پیام گوز

0 views
0%

کار از کار گذشته بود …سمیه وسط کلاس مدنی ۳ بدون اختیار گوزیده …بود.از اول کلاس تو دلش بادی جمع شده بود و نمی دونست چطور باید خالیش کنه.اما حالا خالی شده بود …عده ای تو بهت مطلق بودن و عده ای از خنده، روی زمین کلاس ولو شده بودنسمیه با صورتی که مثل لبو شده بود، ناخن هاش رو به دسته چوبی صندلی فشار می داد …دلش می خواست زمین دهن باز کنه و درسته ببلعتش …استاد نمی دونست چی بگه. از طرفی می خواست توضیح بده که این یه امر طبیعی هستش و ممکنه برای هر کسی پیش بیاد و از طرفی تصور می کرد شاید با زدن این حرف سمیه بیشتر کوچیک بشه.کلاس تقریباً داشت ساکت می شد که یکی از پسر ها با زیرکی خاصی گفت انصافاً ناز نفست …کلاس دوباره منفجر شد …اینبار همه می خندیدناستاد از کلاس بیرون رفت ؛ نمی تونست فضای اون کلاس رو تحمل کنهسمیه بغضش ترکید و سرشو گذاشت روی دسته صندلی و شروع کرد گریه زاری کردن …توان بیرون رفتن از کلاس رو هم نداشت …حتا دوستای صمیمی سمیه هم نمی تونستن بهش دلداری بدن چون اونها هم کنترل خودشون رو از دست داده بودن و می خندیدن …آخه صدای گوز سمیه صدای بدی داشت؛ هم بلند بود و هم صدای اعتراض داشت …ناگهان صدای عرفان همه رو ساکت کرد …عرفان از جاش بلند شد.از همه بچه ها خواست که با دقت بهش نگاه کنن …حتا سمیه هم سرش رو بلند کرد و به عرفان خیره شد.عرفان دستهاش رو به صندلی فشار داد و شروع کرد زور زدندندونای بالاش رو به لب پایین فشار می داد …چند لحظه ای نگذشت که عرفان با صدای بلند گوزید و بعد رفت جلوی تخته و شروع کرد بندری رقصیدن …حالا همه چیز عوض شده بود …کسی دیگه به سمیه نمی خندید.همه بچه های کلاس به عرفان می خندیدند.سمیه هم همراه بچه ها می خندید، اما نه به اداهای عرفان …دلیل خنده سمیه این بود که آغاز عاشق شدنش با یه گوز بوده … فقط با یه گوز …بنابراین سامان به شما میگه که هر گوزی از هر بچه کونی در اومد شاید پیامی داشته باشهو اونهم عشق نوشته آرش

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *