلى حال ميده اما على يه چيز ديگه است و مثل خرس شروع به خنديدن كرد و جريان صبح رو تعريف ميكرد، سحر و سارا بدجور جذب فيلم شدن و ديگه كسى حرفى نزد ولى من ترجيح ميدادم نبينم و بهترين بهونه، تكراريه به در و ديوار نگاه ميكردم به سه تابلوى نقاشى كنار هم به پرده هاى زخيم به ساعت ديوارى كه نشان از تاريك شدن هوا ميداد، براى اينكه آن فيلم را نبينم به اطراف نگاه ميكردم كه انگار برام تازگى داشتن و از ديشب كه اينجام با اينكه جلوى چشمم بودن بهشون توجهى نكرده بودم حوصله ام سر رفت در امتداد مسير، نگاهم به سارا دوخته شد كه با شوق خاصى فيلم را تماشا ميكرد؛ ترس هميشه جذاب است ولى براى من زيبايى سارا جذاب تر بود، موهاى رنگ شب و پر تلاطم سارا با پيچ و خم هايش، ضربان قلبم را از حالت طبيعى خارج كرده بود، خودم را روبروى زيباترين اثر هنرى دنيا حس ميكردم و محو او بودم، يك آن حس كردم قلبم از جا كنده شد دليلش جيغ بلند سحر بود تو دلم به سحر فحش ميدادم ولى جور ديگه اى بيانش كردم سحر خانم اگه ميترسين بزنيد يه شبكه ديگه حرفم پایان نشده بود كه جيغ سحر نهههه رضا گفت على نكنه ميترسى و اينبار خنده اش طولانى نشد و همه به فيلم بازگشتن و من هم به دنياى خودم بازگشتم و چشمانم را بستم، اما در اين حالت صداهاى وحشتناك فيلم را بيشتر حس ميكردم و ذهنم خودكار آن تصاوير را يادآورى ميكرد نفس عميقى كشيدم و از اون حالت بيرون اومدم و دوباره به اطراف خيره شدم، طورى نشسته بودم كه زاويه ى ديدم بسمت تلويزيون نبود. ميزپذيرايى و انعكاس اجسام روى شيشه ى ميز نظرمو جلب كرد و لوستر طلايى رنگ و بازتاب نور چراغها و همچنين چهره ى هيولاها كه تصوير آن فيلم لعنتى بود، با ناراحتى سرمو چرخوندم و دوباره نگاهم به سارا گير كرد با اينكه سعى ميكردم نسبت بهش بى تفاوت باشم ولى انگار تصميم گيرنده، من نبودم. لحظه اى در سياهى چشمهاى سارا گم شدم كه با بازتاب نور درخشش خاص و زيبايى به او داد بود؛ سارا يكدفعه صورتش به سمت من چرخيد و لحظه اى نگاهمون بهم گره خورد، با دستپاچگى نگاهمو ازش گرفتم و به قاب عكس روى ديوار زل زدم، آشوب سراسر وجودمو فرا گرفت كه ناگهان با صداى ترسيدن سحر كه اينبار بلندتر ازقبل بود دنيا به چشمم تيره و تار شد و لحظه اى نفسم در سينه ماند، خنده ى سارا در حاليكه ميگفت خواااهر يكم مراعات كن، على بيچاره سكته كرد رضا و سحر همزمان به من نگاه كردن و با ديدن چهره ى مبهوت من، صداى قهقه رضا بلند شد كه ميگفت عادت ميكنى و سحر با لبخندريزى عذرخواهى كرد و آنها دوباره به تلويزيون خيره شدن بلافاصله منم ازون حالت خارج شدم و با نگاه شيرين سارا روبرو شدم و لحظه اى به چشمهاى هم خيره شديم سارا با لبخندى بسمت تلويزيون برگشت و شايد تنها چيزى كه نميديد فيلم بودچه دنياى عجيبى داريم…فضاى خونه پراز ترس و اضطراب بود و صداى هولناك جيغ هاى پياپى سحر كه نشان از رسيدن فيلم بجاى حساسش بود، روشنايى اتاق فقط از نورى بود كه از لوستر ساطع ميشد و بقيه چراغها خاموش بود. براى اينكه ثابت كنم از ديدن اون صحنه هاى ترسناك هراسى ندارم نگاهم به تلويزيون بود ولى اون هيولاها بنظرم خيلى بامزه بودن و با خودم ميگفتم، فيلمى كه صبح ديدم اين نبود.صداى غرش هيولاى فيلم پيچيد واز واكنش سحر هم هيچى نگم بهتره اصلا شرايط خوبى نبود من خيلى زود جوگير ميشدم و حتى صدام از سحر هم بالاتر رفت، فقط نميدونم چرا فيلم به صحنه ى ترسناكش كه ميرسيد همه به من نگاه ميكردنتاثير گذار بود و واقعى، حسش ميكردم و باور داشتم ناگهان تاريكى همجارو گرفت و چراغها خاموش شد، سحر جيغ كشيد برقاااا رفت سارا كه توى سياهى گم شده بود با ترسى كه تو صداش بود گفت پس چرا تلويزيون روشنه همون لحظه زوزه ى مرموزى به گوش رسيد و سايه ها به حركت در آمدند نور تلويزيون مدام كم و زياد ميشد، سارا اين بار با صداى بلندترى پرسيد چرا تلويزيون خاموش نشد من كه سارا برام يه مفهوم ديگه پيدا كرده بود، خونم بجوش اومد و براى مبارزه با ارواح بلند شدم و بلندتر گفتم سااااراا نترس الان فيوزهاى برقو چك ميكنم قدم اولو با شجاعت برداشتم و همزمان نعره ى هيولاى فيلم بلند شد و سحر نيز با آن همآوايى كرد ولى من استوارتر به پيش رفتم كه ناگهان بلا نازل شد و پايم به ميز گير كرد و با صورت درحال سقوط بودم…مثل تارزان با دهانى باز رو هوا معلق شدمو بالاخره برخورد صورت گرفت و چيز نرمى تو حلقم فرو رفت و مانند صداخفه كن عمل كرد و جيغ سارا در پى آن بلند شد نميدونستم كجام و يا چى تو دهنم بود ولى از همه مهم تر جيغ سارا بود، به خودم ميگفتم سارا كه جيغ نميزد، چى باعث شده بود كه اينطورى جيغ بزنه صداش هم خيلى نزديك بود؛ سوالهام هر چه بيشتر بى پاسخ ميموند، بيشتر نگران سارا ميشدم. به يكباره برقها وصل شد و همجا روشن؛ دنبال سرنخ براى كشف موقعيتم بودم، طعم پارچه رو تو دهنم حس ميكردم، خيلى نرم بود و دوست داشتم دندونامو روش فشار بدم، و اينكارو با لذت انجام دادم ولى صدايى كه تو گوشم پيچيد و دستى كه بين موهام رفت خودبخود سرمو به عقب برد، الان بهتر ميتونستم ببينم و درك كنم كه، چه گندى زدم يه دست سارا بين موهاى من بود و يه دستش رو سينه اش و صورتش از درد جمع شده بود.از خجالت مغزم از كار افتاده بود و نميدونستم بايد چى كار كنم سرمو انداختم پايين و متوجه دستهام كه روى پاهاى سارا بود شدم، همچى انگار سرجاش بود واقعا دنياى عجيبى داريمسريع ايسادم يه صدايى تو سرم مدام سرزنشم ميكرد يه صدا شبيه بلبل..معذرت ميخوام اين تنها چيزى بود كه تونستم بگم. صداى جيغ سحر بلند شد رضاااااا سريع بسمت صدا برگشتم و رضا كه تا الان مبهوت من و سارا شده بود و بى حركت فقط نگاه ميكرد با جيغ سحر تازه فهميد چه غفلتى كرده و تا خواست دستشو از روى كليد چراغها برداره سحر دو دستى محكم زد تو سرش و رضا از خنده منفجر شد، سارا جعبه ى دستمال كاغذى رو به سمت رضا پرتاب كرد، منم با دورخيز مناسبى كه داشتم به طرف رضا دويدم و قبل از جعبه دستمال كاغذى روى سر رضا فرود اومدم؛ ولى رضا اون زير هم ميخنديد.وشايد بهتر است زير فشار هم خنديدادامه …نوشته آريزونا

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *