<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>برادر &#8211; کلیپ سکسی</title>
	<atom:link href="https://clipseksi.com/tag/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://clipseksi.com</link>
	<description>فیلم سکسی ، آموزش سکس از کون و آنال با مامان و محارم و خانواده  www.clipseksi.com</description>
	<lastBuildDate>Thu, 04 Aug 2022 00:33:16 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">154252503</site>	<item>
		<title>روز ها گذشت و گذشت</title>
		<link>https://clipseksi.com/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%87%d8%a7-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-%d9%88-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa</link>
					<comments>https://clipseksi.com/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%87%d8%a7-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-%d9%88-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Aug 2022 00:33:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[برادر]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[جق]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[کیر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://clipseksi.com/?p=15935</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="روز ها گذشت و گذشت" title="روز ها گذشت و گذشت" decoding="async" fetchpriority="high" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p>داستانی که میخوام بگم برمیگرده به ترم سه و چهار دانشگاه، اون زمانی که ما نوزده بیست سالمون بود. تقدیر این طور بود که من افتادم یک اتاقی که هیچ کدوم از بچه های اتاق رو نمیشناختم و اغلب می رفتم اتاق های دوستام. بچه هتی اتاق هم مثل من بودن و به همین دلیل [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="روز ها گذشت و گذشت" title="روز ها گذشت و گذشت" decoding="async" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p><p>داستانی که میخوام بگم برمیگرده به ترم سه و چهار دانشگاه، اون زمانی که ما نوزده بیست سالمون بود. تقدیر این طور بود که من افتادم یک اتاقی که هیچ کدوم از بچه های اتاق رو نمیشناختم و اغلب می رفتم اتاق های دوستام. بچه هتی اتاق هم مثل من بودن و به همین دلیل اتاق ما اغلب خالی بود، به جز آقا مهدی که همیشه روی تختش بود و با گوشیش ور می رفت. کم کم با مهدی صمیمی شدم و خیلی ازش خوشم اومده بود، بچه با نمکی بود و خیلی هم خوشگل با چشمای قهوه ای روشن و پوست سفید و موهای بور و بدن لاغر. البته من اصلا در مهدی نظر نداشتم و همیشه مثل برادر دوستش داشتم. یک روز که اومدم اتاق چراغا خاموش بود و بعد که روی تختم دراز کشیدم، مهدی گفت خوابم نمیبره بیام روی تخت تو بخوابیم، منم گفتم باشه و اون اومد و یه کم چرت و پرت حرف زدیم و بعد اون گفت اگه من زنت بشم، یار و همدمت بشم منو با چی میزنی؟ منم گفتم که نمی زنمت و بعد اون گفت پس حالا یه بوس بده من شاخ در آوردم و با تعجب نگاش کردم، بعد اون طوری نگام کرد که حس کردم که بدون هیچ منظوری گفته و اگر نبوسمش بهش برمیخوره که من برداشت بد کردم از حرفش، یک نگاه به لبای گوشتیش انداختم و بعد بوسیدم و بهش گفتم خوب خانم و شوهرا بعد از بوس میخوابن اونم منظورمو فهمید و بلند شد رفت سر جای خودش خوابید.چند روز بود که من درگیر این اتفاق بودم و نتونسته بودم هضمش کنم تا اینکه یه شب که روی تخت مهدی دراز کشیده بودم خوابم برد، خوابیده بودم که مهدی صدام می کرد که بیدار شم، منم خواب آلود بودم و بیدار نمیشدم به این امید که میره یه تخت دیگه می خوابه که ناگهان گرمای لب هاش رو روی لبم حس کردم، همین طور به بوس کردنم ادامه داد و من خوابم پرید و منم بوسیدمش (این دفعه با میل خودم). بعد که دید بیدار شده م گفت پاشو دیگه برو جای خودت منم روی تخت خودم بخوابم، منم گفتم واسه همین بیدارم کردی؟ گفت آره.بعد از اون ایام گذشت و تا اینکه یک روز من و مهدی تنها بودیم تو اتاق ودر مورد انواع حالات کشیدن سیگار بحث می کردیم که اون می گفت با بینی کشیدی؟ من می گفتم فلان جور کشیدی؟ تا این که اون گفت بازدم سیگار رو کشیدی؟ منم گفتم نه و اون یه سیگار روشن کرد و یه پک زد و گفت وقتی من بازدم می کنم تو باید دم کنی، گفتم باشه و وقتی بازدم میکرد لباش رو گذاشت روی لبام و دودی که از سینه ش میومد رو دم و بازدم کردم. بعد من گفتم حالا نوبت توئه و اینطوری باز همدیگه رو بوس کردیم و بعد تبدیل شد به لب گرفتن&#8230;تا اینکه در وا شد و ما خودمون رو جمع و جور کردیم.باز روز ها گذشت و آخرش یه روز من صبرم سر اومد و موقع خواب گفتم بیام تخت تو با هم بخوابیم؟ اونم قبول کرد و رفتم تختش و بعد از کمی چرت و پرت شروع کردیم به لب گرفتن از هم، هف هش ده دقیقه ای لب گرفتیم و در عین حال دستمون رو میکردیم لای موهای هم و همدیگه رو رومانتیک نگاه می کردیم که مهدی دستشو از سینه م برد به طرف پایین و وقتی از زیر نافم رد میشد من یه حس وصف ناشدنی پیدا کردم و بعد کیرمو گرفت با خنده گفت شق کردی؟ منم با تعجب و خجالت گفتم آره دیگه، واسه اینکه مچشو بگیرم گفتم مگه تو شق نکردی و دستمو که گذاشتم روی کیرش دیدم کیرش عین بخت من خوابه یه ضد فازی زد بهم و من با خجالت بلند شدم رفتم بیرون و خواستم برم دسشویی خودمو خالی کنم که چون اون زمان نماز میخوندیم، دیدم اگه بخوام غسل بریزم خیلی ضایع میشه و بعد گرفتم خوابیدم.باز هم روز ها گذشت و یک بار مهدی به من در مورد نقطه جی مردان گفت و منم که تا اون موقع نشنیده بودم تعجب کرده بودم و باور نمی کردم، که مهدی گفت بازی با نقطه جی خیلی لذتبخشه و حتی بعضی مراجع بازی کردن زوجه با نقطه جیِ زوج مباح می دونن.منم روم نشد ازش بپرسم که آیا تجربه لذت از نقطه جی رو داشته و بد جوری در کف بودم که مهدی رو بکنم و احتمال میدادم کع پوزش بات باشه.روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یک روز مهدی که کیرش بلند شده بود اومد نشست روی تخت منو بهم گفت بلدی دنده ماشین رو عوض کنی؟ منم گفتم آره و بهم می گفت مثلا بده دنده یک منم کیرشو با دست چپم می گرفتم و کمی به چپ و بعد به جلو هل می دادم عین دنده ماشین، بعد چون سمت چپ من نشسته بود بهش گفتم دنده ماشینا اصولا سمت راسته و کیرم که شق شده بود رو بیرون آوردم و اون هم شروع کرد به دادن امتحان رانندگی. بعد بهش گفتم امتحانو قبول شدی و لبخندی زدمو خم شدم و یه لب ازش گرفتم. همین که می بوسیدم دراز کشیدیم روی تخت و باز کمی لب رفتیم، اون که پشتش به تخت بود کمی خم شد و پیرهنشو درآورد و بعد پیرهن منم که رو بهش خوابیده بودمو دستش برد سمت کمرم و گرفت و از تنم در آورد، خیلی برام هیجان انگیز بود، بعد از کمی لب گرفتن سرمو با دستاش که لای موهام بود رو گرفت و به سمت سینه هاش هدایتم کرد و منم بیرحمانه شروع کردم به مکیدن سر سینه هاش و آه و ناله اش در اومد. بعد جامونو عوض کردیم و من روی تخت دراز کشیدم و اون شروع کذد به خوردن سینه م، منم با اینکه چندان لذت نبردم اما آه و اوه می کردم تا اون لذت ببره و در همین حال که داشت سینه مو لیس می زد، زبونشو کشید و رفت به طرف نافم، حس خیلی عجیبی بود و از لذت داشتم می مردم که باز برگشت به طرف پستونم و بعد دستشو انداخت داخل شورتم و از کیرم گرفت.از کیرم گرفته بود با یه دستش و عقب جلو می کرد و در همین حال اومد و ازم لب گرفت، من از طعم لبش سیر نشده بودم که بدنشو از بدنم جدا کرد تا شلوارشو در آره و بعد شلوار منو با لطافت از تنم کند. من که نمیخواستم زیرش باشم، بعد از اینکه شلوارمو درآورد بلافاصله پشتمو از تخت کندم و به آرومی هلش دادم اون ور تخت و شروع کردم به بوسیدنش. باورم نمیشد اصلا فقط چند دقیقه تا فتح کونش باقیمونده بود و کون سفیدی که چند ماه در کف اش بودم لخت جلوی چشام بود.کمی بهش لاپایی زدم و بعد اون گفت نوبت منه و شروع کرد لاپای من گذاشتن که من تخمام درد گرفت و زیاد بهم حال نداد و کمی بی میلی کردم و بعد از کمی استراحت، مهدی پیشنهاد داد که برای همدیگه ساک بزنیم و منم قبول کردم به این امید که بلکه تا آخر شب بکنمششروع کردیم به صورت شصت و نه ساک زدن و چون اولین بارمون بود زیاد حال نداد، اما بعدش کمی اهمیت دادیم و‌ دقیقا اون جاهایی از کیر طرف مقابل رو ساک می زدیم که می دونستیم حال میده، بعد از کمی تکی ساک زدیم، اول اون برای من ساک زد، خیلی حال میداد لبای خوشگلش دور کیرم بود و منم داشتم چشای خوشگلش رو نگاه می کردم.بعد گفت نوبت توئه و منم خم شدم و کیر سفید و ترتمیزشو انداختم دهنمو با قدرت هر چه بیشتر میک می زدم و خیلی لذت داشت و هنوز سیر نشده بودم که سرمو آورد بالا و یه دستمال کاغذی برداشت و کیرشو با دستش عقب جلو کرد و ریخت روی اون. من گفتم من هنوز آبم نیومده و خم شد برای من ساک بزنه، یک جوری می مکید حس میکردم جانم داره از بدنم خارج میشه، خیلی طول کشید و بعد اون سرشو بلند کرد و گفت نریزی تو دهنم؟ منم گفتم نه پدر و بهش مهلت دادم تا لحظه اورگاسم ساک بزنه و درست یک ثانیه قبل اینکه آبم بیاد کیرمو در آوردم و پاشیدم روی دستمال کاغذی، خیلی هم با فشار پاشیدم، کم مونده کاغذ پاره بشه. اون شب هم به سر رسید اما من همچنان در کف کونش موندم و تا اینکه فرجه قبل از امتحانات ترم چهار شروع شد و رفتیم شهرستان هامون و بعد اینکه برگشتیم، مهدی بهم گفت که جق زدن رو ترک کرده و &#8230;منم که به امید مهدی زنده بوذم اصلا نمی تونستم تحمل کنم که با هم نباشیم و همچنان در کفش بودم، تا اینکه یه روز که دیدم داره میره حمام بهش گفتم منم بیام؟ اونم که توی رودروایسی موند نتونست ردم کنه و گفت باشه بیا بریم و رفتیم حمام و بی مقدمه لخت شدیم و چون مهدی توی ترک بود من نمی دونستم چطوری شروع کنم، کمی دوش گرفتیم و بعد مهدی لیفو داد به من تا بکشم به پشتش، پشتش رو کرد به من و رو به دیوار ایستاد منم چشمم افتاد به کون سفید و خوش فرمش و کیرم فورا شق شد و همین که لیف رو میکشیدم پشتش واسه اینکه روش رو برگردوند به کیر من نخنده از عقب هل دادم لای پاهاش و اون فهمید که شق کرده ام و برگشت با عصبانیت با مزه ای گفت چیکار داری می کنی؟ منم خندیدم و گفتم هیچی و سرمو بردم و بوسش کردم شروع کردم لب بگیرم و دستمو بردم تا کیرشو بگیرم که اون باز گفت چیکار داری می کنی؟ منم گفتم هیچی میخوام یه کم حالی کنیم و بعد اون گفت من تو ترکم منم گفتم یه امشبو بیخیال و اون دید که من دست بردار نیستم گفت باشه برات مرامی جق می زنم. انگار دنیا رو دادن بهم. دستای نازشو انداخت و کیرمو گرفت بعد من گفتم بشینیم، نشستیم کف حمام و من سرمو تکیه دادم به دیوار پشتم و زانو های پامو کمی جمع کردم اونم روبروم نشست و و پاهاشو از زیر زانو هام رد کرده بود و منو محاصره کرده بود، شروع کرد به عقب و جلو کردن، منم سرم رو بلند کردم و ازش لب گرفتم و یه چشمم مونده بود رو کیرش و دلم میخواست براش ساک بزنم، مهدی با دست راستش برام جق می زد و با دست چپش با کونم بازی می کرد و بعد بهم گفت میخوای نقطه ی جی تو امتحان کنی؟ منم یه کم فک کردم و بعد گفتم باشه و اون یک انگشتشو آروم کرد داخل سوراخ کونم، و حالا هر دو دستش رو عقب جلو می کرد و من لذتم دو برابر شده بود و به نقطه جی در مردان ایمان آوردم. بعد مهدی بهم پیشنهاد داد که اون یکی انگشتشو هم بکنه داخل و منم قبول کردم و به زور داخل کرد و منم از لذت فقط آه و ناله می کردم، یک لذتی داشت انگار هر لحظه ارضا می شدم اما آبم نمیومد، آه و ناله های من کار خودشو کرد و دیدم کیر مهدی کم کم داره بلند میشه و از فرصت استفاده کردم و دستمو انداختم و کیرشو گرفتم که باز مهدی عصبانی شد و گفت مگه نمی فهمی تو ترکم. منم به گوه خوردن افتادم و معذرت خواهی کردم و گفتم که به خاطر خودش کردم و با یه بوس راضیش کردم و باز ادامه داد به جق زدن برام و انگشتاشو کرد داخل کونم و باز یه آه بلند کشیدم و اما ظاهرا کیر آقا مهدی قصد خوابیدن نداشت و رفته رفته بزرگتر هم میشد. من سرمو که به دیوار تکیه داده بودم باز خم کردم و‌ یه لب درست و حسابی ازش گرفتم و بعد که میخواستم سرمو به دیوار تکیه بدم بدنمو عمدا لیز دادم و کونم سر خورد درست به طرف کیر مهدی و بعد چشم در چشم همدیگه رو نگاه کردیم و من با دستم کیر مهدی رو گرفتم و در همین حال که به چشماش نگاه می کردم سر کیرشو گذاشتم روی سوراخ کونم و بهش گفتم که جق زدنو ترک کردی دیگه؟ درسته؟ مهدی هم منظورمو فهمید که چی میخوام ازش و خم شد و یه بوسی کرد از رو لبم و بعد کیر خوشگلشو‌ هل داد داخل کونم.لذت عجیبی داشت، انگار مهدی با پایان وجود داخل من بود و در عین حال جلوی چشمم بود، کمی خجالتی شدم و شاید هم از روی لذت چشم هامو بستم و مهدی شروع کرد به عقب جلو کردن. در دنیا هیچ لذتی مثل اون نبود. یواش یواش سرعتشو میبرد بالا، همزمان لذتش هم بیشتر میشد، هر دومون فقط ناله می کردیم. کم کم چشمامو باز کردم و دستمو بردم تا شکم بی مو وسفیدش رو ناز کنم، در حالیکه داخل شکمم روده هام جشن گرفته بودن دستم داشت روی سینه و شکمش سیر می کرد چ من با عشق پایان مهدی رو نگاه می کردم. محو تماشای زیبایی ش شده بودم و کیرم کمی شل شده بود که مهدی دستشو انداخت و در حالیکه تلنبه می زد شروع کرد برام جق بزنه، من دیگه در اوج لذت بودم و صدای آه و ناله م باز بلند شد و هر لحظه حس می کردم آبم میاد که ناگهان حس کردم عضلات داخل کونم منقبض میشه و فهمیدم آبم میاد با دستم شکم مهدی رو هل دادم تا تلنبه نزنه و در حالیکه داشت جق میزد آبم اومد و تا صورتم منی پاشید و از نهایت لذت خیلی بیحال شدم و مهدی ادامه داد به تلنبه زدن و بهم گفت بعد اینکه آبت اومد سوراخت تنگ تر شده و لذت اونم بیشتر شده، کمی دیگه گایید منو و در حالیکه صداش می لرزید گفت بریزم توت منم سریع گفتم آره بریز و با صدای آه آبشو خالی کرد داخل کونم و بعد خم شد و ازم لب گرفت و بعد کیرشو خارج کرد و همراه با کیرش کلی منی از سوراخم سرازیر شد بعد بلند شدیم و حموم کردیم و بعدش رفتیم یه نخ سیگار بعد سکس کشیدیم و روی تخت مهدی خوابیدیم.بعد از اون ماجرا دیگه روز ها و سال ها گذشت و دیگه من و مهدی سکس نداشتیم و هر کی رفت شهر خودش.نوشته احسان   </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://clipseksi.com/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%87%d8%a7-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-%d9%88-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15935</post-id>	</item>
		<item>
		<title>انگشت کردن (۱)</title>
		<link>https://clipseksi.com/%d8%a7%d9%86%da%af%d8%b4%d8%aa-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%db%b1</link>
					<comments>https://clipseksi.com/%d8%a7%d9%86%da%af%d8%b4%d8%aa-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%db%b1#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Aug 2022 00:33:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[برادر]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[کیر]]></category>
		<category><![CDATA[لاشی]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://clipseksi.com/?p=15933</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="انگشت کردن (۱)" title="انگشت کردن (۱)" decoding="async" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p>این خاطره تلخ مال ۱۰ سال قبل زمانی که من ۱۲ سالم بود و ی خواهر از خودم بزرگتر داشتم به اسم نگین . ی روز توکوچه با همبازیام فوتبال بازی میکردم که دوستم محسن گفت بریم خونشون میکرو بازی کنیم خلاصه رفتیم بعد ی کم بازی رفتیم تو اتاق داداشش که گفت بیا ازون [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="انگشت کردن (۱)" title="انگشت کردن (۱)" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p><p>این خاطره تلخ مال ۱۰ سال قبل زمانی که من ۱۲ سالم بود و ی خواهر از خودم بزرگتر داشتم به اسم نگین . ی روز توکوچه با همبازیام فوتبال بازی میکردم که دوستم محسن گفت بریم خونشون میکرو بازی کنیم خلاصه رفتیم بعد ی کم بازی رفتیم تو اتاق داداشش که گفت بیا ازون بازیا بکنم خلاصه تو عالم بچگی شروع کردیم به دستمالی با کون لخت که داداشش مچمون گرفت حسابی داداششو زدو منم ی دوتا توگوشی زد گفت برو خونتون مادر جنده لاشی منم فرار کردم چون خونشون تقریبا نزدیک خونه ما بود زود رسیدم خون سریع رفتم تو زیر زمینو گریه زاری کردن که اگه به کسی بگه و از این حرفها .یه ماهی از جریان گذشت که توی راه مدرسه با موتر جلوم وایستاد گفت هی مادر جنده لاشی بیا اینجا ببینم خلاصه ریدم توی خودمو یکم منو ترسوندو رفت از ش متنفر شده بودم به محسنم گفته بود اگه ی بار با این مرده ببینمت میکشمت محسن دیگه توی کوچه نزدیکمم نمیشد صبح پنجشنبه دیدم سر کوچه نسته پسر خوشتیپیم بود ولی خیلی عصبانی سریع خودمو رسوندم توی مدرسع و دعا میکردم بره زودتر زنگ اخر خورد امد بیرون دیدم خبری نیس راه افتادم از مدرسه به سمت خونه که توی راه باز جلوم وایستاد گفت بیا اینجا رفتم نزدیکش گفت سوارشو برسونمت گفتم راحتم نزدیکه گفت سوار شو وگنه میرم در خونت به مادرت میگم با برادرم چیکار میکردی حقیقتش ترسیدم و سوار شدم از سر کوچمون که رد شد گفت میریم ی شیرموز بزنیم و شروع کرد به خندیدن .پیچید توی ی کوچه با موتور رفت توی ی ساختمون نیه کاره ترسیده بودم گفت بیا پایین بریم طبقه بالا زدم زیر گریه زاری گوه خوردم غلط کردن گفت گریه زاری نکن کاریت ندارم بریم بالا تا من ی سیگار بکشم بریم . منو جلو خودش راه انداخت از پلها رفتیم بالا رفتیم توی یکی از اتاقها پایان کف اتاق سیمان تیکه اجر و اشغال ریخته بود یه سیگار در اورد روشن کرد گفت تو نمیخوای گفتم نه گفت حالا گوش کن اگر گریه زاری زاری کنی تو کونت میزارم و زیپشو باز کرد کیرشو در اورد گفت بشین اینجا مجبورم کرد نشستم جلوش گفت بخورش گفتم نمیتونم گفت اگه نزاریش توی دهنت میکنمش توی کونت وکیرشو گذاشت توی دهنم و سرمو هی فشار داد به شدت کیرش مزه بدی میداد و هرچی بیشتر اصرار میکردم بیشر سرمو به کیرش فشار میداد و هی میگفت مگه کیر نمخواستی یه ۱۰ دقیقه زجر کشم کرد و از دهنم کشید بیرون گفت زبونت بده بیرون ابشو ریخ روی زبون سرمو از زیر گردن گرفت بال گفت قرت بده شیرموزتو با بد بختی قورت دادم حالم بد شد ی سیگار دیگه کشید و شروع کرد به سوالهای عجیب غریب نمیدون خواهرتو دیروز دیم خوب کسیه راستی سینهای مامانت چقدریه وهزار چرتو پرت دیگه . تو راه برگشتن خوب دورم داد تا حالم جا بیاد و منو برد سرکوچمون و پیادم کرد و بهم گفت اگه هر موقع میاد دنبالم نرم باهاش بلا سر اون خواهر و مادر جندت میارم .چند روزی ندیدمش تا ی روز با دوستا راه مدرسه دیدمش از دوستام جدا شدم و بهانه اوردم که میرم خونه خالم و از این حرفها رفتم توی کوچه که ترمز زد گفت بپر بالا ناچارن و با ترس سوار شدم این بارم منو برد همنجا باز هنوز سیگار درنیاورده زیپشو باز کرد گفت بشین شروع کن نشستم جلوش شروع کردم به ساک زدن که پرستید بابت هر چند شب یبار مامانتو میکنه دید جواب ندادم وحشیانه سرمو فشار داد به کیرش رفت تو حلق و شروع کردم به بالا اوردن دیگه نزاشت توی دهنم و گفت شلوار تو بکش پایین هرچی زار زدمو گریه زاری کردم که به زور درازم کشید شلورو شرتمو با هم کشید پایین گفت گفت این کونو اگه از مادر جندت به ارث بردی پس بابات چه کون نابی میکنه سریع در حین حرف زدن گفت خفه نمیخوام کونت بزارم ولی اگه داد بزنی اینو میکنم توی کونت ساکت دراز کشیده بودم کونمو با با نگشتش مالوندو ی چیزی از جیبش در اورد کرم بود انگشتشو چرب کرد یواش انگشتشو فرو کرد ی دردی گرفت تا خودمو جمع کردم از پشت زد تو سرم خفه و شروع کرد انگشت کردنم کم کم انگشت دومش کرد تو وتند تند میگید بیرون میزد توی سرم و میگفت شل کن مادر جنده لاشی ۱۰ دقیقه حسابی انگشت کرد گفتم الان حتما میخاد بکنه که گفت بچرخ منم همون طوری دراز کشیده چرخیدم نشست جلوم کیرشم راست راست گفت با دستت جرق بزن ولی توی دهن ت نکنی شروع کردم جرق زدن که گفت زبونتو بده بیرون فهمیدم چیه جریان هی میگفت تند تر ماد ر جنده لاشی خلاصه ابش اومر زیاد ریخت تو دهنم وگفت بخوزشون منم خوردم طمش بی اندازه بد بود سر کوچه پادم کرد گفت یکی از شرتهای مامانتو برام میاری فردا و گرنه &#8230;&#8230;.شب حسابی گریه زاری کردم و به اجبار یواشکی رفتم یکی از شرتهای مامانمو ورداشتم .فردا اومد دنبالم ومنو برد همونجا یکم سک زدم مرتب شرتو بو میرد میکشید توی صورتش و بهم میگفت میدون اون چه بچه کونی که همچین شرتی میپوشه و وحشی تر سرمو ب کیرش فشار میداد و ادامه میداد اونکونی که هر شب کیر میخوره و به شرت نگاه میکرد بعد از چند دقیقه دوباره شروع کرد انگشت کردن ولی اینبار درد کمتری داش و میگفت میخوام این کونو مثل مال مامانت کنمش بعد از چند دقیقه دیدم یرواش انگشت سومشم اضافه کرد &#8230;&#8230;..بعد از چند ماه حتی یک بارم کیرشو توی کونم نزاشت ولی انقد انگتم میکرد که ۲ دقیقه بعد از شروع کردن سوراخ باز میشد هر دورزر یبار منو میبر ساک میزدم انگشتم میکرد و ابشم میخودم که اصلا دیگه اذیتم نمیشدم ولی چون ازش بدم میامد لذتم نمیبردم ولی خودم هرشب با خیا خودم حسابی میکردم دیگه واقعا با دستش منم گشاد کرده بود این ماجرا ادامه داشت تا ی روز بهم گفتمیدونی دیروز نگین چه بچه کونی بهم داد فکر کردم مثل همه حرفهاشه چرت چند روزی ازش خبر نداشتم تا ی روز اومد دم مدرسه گفت بپر بالا منو برد تویه خونه دفه اول بود اونجا میرفتیم گفت قراره خواهرت بیاد که بگایمش میری تو اتق خفه میشی و گرن جلوش میگایمت اونم میکنم حالم خیلی بد بود که نشوند منو بهم گفت این دفه دوم ولی خوب بچه کونی میده خوارت .جرات نداشتم حرف بزنم فقط دعا میکردم دروغ بگه که ایفون زنگ زد گفت فقط خفه که مجیدم هست اگه حرف بزنی همه چیز بدتر میشه دنیا سرم خراب بود نشستم پشت در ودعا میکردم د\کس دیگه باشه هم در سالن باز شد صدای خواهرم با صدای ی پسر دیگه اومد که بلند بلند میگفت تو جاداری و از این چرتو پرتها سریع برادر محسن مجید و مخص کردو اونرفت به خواهرم گفت دربیار همرو نگینم گفت فقط ترو خدا یواش ماله تو از مجید بزرگتر دردم میاد ی چند دقیقه توی همین اوضاع بود که گفت نگین جان چند وقته با مجید دوستی صدای نگین اومد که ۷ ماهه یه دفه خواهرم یه جیغ اروم کشید درشیا درشیار روغن بزن تروخدا و دوباره صدای نگین اومد که میگفت ترو خدا یکم ارومتر صداش میومد که از نگین میپرسید تو کست نزاشته مجید نگین با اه و ناله گفت نه باز پرسید تو کونت میریزه صدایی نیومد یه مقدار عصبی تر پرسید گفتم تو کونت میریزه صدای نگین با اه وناله اومد بعضی وقتا گفت ماشالا خوب گشادت کرده توی ۷ ماه و ادامه داد دیگه به کجات اب میده دهنت من به کجا اب بدم نگین در حالی که صداش میومد گفت فقط روی سینهام و توی کونم ریخته و صدا جیغش بلنتر شد بسه دیگه ترو خدا دردم میاد که گفت الان به کونت اب میدم صدای نگین خیلی رفته بود بلا که گفت خفه شو اومدم و اخی کشید ،&#8230;.. نوشته سعید   </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://clipseksi.com/%d8%a7%d9%86%da%af%d8%b4%d8%aa-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%db%b1/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15933</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس در عالم مستی با مرجان</title>
		<link>https://clipseksi.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%85-%d9%85%d8%b3%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86</link>
					<comments>https://clipseksi.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%85-%d9%85%d8%b3%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Aug 2022 00:33:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[برادر]]></category>
		<category><![CDATA[کس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://clipseksi.com/?p=15938</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="سکس در عالم مستی با مرجان" title="سکس در عالم مستی با مرجان" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p>سلام من امیرهستم ساکن یکی از شهرهای جنوبی کشور ۳۰ سال سن دارم..از خودم بگم نه بدن ساز هستم نه خوش هیکلم یه فرد معمولی هستم..داستانی ک میخوام بنویسم مربوط میشه ب اسفند ۹۶..سال ۹۱ بود از طریق سایت سکسی آویزون با یه دختر آشنا شدم یه گروپ عضو بودم مرجان هم عضوش بود با [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="سکس در عالم مستی با مرجان" title="سکس در عالم مستی با مرجان" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p><p>سلام من امیرهستم ساکن یکی از شهرهای جنوبی کشور ۳۰ سال سن دارم..از خودم بگم نه بدن ساز هستم نه خوش هیکلم یه فرد معمولی هستم..داستانی ک میخوام بنویسم مربوط میشه ب اسفند ۹۶..سال ۹۱ بود از طریق سایت سکسی آویزون با یه دختر آشنا شدم یه گروپ عضو بودم مرجان هم عضوش بود با مرجان خیلی کل کل میکردم کم کم رفتم پی وی و یه جورایی باهم جور شدیم ولی از اولش شرط گذاشت ک فقط در حد چت کردن باهم باشیممنم قبول کردم البته ب امیدی ک بتونم کم کم بهش نزدیک بشم..خلاصه بعد حدودا یکی دوماه چت کردن اصرار کردم ک ببینمش ولی قبول نمیکرد حتی عکسش هم نمیدادمن شک کردم شاید پسر باشه و منو دست انداخته.خلاصه رابطه من باهاش سردتر شد تا اینکه یه روز پیام داد&#8230; یه سوال میپرسم فقط راستش بگو اگر نمیخوای راستش بگی دروغش هم نگو..من در جوابش نوشتم بپرسگفتش که از من خطایی سر زده ک دلسرد شدی یا از این ناراحتی ک توی گروه با پسرا کل کل میکنم..منم بهش گفتم از این ناراحتم ک حس میکنم پسری و دستم انداختی.در جوابم نوشت متاسفم برات خدانگهدار من جواب دادم بایبعد مدتی یه شب داشتم توی شهر با ماشین میچرخیدمدیدم یه خانم منتظر تاکسی جلو پاش زدم ترمز گفتم در خدمت باشیمگفت مرکزخرید؟ گفتم بفرمایید در خدمتم.سوار شد رسیدیم پشت چراغ قرمز تو آیینه نگاش کردم اونم همزمان نگاه کرد نگاهمون بهم گره خورد گفتم خوبی؟ گفت ممنونم بهش گفتم اگر وقتت آزاده باهم بچرخیم حال هوامون عوض بشه گفت نه مرسی من باید برم خرید من فکر کردم شاید بهونه میاره هی بهش اصرار کردم چراغ سبز شد راه افتادیم یهویی لبخندی زد گفت چقد این دنیا کوچکهگفتم جانم با من هستی ؟ گفت بله با خودتم آقا امیر یهویی چشام گرد شد گفتم ببخشید شما منو از کجا میشناسی گفت حالا برو پیاده شدم بهت میگم‌ هرچقد اصرار کردم خودش معرفی نکرد تا رسیدیم مرکز خرید دست کرد توی کیفش یه هزارتومنی گرفت طرف من .گفتم مسافرکش نیستم فقط بگو کی هستی بازهم لبخندی زد گفت من همونم ک فکرکردی پسرم ..من مرجانم ..شب خوبی داشته باشی آقا امیر&#8230;پیاده شد در ماشین بست و رفت.هرچی صداش کردم برنگشت حتی پشت سرشم نگاه کنه کمتر از ۳۰ ثانیه بین جمعیت ناپدید شد هرچی سعی کردم اون نزدیکا جای پارک پیدا کنم ماشین پارک کنم پیاده برم دنبالش جا پیدا نشد رفتم یه خیابون اونور تر ماشین گذاشتم پیاده رفتم سمت مرکز خرید نزدیک ب دوساعت گشتم ولی خبری ازش نبود دیگه ناامید برگشتم ک برم سمت ماشین اومدم رسیدم جلو مرکز خرید یهویی دیدم ک با یه خانم دیگه کنار خیابون منتظر تاکسی هستن..سریعا خودم بهش رسوندم بهش سلام کردم خیلی سرد جواب داد گفتم مرجان خانم من میرسونمتون گفت آقا بفرما مزاحم نشو کلی اصرار کردم تا اینکه قبول کردن بهشون گفتم ماشین خیابون بعدی ببخشید باید پیاده تا اونجا بریم قبول کردن من جلو اون با دوستش هم چند قدمی عقب تر دنبالم میومدن خلاصه سوار شدن گفتم کجا باید برم گفت اول دوستم برسونید خیابون یادگار امام..بعد منو برسونید خیابون فرودگاه..دوستش پیاده کردیم شروع کردم باهاش حرف زدن ک بهم حق بده خب اخه تو نه میذاشتی ببینمت نه عکسی میدادی گفت اقا امیر خیلی عجله کردی من باید بهت اعتماد میکردم نمیتونستم ریسک کنم توی یه شهر غریب ب یه پسر اعتماد کنم &#8230;گفتم شهرغریب؟ مگه بچه کجایی؟ گفت بماند کجایی هستم واسه یکی از همین شهرستان همین استانم..اینجا دانشجو هستم..بهش گفتم بنظرت الان من باید چکار کنم ک گذشته رو فراموش کنی گفتت نمیدونم دیگه چیزی برام مهم نیست بیخیال قضیه بشیم بهتره ..آقا امیر من همینجا پیاده میشم مابقی راه پیاده میرم هرچقد اصرار کردم شماره نداد گفتم پس شمارم بگیر فکرات کن بهم خبر بده&#8230;گفت چون خودم از انتظار بدم میاد دوست ندارم توام الکی انتظار منو بکشی بهتر بیخیال شماره بشی گفتم پس سایت سکسی آویزون بهت پیام میدم گفت بعدی ک فیلتر کردن سایت سکسی آویزون رو بیخیال شدم خواهش میکنم بیخیال قضیه بشین گفتم من خواهش میکنم شمارم بگیر&#8230;با بی میلی شماره رو زد توی گوشیش و رفت..چندروزی منتطرش بودم ولی هیچ خبری ازش نشد دیگه کلا بیخیالش شدم&#8230;تا اینکه شاید حدود یکسال بعد یه شماره ناشناس پیام داد&#8230;سلام خوبی آقا امیر..پیام دادم..ببخشید شما&#8230;پیام داد مرجان هستم البته اگر منو یادت بیاد&#8230;بدون معطلی ب شماره زنگ زدم با بوق اول جواب دادم باهاش سلام علیک کردم گفتم راه گم کردی چ عجبی بلاخره راضی شدی پیام بدی. گفت برات توضیح میدم امکانش هست ببینمت گفتم فقط بگو چ ساعتی و کجا؟ گفت امشب ساعت ۸ همون خیابون فرودگاه ک پیاده شدم..خلاصه رفتم سوارش کردم دیدم دپرس ناراحته گفتم چیه چی شده سرحال نیستی دپرسی..گفت اقا امیر حقیقتش من برای این بهت گفتم ببینمت ک ب مقداری پول نیاز دارم برای ضمانت پولت هم هرچیزی ک بگی پیشت میذارم تو این شهر کسی رو نمیشناختم جز شما مجبور شدم ب شما رو بزنمیه لحظه فکر کردم اومده سراغم بعد مدتها ک یه تیغی ما رو بزنه و بعدشم خط خاموشگفتم چقد نیاز داری؟ گفت ۵۰۰هزارتومن..گفتم باید فکرام کنم ..گفت اقا امیر من وقت زیادی ندارم بهت حق میدم اعتماد نداشته باشی ولی ازت خواهش میکنم ب خاک پدرم قسم هرچی ک شما بگی برای ضمانت برات میذارم..گفتم جریان‌چیه پول واسه چی نیاز داری ک حاضری بخاطرش هرچی رو ضمانت بذاری..گفت خونه ای ک داخلش هستیم ۵تا دانشجو هستیم صاحب خونه اومد گفته ک ب پول نیاز دارم و خونه را رهن کامل میدم کرایه نمیخواد بدین اگر ندارین رهن کامل تخلیه کنید..حالا همه دُنگ خودشون آماده کردن ولی من ۵۰۰تومن کم دارم بهم گفتن اگه نداری دانشجو دیگه ای بیاریم &#8230;منم واقعا ندارم خودم دختر بزرگ خانواد هستم دوتا برادر کوچک دارم ک مادرم ب زور خرج اونا رو میده خودمم از کمیته امام وام گرفتم برای دانشگاه مقداری هم از داییم قرض گرفتم خجالت میکشم دوباره بهش رو بزنم..گفتم پس پول منو بعد از کجا میخوای بیاری پس بدی..گفت دوماه ک یه شرکت کار دستگاه پوز(کارتخوان) انجام میدن اونجا مشغول کارم ماهی ۱۵۰ بهم میده حقوق بگیرم بهت بر میگردونم..خلاصه باکلی دلهره و شکاک بودن قبول کردم و پول بهش دادم..کم کم اس دادن و تماسهامون زیاد شد گه گاهی باهم توی شهر میچرخیدیم زیاد باهم راحت نبود حتی بهم دست هم نمیداد منم میگفتم شاید ب قول خودش میخواد بیشتر منو بشناسه و اعتماد کنه.. از مرجان بگم متولد ۶۴ یه دختر قد بلند چهری بانمک و سبزه اندامش هم در حد خودش عالی بود.نزدیکای عید۹۲ بود ک یه روز ۵۰۰تومن زد ب حساب من و این اس هم دادسلام آقا امیر ممنون بابت حمایتت و اعتمادت خیلی خوشحالم ک این مدت باهات بودم و از این خوشحال ترم ک هیچوقت پات از گلیمت درازتر نکردی مواقعی ک بیرون میرفتیم هیچوقت بهم بی احترامی نکردی..امیدوارم از خداوند هرچی میخوای بهت بده..خوبی بدی دیدی حلالم کن ..پیامش ک خوندم بدنم یخ کرد زنگ زدم جواب نداد اس دادم جواب نداد با خط دیگه ای زنگ میزدم صدام میشنوید قطع میکرد خلاصه دوباره منو دلسرد کرد و کم کم بیخیال شدم..منم بخاطر یه سری مشکلات کلا خطم عوض کردم..شهریور ۹۶ بود تلگرام باز کردم یهویی دیدم یه اکانت اومد بالا ک مرجان ب تلگرام پیوست.( شماره کسی رو داشته باشی تلگرام نصب کنه اکانتش مستقیم میاد بالا) اومدم بهش پیام یدم گفتم شاید پروفایل ببینه یا اسم آی دی بشناسه بلاک کنه سریعا آی دی برداشتم پروفایلم عوض کردم بهش پیام دادم سلام خوبی؟ شبش بود جواب داد سلام شما؟ گفتم یه دوست قدیمی گفت لطفا معرفی کنید در غیر این صورت مجبورم بلاک کنم گفتم من معرفی هم کنم شما بلاک میکنی گفت سربسته حرف نزن منظورت چیه؟ گفتم باش معرفی میکنم ولی ب حرفم میرسی شک ندارم بلاک میکنی..گفت حالا تو بگو کی هستی گفتم امیرم..گفت کدوم امیر گفتم سایت سکسی آویزون ..همونی ک چندسال پیش بهت پول قرض داد&#8230;جواب داد آهااااا خوب هستی خانواده خوبن..شماره عوض کردی؟ گفتم اره شمارم عوض شد ..خلاصه دوباره چت کردن و پیامها و تماسها شروع شد..مرجان دانشگاه تموم کرده بود و استخدام یه شرکت دولتی شده بود &#8230;اخلاقش تغییر کرده بود برای بیرون رفتمون مخالفتی نداشت هر چند شب یکبار میرفتیم بیرون چند باری هم پیشنهاد خونه رفتن داده بودم ولی مخالفت میکرد میگفت فرصت زیاده&#8230;تا اینکه شد اسفند ۹۶قرار گذاشتیم شب جمعه رو بریم بیرون ساعت ۹ شب رفتم دنبالش سوار شد مستقیم رفتیم پمپ بنزین گوشی توی ماشین بودوقتی برگشتم دیدم یکی دوستام اس داده امیر کجایی مشروب میخوام ..وقتی پیام اومده رو صفحه مرجان پیام رو دیده..ب دوستم جواب دادم ندارم..مرجان گفت خودت هم میخوری گفتم‌چی بنزین؟ خندید گفت نه دیوونه مشروب رو میگم..گفتم مگه تو پیام خوندی گفت ببخش قصد فضولی نداشتم پیام اومد رو صفحه ناخواسته دیدم گفتم اره ولی زیاد اهلش نیستم شاید ماهی یکبار..گفتم توچی میخوری گفت یکبار زمان دانشجویی امتخان کردم عرق سگی بود حالم بد کرده دیگه هیچوقت نخوردم..گفتم جنسش مزخرف بوده اگر جنس خوب میخوای بگیریم بخوریم اولش گفت نه حالم بد میشه گفتم میگمت ک جنس خوب خیالت راحت حالت بد نمیشه..گفت کجا بخوریم گفتم هرجا ک تو راحتی ..گفت پس توی ماشین بخوریم منم قبول کردم..خلاصه زنگ زدم ساقی و یه اسکای خریدم..مزه هم خریدم و توی ماشین اون میریخت و میخوردیم و میچرخیدیم توی شهر کم کم رفتیم بیرون شهر..موزیک هم درحال پخش&#8230;من سیگار میکشم یه نخ سیگارمالبرو روشن کردم بهش گفتم میکشی گفت نه اهلش نیستم..دیدم چشاش بدجور شهلایی شدهگفت دیگه نمیخورم گفتم بریز من میخورم چند پیک من خوردم اونم نرم نرم شروع کرد دوباره ته پیک خوردن..دوباره سیگار روشن کردم ته سیگارم دادم چند پُک زد همراه با صرفهخلاصه مرجان شد مست خرابات ..بیرون شهر یه جا ماشین نگه داشتم بدون مقدمه رفتم بغلش لبام رو لباش قفل شد لب گرفتنش حرفه ای نبود ولی خوب بود ازش فاصله گرفتم ساعت شده بود ۱شب برگشتم سمت شهر رفتم جلوساختمونی ک زندگی میکنم(من مجردی زندگی میکنم) گفت نه بالا نمیام منو ببر خونه هم اتاقی هام(هنوز خونه دانشجویی زندگی میکرد ولی با چند نفر دیگه) شک میکنن..با کلی اصراز و اینکه حالم خوب نیست نمیتونم رانندگی کنم راضی شد اومد بالا تو خونه..مست خرابات بود کمکش کردم روی مبل دراز کشیدرفتم کنارش پایین مبل نشستم دست تو موهاش میکشیدم و باهاش حرف میزدم تا اومدم ب خودم بیام اینبار مرجان لبش ب لب من قفل شد چند دقیقه لب گرفتیم گفت نور خاموش کن چشام اذیت میشه بلند شدم نور خاموش کردم تیشرتم در آوردم رفتم کنار مبل دوباره شروع لب بازی کردیم با دست بالا تنه من ک لخت بود لمس میکرد نفسش ب شمارش افتاده بود دست گذاشتم رو سینه اش از رو لباس میمالیدم صداش کم کم دراومد کمکش کردم نشست بالا تنه رو لخت کردم از گردن شروع کردم ب خوردن نقطه ب نقطه خوردم براش رسیدم ب سینه هاش با حوصله و دقت سینه هاش میخوردم بدون صدا مثل مار ب خودش میپیچید موهام چنگ میزد کمرم چنگ میزد..رسیدم ب شکم و نافش اونقدر خوردم ک صداش دیگه در اومد شلوارش با شرت باهم کشیدم پایین یه کس تمیز بدون یه تار مو جلوم بود آوردمش پایین مبل رو زمین خوابوندمش پاهاش باز کردم خودمم لخت شدم فکر کرد میخوام کیرم بکنم توی کسش گفت امیر من دخترم حواست باشه گفتم نترس..پاهاش باز کردم شروع ب خوردن کسش کردم دستش آورد کیرم بگیره دسش نمیرسید اومدم بالا کنارش 69 ولی روش نبودم من کسش میخوردم اون با کیرم بازی میکرد چند دقیقه براش خوردم بدنش شروع ب لرزیدن کرد ارضا شده بود ناله هاش اتاق برداشته بود..اومدم ببین پاهاش کیرم رو کسش میکشیدم یواش یواش رو کسش فشار میدام دسش گذاشته بود سپر شکمم و مدام میگفت امیر نکن میره توش بدبخت میشم..برش گردوندم رو شکم خوابید باسن گرد و سفتی داشت گذاشته لا پاش بالا پایین میکردم گفت امیر خیسش کن گفتم نمیخواد با آب کست خیس میشه همیطورم شد باز آب از کسش راه افتاد کیرم میخورد ب کسش خیس خیس شد باسنش میداد بالا ک کیزم بیشتر ب کسش بخوره یه بالشت گذاشتم زیر شکمش کونش اومد بالا سوراخش پیدا شد..کیرم خیس کردم گذاشتم رو سوراخ کونش ..گفت امیر توراخدا یواش تحمل درد ندارمیواش یواش فشار میدادم و میکشیدم بیرون کم کم سرش رفت صبر کردم جا باز کنه جا ک باز کرد شروع کردم تلمبه زدن مرجان صداش در اومده بود بهش گفتم درد داره بکشم بیرون میگفت نه خوبه ادامه بده دسش از زیر رد کرده بود کسش میمالید منم از پشت تلمبه میزدم چندباری کمتر از ۵ دقیقه آبم میخواست بیا ولی نگهش میداشتم همیطور یه نیم ساعتی شد دیگه نتونستم خودم کنترل کنم با چند ضربه محکم با پایان فشار ریختم توی کونش..چند دقیقه رو مرجان خوابیدم بلند شدم مرجان رفت دسشویی خودش شست اومد رو مبل نشست دسش گرفتم بردمش اتاق رو تخت توی بغلم لخت تا خود صبح خوابید..ساعت ۹ بیدارم کرد گفت امیر پاشو منو برسون لباس پوشیده آماده بودبهش گفتم توی حال شرتم بیار رفت شرت آورد توی اتاق هم نموند ک من شرت بپوشم بعدش از اتاق اومدم بیرون دیدم دپرس رو مبل نشسته گفتم چیزی شده گفت امیر هیچی نگو فقط منو برسون خونه&#8230;دیگه مطمئن بودم از اینکه باهام سکس کرده پشیمونه..لباس پوشیدم ک برسونمش از خونه من تا خونه دانشجویی اونا ۲۰ دقیقه میشد توی مسیر یک کلام حرف باهم نزد موقع پیاده شدن گفت ب هدفت رسیدی لطفا دیگه دور من پیدات نشه.تلگرام ..واتساپ..اینستاگرام..تماس..اس..همه جا بلاکم کرد ک نتونم بهش پیام بدم یا زنگ بزنم..چندباری رفتم جلو محل کارش اصلا محل نذاشت فقط گفت برو تا زنگ نزدم ۱۱۰‌برو دنبال شر و آبرو ریزی نباش&#8230;۲ الی ۳ ماه از قضیه میگذره ولی هرکاری میکنم از فکرش نمیتونم در بیام.کاش هیچوقت باهاش مست نمیکردم تا از دسش ندمنوشته Amir   </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://clipseksi.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%85-%d9%85%d8%b3%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15938</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس من و خانم برادر خانم برادرم</title>
		<link>https://clipseksi.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85</link>
					<comments>https://clipseksi.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Aug 2022 00:33:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[برادر]]></category>
		<category><![CDATA[جق]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[کیر]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://clipseksi.com/?p=15943</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="سکس من و خانم برادر خانم برادرم" title="سکس من و خانم برادر خانم برادرم" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p>سلام خدمت همه دوستان گلممن محسن هستم 28 ساله با پوستی سفید و صورتی میگن زیبا قدم 180 هستش هیکلم تو پر و معمولیه.داستانی که میخوام بگم واقعی هستش. قصد داستان نویسی نداشتم فقط انقد داستان دروغی از این دوستان جقی یا جلقی خوندم تصمیم گرفتم بنویسم.مهشید زنداداش خانم برادر من هستش که سنش 25 [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="سکس من و خانم برادر خانم برادرم" title="سکس من و خانم برادر خانم برادرم" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p><p>سلام خدمت همه دوستان گلممن محسن هستم 28 ساله با پوستی سفید و صورتی میگن زیبا قدم 180 هستش هیکلم تو پر و معمولیه.داستانی که میخوام بگم واقعی هستش. قصد داستان نویسی نداشتم فقط انقد داستان دروغی از این دوستان جقی یا جلقی  خوندم تصمیم گرفتم بنویسم.مهشید زنداداش خانم برادر من هستش که سنش 25 ساله قدش 165 اینا میشه و هیکل خیلی خوبی داره خدایی توپر و گوشتی مخصوصا کونش تو چشم حتی از روی دامن که میپوشه برجستگی داره ولی خیلی بزرگ نیست. سایز سینه اش هم هشتاد به گفته خودش.(بریم سر داستان)همه توی تکاپوی عقد و جشن عقد برادرم بودیم و من هم به عنوان یدونه برادر مشغول کار و هماهنگی و این چیزا بودم چون جشن عقد رو خانواده خانم برادرم توی تالار گرفته بودن. نگاه اول توی دفتر ازدواج اتفاق افتاد که جالبه من خیلی بدم اومد بخاطر اینکه حس میکردم با تیپ و قیافه زیبایی که داره ادم خیلی مغروری باید باشه و من از ادمهای خیلی مغرور بدم میاد. خیلی عادی همه چی گذشت تا توی عروسی وقتی عروس رو بردیم خونه مامانش خداحافظی کنه اونجا یکم بزن و بکوب کردن فامیلای اونا خانم و مرد رقصیدن و مام اونجا نگاه میکردیم و یهو منم کشیدن وسط به رقص و اینا دیدم مهشید خانم با لبخند نگام میکنه. خلاصه گذشت عروسی و یکی داخل اینستاگرام برام هی پیام رومانتیک میداد و فلان من واقعیت چون یکی دوتا دوس دختر داشتم شک داشتم نکنه کسی سرکارم گذاشته. تا بلاخره تصمیم گرفتم چت کنم باهاش و ازش خواستم بیاد تلگرام و وقتی اومد بعد کلی کلنجار رفتن ازش عکسش رو گرفتم و چون خیلی با تردید پیام میداد و یجورایی ترس داشت منم کنجکاو شده بودم ببینم کیه. راستش اصلا عکسش شبیه اونی نبود که توی محضر و عروسی دیدم یعنی چون دقیق نشده بودم نتونستم تطبق بدم که خودش هست یا نه. توی عقد ارایشش غلیظ بود و تغییر داده بود چهره اش رو. خانم برادرم خونه ما بود و زدو من عکس رو به خانم برادرم نشون دادم که گفتم اینو میشناسی این چند وقته به من پیام رومانتیک میده. خانم برادر من تا عکس رو دید یه لحظه رنگش عوض شد و گفت مطمینی این پیام رومانتیک میده و این حرفا گفتم اره.گفت به کسی چیزی نگو این که خانم برادر من مهشیده و خیلی با برادرم رومانتیک هستند و خیلی ناراحت شد و من چون دیدم گند زده میشه به زندگیش به خانم برادرم گفتم ته ماجرا رو در میارم بهت خبر میدم و بهش گفتم هیچ واکنشی نشون نده. از خونه اومدم بیرون و پیام دادم تلگرام گفتم باید تلفنی صحبت کنیم مهشید و اتفاق بدی افتاده اینا&#8230; بنده خدا جا خورد که اسمش واقعیش رو میدونم و وقتی فهموندم که خبر دارم کیه اینا شماره گذاشتم گفتم زنگ بزن واجبه و زنگ زد و ماجرا لو رفتن قضیه پیش خانم برادرم رو گفتم و به گریه زاری افتاد. هیچی سر درد ندم بهتون هرجور بود ماجرا رو جمعش کردم و توی دو دلی این رابطه و دردسرارش فهمیدم رابطه اش با شوهرش ظاهرن خوبه و رومانتیک است ولی در واقعیت فقط هم خونه هستن و شوهرش دوس دختر داره و عاشق اونه و با این اصلا سکس نداره و حتی شبا هم جدا از هم میخوابن و خیلی چیزا اینم بخاطر ابروی خانوادش و اینکه مادر شوهرش رو خیلی خیلی دوس داره به گفته خودش جدا نمیشه و مادر شوهرش میدونه و بهش گفته تحمل کن درست میشه و از این حرفا. خلاصه مهشید گفت از وقتی دیدمت عاشقت شدم و از فکرم بیرون نرفتی و میخوام باهام باشی و این حرفا و میدونست قابل اعتمادم هروز عکس از خودش میداد بهم و ابراز عشق میکرد. تا من از دو دلی و تشویش بهش دل دادم راستش از خدام بود ولی ترس رابطه فامیلی و خراب شدن زندگی برادرم نمیذاشت برم جلو. گذشت چند ماهی از ماجرا و فراموش شد ما رفتیم شهرستان محل زندگی اونا برادر و خانم داداشمم بودن توی این فاصله من با مهشید در رابطه بودم و انواع سکس چت و رویا پردازی برقرار بود. رفتیم شهرستانی که مشهید زندگی میکرد و به اصرار شوهرش رفتیم خونشون و بساط مهمونی و پلی استیشن و اینا برقرار بود. خلاصه شب مارو نگه داشتن چون خونه اشون یه خواب بیشتر نداشت خانم برادرم و مهشید رفتن توی اتاق خواب منو برادرم و شوهر مهشید توی پذیرایی خوابیدیم تا صبح من با مهشید سکس چت کردیم و هی میگفتم مهشید پاشو بیا یجا یکم حال کنیم میترسید خلاصه تا صبح فقط چکردیم و کاش میشد و کاش اینجور بود از این حرفا. صبح ساعت شش بود که شوهرش بلند شد بره نانوایی نون بگیره و بیاد چون ساعت هشت و نه قرار بود بریم از اونجا. تا خواست برده دیدم مهشید اومد بهش میگه برو بازار فلان چیزم بخر بیار سوغاتی براشون بدیم ببرن)حالا مثلا من خوابیدم فقط چشام بسته بود. وقتی رفت مهشید در و بست میدونست بیدارم. سریع منو کشید اشپزخونه اونجا بود که یه کام با استرس از هم گرفتیم. لخت نشدیم فقط من شلوار رو دادم پایین مشهید ساک زد برام مشتی واقعا اونجا فهمیدم چقد توی کف کیر بوده چنان میخورد انگار دنیا رو بهش دادن. بعدش سینه های سایز هشتاد مهشید رو من کمی خوردم و مالیدم و به صورت داگی از پشت کردم تو کوسش وقتی کردم باور کنید فکر میکردم تا حالا نداده اصلا انقد تنگ بود و داغ. وقتی سرش رفت داخل مهشید اووووووفی گفت که کنترلم برام خیلی سخت بود و توی پنج دقیقه تلمبه زدن ابم اومد و همه رو توی یدونه دستمال سفره خالی کردم و بعدش یه لب اساسی و برگشتم توی رختخواب چون میترسیدم برادرم بلند بشه بعد اونم یبار دیگه فرصت شد که سکس کنیم که شاید حوصله ام کشید تعریفش کنم چون راهمون دوره از هم شرایط سکس نیست. ولی همیشه با عکسا و حرفای سکسی منو بیچاره میکنه&#8230;واقعیت بود ببخشید اب و تاب سکسی نداشت که جق بزنن بعضیایادش بخیرنوشته محسن از یه جای ایران   </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://clipseksi.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15943</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کردن کون خانم برادرم</title>
		<link>https://clipseksi.com/%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85</link>
					<comments>https://clipseksi.com/%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Aug 2022 00:32:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[باشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[برادر]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[جق]]></category>
		<category><![CDATA[حشری]]></category>
		<category><![CDATA[کیر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://clipseksi.com/?p=15963</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="کردن کون خانم برادرم" title="کردن کون خانم برادرم" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p>سلام من آرش هستم و ۲۹ سالمه این داستان برمیگرده به ۲۳ سالگیم یه برادر دارم که ۸ سال از خودم بزرگتره و زنش هم یک سال از خودش کوچیکتره حالا خانم داداشه من چند سالش میشه؟???????? شوخی کردم بریم سر داستان زمانی که ازدواج کردن هر وقت میومدن خونه ی ما من دائما چشمم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="کردن کون خانم برادرم" title="کردن کون خانم برادرم" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p><p>سلام من آرش هستم و ۲۹ سالمه این داستان برمیگرده به ۲۳ سالگیم یه برادر دارم که ۸ سال از خودم بزرگتره و زنش هم یک سال از خودش کوچیکتره حالا خانم داداشه من چند سالش میشه؟???????? شوخی کردم بریم سر داستان زمانی که ازدواج کردن هر وقت میومدن خونه ی ما من دائما چشمم به کونش بود همیشه هم شاوار تنگ میپوشید خدا وکیلی هیکلش یه چیزی تو مایه های الکسیس بود، کون گنده سینه های خوب که با دیدنش همیشه من حشری میشدم وای از قیافش واستون نگم یه چیز عجیبیِ خلاصه من همیشه تو فکر کردن ایشون بودم و همیشه به یادش جق میزدم خیلی دوست داشتم یه بار بکنمش، من همیشه دوس دخترامو میبردم خونه برادرم میکردم با برادرم راحت بودم خونه رو واسم خالی میکرد، یه روز که دوس دخترمو بردم اونجا و وقتی که کارم باهاش تموم شد و رفت، صدف (زن داداشم) اومد خونه و من هنوز اونجا بودم برادرم تو یه کارخونه کار میکرد و کارش شیفتی بود اون روزم ساعت ۵ بعد از ظهر رفته بود و ساعت ۶ صبح میومد خلاصه اومدم که لباسامو بپوشمو برم خونه یهو صدف گفت که کجا بمون حالا شام بخور میری گفتم نه دیگه میرم گفت بمون پدر منم تنهام&#8230; گفتم باشه. جلوی من راحت بود اینبار یه شلوار سفید نازک پوشیده بود که شرت صورتیش از زیر معلوم بود منم چشمم فقط به کونه لامصبش بود. شروع کردیم حرف زدن گفت آرش خوب این دخترارو میاری ترتیبشونو میدی یهو من جا خوردم اصلا از این حرفا با هم نمیزدیم. منم پرو پرو گفتم اره دیگه من راضی اونا راضی خدام رذضیه دیگه، گفت نه حال کردم هر روز یه نفرووو اره&#8230;. خلاصه بحث کشید به باشگاه رفتنو گفت ارش من جدیدن باشگاه میرم هیکلم چطور شده؟ دیگه یواش یواش کیرم داشت بلند میشد، گفتم خیلی خوب شده مخصوصا باسنت گفت خدایی گفتم آره.کلا آدمِ دیوسی هستم???? بعد از این حرفا دیگه کیرم داشت از جا کنده میشد با خودم گفتم من امشب باید اینو بکنم، اینم بگم صدف خیلی ترسو تا دست ببری سمتش زود تسلیم میشه شام که خوردیم داشت تو اشپزخونه ظرفارو میشست با خودم گفتم بهترین موقعیتِ رفتم تو آشپزخونه پشت سرش وایسادم گفتم صدف کمک نمیخوای گفت نه مرسی یهو چسبیدم بهش گفتم بزار کمکت کنم عزیزم یهو یخ کرد گفت میشه بری عقب منم کیرِ گندموچسبونده بودم به کونش عقب نشینی نمیکردم در گوشش گفتم صدف جون میدونی چقدر دوست دارم بکنمت گفت زشته چی میگی ارش گفتم حرف دلمو میگم گفت بسه بروعقب گفتم تا نکنمت امشب ولت نمیکنم محکم گرفتمش بلندش کردم آوردمش تو اتاق خواب از همو آشپزخونه تسلیم شد فقط گفت داداشت چی گفتم کیر منو برادرم نداره، کیر من حلاله هیچی نمیگفت درازش کردم رو تخت شلوارشو کندم یه راس رفتم سراغ کصش شرو کردم به خوردن وای چه کصی نه مو نه گوشت اضافه نه سیاه، صورتیه صورتی آهو ناله هاش شروع شد بلندش کردم گفتم کیر خور هستی ؟ گفت بده بده بده بخورم کیرمو از جاش میکند با مِک زدن درازش کردم پاهاشو دادم بالا یهو کردمش تو کصش چه کص تنگی لعنتی کیرم قفل میشد توش در گوشم میگفت چه کیری داری دیوس دوبرابر کیر داداشته تو وسطا ارضا شد در گوشش گفتم نوبت کونت گفت نه نه جر میخورم گفتم میخوام جرت بدم من ارزوم کردنه کونه تو بوده رو دل خوابوندمش کونشو باز کردم وای چه بچه کونی شرو کردم سوراخه کونشو خوردمو یه توف انداختم رو سوراخشو کیرمو گذاشتم رو سوراخش یه فشاردادم جیغ زد دروووردم دوباره کردم تو داشت بیهوش میشد از درد التماس میکرد که در بیار منم تا ته فشار میدادم یه خورده جلو عقب کردم گشاد که شد تولومبه ها تند تر میشد اونم جیغاش بیشتر میشد وای چه بچه کونی بود اولین بار بود کوم به اون تنگی میکردم آبم که داشت میومد در گوشش گفتم خالیش کنم تو کونت گفت اره همینو که گفت آبمو تا ته خالی کردم توش دادا میزد وای چه داغه جون خلاصه اون شب دو بار کردمش بعد از اون داستانم هر وقت کونش خارش میگرفت بهم زنگ میزد میرفتم میکردمش تا اینکه بچه دار شدن از اون موقع دیگه نکردم ولی باز هم دوس میدارم که یه کامِ دیگه ازش بگیرم.نوشته آرش   </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://clipseksi.com/%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%da%a9%d9%88%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15963</post-id>	</item>
		<item>
		<title>انتقام علیرضا</title>
		<link>https://clipseksi.com/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7</link>
					<comments>https://clipseksi.com/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Aug 2022 00:32:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[برادر]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[شهوتی]]></category>
		<category><![CDATA[کس]]></category>
		<category><![CDATA[کیر]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://clipseksi.com/?p=15960</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="انتقام علیرضا" title="انتقام علیرضا" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p>سلام خدمت همه دوستان شهوتی عزیزمن علیرضا هستم و الان 17 سالمه با 190 قد و 85 کیلو وزن. این داستانی که می خوام براتون تعریف کنم در واقع یه خاطرس که هم خوبه و هم بد در ضمن اسامی رو هم تغیر دادم که یه وقت بگا نرمبریم سر اصل ماجراداستان ما که مال [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="انتقام علیرضا" title="انتقام علیرضا" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p><p>سلام خدمت همه دوستان شهوتی عزیزمن علیرضا هستم و الان 17 سالمه با 190 قد و 85 کیلو وزن. این داستانی که می خوام براتون تعریف کنم در واقع یه خاطرس که هم خوبه و هم بد در ضمن اسامی رو هم تغیر دادم که یه وقت بگا نرمبریم سر اصل ماجراداستان ما که مال از اون جایی شروع شد که روز عروسی دایی ما بود و مادر و پدرم و برادرم (که اون موقع 6 ماهش بود) رفته بودن دنبال کارای عروسی (من اون موقع 7 سالم بود) و منم خونه مادر بزرگم بودم و با بچه ها بازی میکردیم. خانواده من با یه خانواده دیگه دوست بودن که اتفاقا خونه اونا تو همسایگی خونه مادربزرگم بود و این خانواده دو تا پسر داشتن که یکیشون همسن من بود (حسین) که اونم با ما تو کوچه بود و یه پسر دیگه که 5 سال از من بزرگ تر بود (امیر). این امیر مادرجنده ترین انسانیه که تا حالا زمین به خودش دیده خلاصه فکر کنم گرفتید ادامش چی شده ؛ اون مادرجنده اون شب منو گولم زد که بیا بریم خونمون تا بدم با گوشیم بازی کنی(آخه اون موقع ها که مثل الان همه گوشی نداشتن که) بعد که رفتیم خونشون تا از در وارد شدیم یهو گردنمو گرفت و مث سگ پرتم کرد تو خونه منم تا اومدم بلند شم و فرار کنم یهو با تموم قدرت خوابوند تو گوشم و کلی کتکم زد و با کلی بدبختی مجبورم کرد براش ساک بزنم که کلی کیرشو گاز گرفتم که البته هر بار کلی سیلی و چک و لگد میخوردم ولی نزاشتم حال کنه و آبش نیومد خلاصه از این قسمت سریع رد میشم چون هر بار که یاد اون روز کیری میفتم اعصابم خورد میشه البته بعد از اون تا چند سال افسردگی گرفتم و منزوی شدم و میخواستم خود کشی کنم و اصلن دوران خوبی نداشتمگذشت تا اینکه وقتی کلاس شیشمم تازه تموم شده بود و تو تابستونش بودیم حس میکردم که بعضی شبا یه آبی ازم خارج میشه و با پرس جو از دوستان کس کش فهمیدم که منیه؛ راستش فکر نمیکردم که تو این سن به بلوغ رسیده باشم ولی همه نشانه هاشو از جمله پشم در اوردن دور کیر زیر بغل و پشمالو شدن دست و پا و بدن و اینا خیلی وقت بود که برام اتفاق افتاده بود (شاید الان با خودتون میگید که آخه بچه 12 ساله؟ ولی من از همون بچگی درشت هیکل بودم و بلوغ خیلی زودرس داشتم).خلاصه گذشت و تابستون امسال شانس تخمیمون زد و شوهر این خونواده حرومی خانم دوم گرفت و خانم این کس کش که اسمش مریمه افتاد دنبال طلاق و این کس شرا اینم بگم که این حرومزاده تک فرزند بود و وقتی باباش میمیره ننش میره شوهر میکنه و وقتیم که ننش میمیره اون شوهره میره یه خانم دیگه میگیره پس در واقع این هم ننه پدر داره و هم نداره برا همین اینو بهنونه کرد و هر روز از صب تا شب میومد خونه ما و شوهر کس کششم دم خونمون برا دعوا و خلاصه براتون بگم که آبرو نزاشتن واسه ما تو محل و منم هر چقدر به ننه پدرم میگفتم که این تخم حرومو از خونه بندازینش بیرون گوش نکردن و از اون جایی هم که پدر و مادر من خیلی مهربون و دلسوزن میگفتن گناه داره و کسی رو نداره و &#8230;خلاصه براتون بگم خدا آدم کس کشو نصیب هیچکس نکنه چون من خودم به فکر افتادم و گفتم باید یه جوری این حرومزاده رو از زندگی مون بیرون کنم که آرامش و خوشیو از زندگیمون گرفته بود برا همینم به فکر افتادم و یه نقشه توپ کشیدم که مو لا درزش نمیرفت راستش تموم این مقدماتی که تاحالا گفتم مال همین بود و داستان اصلی ما از اینجا شروع میشهاین مریم خانم ما یه 130-120 کیلو وزنشه و مث خرسم می خوره اما قدش خیلی کوتاس و فکر کنم 160-155 به زور بشه و خیلی کوتاهه برا همینم کون و پستوناش انگار کون سینه گاون از بس بزرگن و از تو حرفایی که با مادرم میزدن فهمیدم سایزش تو بازار پیدا نمیشه و شورت و سوتینو میده براش میدوزن (دیگه خودتون بزرگیشو تصور کنید)منم تصور جقم شده بود پستونایه اینخلاصه بعد از اینکه نقشه رو کشیدم با کلی خایه مالی و کصلیسی و رشوه دادن تونستم یکم داروی بیهوشی از برادر دوستم که تو داروساز بود گیر بیارم و منتظر فرصت شدم.یه روز که پدر و مادم رفته بودن سر کار و منم داشتم تو ماهواره فیلم میدیدم دیدم که دوباره این کس کش اومد و دوباره گریه زاری و زاری و رید تو حال ما منم رفتم یکم از این دمنوش کصشرا رو برداشتم و گذاشتم دم بکشه و وقتی آماده شد دارو رو توش ریختم و رفتم دادم بش و گفتم بخور آرومت میکنه و خواب آوره ولی یکم بد مزس و اینا که اونم تا تهشو خورد و کلی هم خایه مالیمو کرد و گفت امروز چقدر مهربون شدی و&#8230; منم گفتم قابل نداره و این کصشرا بعد 3-2 دقیقه اون گفت خیلی خوابم میاد و دمت گرم بابت اینو رفت لباسای بیرونشو در اورد و رو تخت ننه پدرم مث خرس گرفت خوابید منم گذاشتم یه 20 دقیقه که گذشت رفتم تو اتاق و اول بلند دست زدم دیدم بلند نمیشه بعد بلند داد زدم که بازم دیدم خیر بلند نمیشه دیگه خیالم راحت شده بود رفتم جلو و شروع کردم از رو لباس مالوندنش وای که نمیدونید چه حالی میداد و همزمان شروع کردم به در اوردن لباساش.نوشته دنی سینز   </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://clipseksi.com/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15960</post-id>	</item>
		<item>
		<title>لذت واقعی سکس خانوادگی! (۲)</title>
		<link>https://clipseksi.com/%d9%84%d8%b0%d8%aa-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%da%af%db%8c-%db%b2</link>
					<comments>https://clipseksi.com/%d9%84%d8%b0%d8%aa-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%da%af%db%8c-%db%b2#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Aug 2022 00:32:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[برادر]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://clipseksi.com/?p=15973</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="لذت واقعی سکس خانوادگی! (۲)" title="لذت واقعی سکس خانوادگی! (۲)" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p>&#8230;قسمت قبلسکانس اول یک روی سکهجَو خونه کاملا بر علیه من بود. البته به غیر از خواهرم که پشتم بود و در جریان وکیل گرفتنم برای اجازه ازدواج بود. در کل برام اهمیت چندانی نداشت. در هر صورت حتی بدون نوید هم من توی این خونه موندگار نبودم. بلاخره یه روز می رفتم و پشت [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="لذت واقعی سکس خانوادگی! (۲)" title="لذت واقعی سکس خانوادگی! (۲)" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p><p>&#8230;قسمت قبلسکانس اول یک روی سکهجَو خونه کاملا بر علیه من بود. البته به غیر از خواهرم که پشتم بود و در جریان وکیل گرفتنم برای اجازه ازدواج بود. در کل برام اهمیت چندانی نداشت. در هر صورت حتی بدون نوید هم من توی این خونه موندگار نبودم. بلاخره یه روز می رفتم و پشت سرم هم نگاه نمی کردم. نوید فقط یک عامل بود که زودتر این کارو انجام بدم. نمی خواستم تسلیم سرنوشتی بشم که برای خانوادم رقم خورده شده. باید با دستای خودم سرنوشتم رو عوض می کردم&#8230;مادر نوید دیگه من رو عروس خودش می دونست و حتی من رو به اسم عروس خوشگلم یا عروس گُلم صدا می زد. کل خانواده شون البته اینجوری برخورد می کردن. یه بار هم که یکی از اقوامشون اونجا بود ، من رو به عنوان نامزد نوید معرفی کردن. رفتارا و نگاه های خاص سارا نسبت به من گرچه هنوز برام غریب بود اما سعی کردم بهشون حساس نشم. نوید غیر مستقیم بهم رسونده بود که ما قراره همینجا پیش مامانش زندگی کنیم. پس باید هر طور شده با سارا کنار می اومدم. به هر حال قرار بود به نوعی تو یه خونه زندگی کنیم&#8230;چند روز گذشت. خونه ی نوید بودم. بعد از شستن ظرفا رفتم توی اتاق نوید تا استرحت کنم. نوید هم اومد. یکمی بهش نگاه کردم و بدون مقدمه گفتم واقعا برام جالبه که سارا فوتبالیسته. یعنی هنوزم حس اینکه یه خانم ، فوتبالیست باشه برام عجیبه&#8230; نوید با تعجب گفت خب کجاش عجیبه. فوتبالیسته دیگه. اصلا دوست داری یه بار بری بازیش رو ببینی؟؟؟ سریع گفتم نه بیخیال. همینجوری خواستم یه چیزی گفته باشم&#8230; نوید از جاش بلند شد و گفت فکر کنم الانم یه سر می خواد بره سالن برای تمرین. الان بهش می گم تو رو هم ببره. حال و هوات هم عوض میشه&#8230; اومدم به نوید بگم نه که از اتاق رفت بیرون. حدود نیم ساعت بعد برگشت و گفت سارا گفته تا نیم ساعت دیگه حاضر باشی&#8230; این بار برخلاف دفعه های قبلی خودمم بدم نمی اومد که به این بهونه با سارا تنها بشم. باید بیشتر بهش نزدیک بشم و اگه حس بدی بینمون هست ، از بین ببرمش. یا به عبارتی بیشتر بشناسمش&#8230;سارا خیلی جدی بود. از اون لبخند های خاص خبری نبود. موقع رانندگی هم صدای موزیک رو زیاد کرده بود و حسابی تو فکر بود. وقتی وارد سالن شدیم ، متوجه شدم چند تای دیگه توی سالن مشغول بازی هستن. سارا بهم گفت خب بیا از رختکن شروع کنیم&#8230; هم زمان که داشت لباس عوض می کرد یه سری توضیحات در مورد اونجا بهم داد. برام جالب بود و با دقت گوش می دادم. تنها ذهنیت من از ورزش همون پیاده روی ای بود که خودم داشتم. اما سارا صحبت از یه ورزش حرفه ای می کرد. وقتی خواست تیشرت ورزشی تنش کنه ، متوجه شدم پهلوش درد می کنه اما سعی کرد به روی خودش نیاره و منم ترجیح دادم چیزی نگم. پیش خودم گفتم حتما مصدوم شده توی ورزش&#8230; موهاش هم دم اسبی بسته بود. تیپ ورزش کاریش هم قشنگ بود. یه تیشرت آبی و یه شلوار گرم کن مشکی. جوراب بلندش رو کشید روی شلوارش. کفش مخصوص بازیش هم پاش کرد. منو هدایت کرد به سمت سالن. چند تا خانم دیگه توی سالن مشغول بودن. انگاری همه شون منتظر سارا بودن. از نوع احوال پرسی و جمع شدنشون جلوی سارا متوجه شدم که سارا یه جورایی رئیس یا رهبرشونه. چند تاشون زیر چشمی به من نگاه می کردن. یکیشون اومد نزدیک تر و خیره شده بود به من. بعدش رو به سارا گفت ایشون همون مهدیس خانم که می گفتی هستش؟؟؟ سارا با سرش تایید کرد و گفت نازی امروز تو بچه ها رو تمرین بده. من زیاد رو فُرم نیستم. یکمی دور زمین گرم می کنم فعلا&#8230;رفتم روی سکو نشستم. سارا شروع کرد به نرمی دور زمین سالن دویدن. نازی بعد از کمی صحبت به بقیه گفت که شروع کنن. خودش هم باهاشون شروع کرد به تمرین کردن. فوتبال بازی کردنشون برام جالب بود. چیز خاصی از فوتبال سر در نمی آوردم اما بازم برام جذابیت داشت. سارا هم بعد از گرم کردن ، کمی باهاشون تمرین کرد&#8230;بعد از نیم ساعت سارا از جمع جدا شد. نازی بهش گفت چیزی شده؟؟؟ سارا تو جواب بهش گفت امروز زیاد حوصله ندارم. خودتون ادامه بدین&#8230; اومد سمت من که نازی دستش رو گرفت. متوجه شدم که چند ثانیه به هم چشم تو چشم شدن. سارا دست نازی رو رها کرد و اومد نشست کنارم. یه بطری آب از کیف ورزشیش درآورد و موقع باز کردن درش بهم گفت خب اینم از فوتبال بازی کردن من. کنجکاویت بر طرف شد؟؟؟ کمی خجالت کشیدم و گفتم مرسی که آوردی نشونم دادی&#8230; به گفتن کلمه خواهش اکتفا کرد و دیگه چیزی نگفت. خیلی تابلو از یه چیزی ناراحت بود. برای اینکه جَو عوض بشه بهش گفتم با آقا نعیم هم تو جریان همین فوتبال آشنا شدی؟؟؟ یه نفس عمیق کشید و گفت آره یه جورایی. نعیم مربی فوتباله. وقتی نو جوون بودم باهاش آشنا شدم&#8230;سارا اینقدر سرد و بی روح شده بود که دیگه شانسی برای تغییر حالش نداشتم. بدون اینکه بهم نگاه کنه ؛ گفت بریم؟؟؟ با کمی مکث گفتم بریم&#8230; توی مسیر برگشت هم مثل رفت بود. فقط متوجه شدم به سمت خونه نمیره. یه جا نگه داشت و ازم خواست که پیاده بشم. بهم گفت خیلی تشنمه. بریم یه آبمیوه ای ، چیزی بخوریم&#8230; یه میز دو نفره انتخاب کردیم. رو به روی هم نشستیم. منم مثل سارا یه آب پرتغال سفارش دادم. یه هو متوجه شدم سارا دستش رو زده زیر چونش و بهم خیره شده. یه لحظه جا خوردم و بهش لبخند زدم. با یه لحن سرد گفت نعیم همیشه منو می آورد اینجا&#8230; با هیجان گفتم عه چه جالب. پس اینجا برات کلی خاطره ی شیرین داره و ارزشمنده&#8230; بعد از تموم شدن حرفم پوزخند تلخی زد و گفت آره اینجا رو هیچ وقت یادم نمیره&#8230; بازم جَو یه جوری شد که حرفی برای ادامه نداشتم. بعد از چند دقیقه سارا گفت نوید رو خیلی دوست داری؟؟؟ از سوالش جا خوردم و گفتم آره خب. معلومه که خیلی دوستش دارم. نوید همه ی زندگیِ منه&#8230; سارا دوباره پوزخند زد و گفت چقدر نوید رو می شناسی؟؟؟ از پوزخنداش تعجب کردم و البته بیشتر از سوالاش. با تردید بهش گفتم من بیشتر از یک ساله که نوید رو می شناسم. کامل می شناسمش. نوید بهترین مردیه که تو عمرم شناختمش&#8230; سارا همون طور که همچنان بهم خیره شده بود ، یه آهی کشید و حرفی که می خواست بزنه رو قورت داد. نگاش رو از من گرفت&#8230;وقتی برگشتیم ، نرگس اومده بود خونه. مثل سری اول که دیده بودمش ، با من خیلی خوب برخورد کرد. اما ذهنم درگیر رفتار سارا بود و مخصوصا سوالاش. چرا هر روز که می گذشت ، درک سارا برام سخت تر می شد؟؟؟ بعد از خوردن شام نرگس من رو کشوند توی اتاق نوید و جوری که کسی متوجه نشه بهم گفت فردا شب تولد سارا ست. می خواییم سورپرایزش کنیم. پایه ای؟؟؟ از شادی و نشاط نرگس خوشم می اومد. هنوز معصومیت دخترانه تو رفتار و حرکاتش موج می زد. بهش لبخند زدم و گفتم آره چرا که نه. خیلی خوب شد بهم گفتی&#8230; چشمکی بهم زد و گفت فردا صبح بهت زنگ می خانمم بریم بیرون&#8230;یه جورایی پیشنهاد همه ی خریدا رو نرگس داد و من فقط تایید کننده ی انتخاباش بودم. حتی انتخاب کادوی تولد من که یه ادکلن بود. قرار شد نعیم عصر سارا رو ببره بیرون تا ما خونه رو تزیین کنیم. به سلیقه ی خود سارا کل تزیین به رنگ بنفش شد. واقعا هم زیبا از آب در اومد. تولد 26 سالگی سارا میشد اما نرگس برای شیطنت و شوخی یه شمع علامت سوال روی کیک تولدش گذاشت&#8230;بلاخره سر شب شد و نعیم و سارا برگشتن. به خواست نرگس چراغا رو خاموش کردیم و همینکه سارا وارد هال شد ، چراغا رو روشن کردیم و براش تولدت مبارک خوندیم. هم زمان هم نرگس بالای سر سارا برف شادی ریخت. از چهره ی سارا مشخص بود که حسابی سورپرایز و خوشحال شده. از همه مون تشکر کرد و با ذوق و شوق به تزیین جشن تولدش خیره شد. بعد از چند دقیقه نعیم بهش گفت خب سورپرایز شدن بسه. برو بالا یه لباس خوشگل بپوش که کلی قراره عکس بگیریم&#8230; سارا با سرش تایید کرد و رفتن بالا که لباساشون رو عوض کنن&#8230;ماها که می دونستیم جریان چیه لباسامون مخصوص جشن تولد بود. من همون شلوار چسبون سرمه ای که سارا برام گرفته بود رو با یه تیشرت سفید پوشیده بودم. نرگس هم یه شلوراک تا زانو دخترونه و یه تاپ صورتی که خیلی بهش می اومد تنش کرده بود. برای چند لحظه که بهش دقت کردم ، متوجه شدم که نرگس هم اگه به خودش برسه دختر خوشگل و با نمکیه و هیکلش هم نسبتا خوبه. داشتم به نرگس نگاه می کردم که متوجه برگشتن سارا شدم. هم زمان که نرگس رفت سمت سارا و شروع کرد از تیپش تعریف کردن ، چشم من هم به سارا افتاد. برای چند لحظه از تعجب خشکم زد. سارا یه تونیک زرد لیمویی کاملا چسبون و لختی تنش کرده بود. از بالا خط سینه هاش و از پایین کل روناش بیرون بود. حتی اگه تاپ و شلوارک تنش می کرد ، کمتر تو چشم بود. تو این تونیک اندامش ده برابر سکسی تر شده بود و اینکه چطور روش میشد جلوی برادر شوهراش با این تیپ باشه؟ سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و طبیعی رفتار کنم. وقتی سارا رفت و نشست روی مبلی که جلوش کیک بود تا با همه عکس بگیره حتی می تونستم شورت سفید رنگش رو هم ببینم. اگه من می تونستم ، پس بقیه هم حتما می تونستن&#8230;وقتی به بقیه و مخصوصا به مادر نوید دقت کردم و متوجه شدم که اصلا تیپ سارا براشون چیز عجیبی نیست ، دلیلی ندیدم که بخوام تابلو بازی در بیارم. اما ته دلم اصلا از اینکه سارا جلوی نوید و نریمان با این سر و وضع اومده خوشم نیومد. همه به نوبت رفتیم کنارش و عکس گرفتیم. وقتی نزدیکش شدم دستش رو آورد جلو و ازم به خاطر سورپرایز جشن تولدش تشکر کرد و حتی صورتم رو کشید جلو و باهام روبوسی کرد. موهاش رو مثل همیشه فرق از وسط باز کرده بود و باز گذاشته بود. تیپ به این سکسی و اینکه موهاش حدودا تا روی کمرش اومده بود ، جذابیتش رو چندین برابر کرده بود. حتی با نوید هم دست داد و روبوسی کرد. اینقدر شاد و خوشحال بود که حد نداشت. من هر لحظه بیشتر عصبی می شدم. چند بار متوجه خط نگاه نریمان شدم که داره به رونای لُخت سارا نگاه می کنه. من که خانم بودم نا خواسته نگاه می کردم ، چه برسه به اون که مرد بود&#8230;وقت دادن کادوها شد که نرگس گفت صبر کنین. قبل از کادو من باید یه سخنرانی حسابی کنم&#8230; همه به خنده و شوخی هوش کردن. بعد از چند دقیقه شوخی ، نوید رو به نرگس گفت اوکی خواهر کوچیکه. بفرما&#8230; نرگس اولش به خنده و شوخی شروع کرد اما یه هو جدی شد و گفت امشب خیلی شب مهمیه. سارا جون خیلی ساله که با نعیم آشنا شده و جزیی از این خانواده است. همه ی ما عاشق سارا جون هستیم و از وقتی که اومد جَو خونه شاد تر شد. من خیلی خوشحالم که سارا جون خانم برادر من شده و مثل خواهر نداشته ام دوستش دارم. سارا جون تولدت خیلی خیلی مبارک. خیلی دوستت دارم&#8230; سارا که حسابی از حرفای جدی نرگس خوشحال شده بود از جاش بلند شد و بقلش کرد و گفت منم دوستت دارم نرگس جون&#8230; بعد از نرگس ، همه به نوعی همون سخنرانی کوتاه نرگس رو تکرار کردن. از بودن سارا در جمع خانواده تشکر کردن. حس می کردم که سارا توی خونه مورد احترام همه است اما باورم نمیشد که تا این حد محبوب خانواده باشه و دوستش داشته باشن. خیلی راحت و جدی از علاقه ای که بهش داشتن گفتن و بهش احترام گذاشتن. از طرفی همچنان به خاطر سر و وضعی که داشت عصبانی بودم و از طرفی باز اون حس حسادت لعنتی درونم فعال شد. سارا چه جایگاه خاصی داشت و چقدر مورد توجه بود&#8230;بعد از خوردن شام که غذای مورد علاقه ی سارا بود ، برای اینکه کمی بتونم آروم شم و از این فضا در بیام ، پیشنهاد شستن ظرفا رو دادم. سارا اومد کمک کنه برای جمع کردن میز شام که نرگس بهش گفت امشب تولدته. قرار نیست کار کنیا. برو بشین که قراره یه دسر خوش مزه براتون بیارم&#8230; سارا لبخند زنان گفت نه دیگه تولد بسه. ظرفا خیلی زیاد شده و مهدیس تنهایی اذیت میشه. کمکش میدم تا زودتر تموم شه&#8230; هم زمان مادر نوید گفت آخ قربون این عروس مهربونم بشم&#8230;من ظرفا رو کفی می کردم و سارا آب می کشید. فقط صدای صحبت اهالی خونه از هال می اومد و صدای آب. سکوت مطلق بود بینمون. می تونستم بوی ادکلن سکسی ای که از تن سارا به مشامم می خورد رو حس کنم. یه لحظه توی دل خودم گفتم نکنه علت عصبانتم از سر و وضع سارا ، حسادته؟ نکنه دارم غرق حسادت به سارا میشم؟؟؟ تو افکار لعنتی خودم بودم که نوید اومد داخل آشپزخونه. یه خسته نباشید به جفتمون گفت و رو به سارا گفت دوستت با پدرش سر جریان فروش اون زمینه صحبت کرد یا نه؟؟؟ سارا گفت انگاری طرف قصد فروش داره اما خیلی بالاتر از قیمتی که شما پیشنهاد دادین&#8230;سارا و نوید غرق صحبت در مورد فروش یک زمین شدن. علی رغم اینکه صحبت بینشون کاملا معمولی بود اما نمی دونم چرا طاقتش رو نداشتم. تصور اینکه سارا با این سر و وضع داره با نوید اینقدر راحت در مورد یک موضوع حرف میزنه عصبیم کرد دوباره. سعی کردم خودم رو کنترل کنم که سارا وسط حرفاشون به نوید گفت ببین عزیزم با این پیغام پسغوم دادنا کار به جایی نمی برین. تو و نریمان باید با خود طرف صحبت کنین&#8230;کلمه ی عزیزم مثل پُتک کوبیده شد تو سر من. به چه حقی به نوید من گفت عزیزم؟ یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم واکنش تابلویی نشون ندم اما از درون داشتم خودم رو می خوردم. یه هو یه بشقاب از دستم لیز خورد و افتاد شکست. هم عصبی و هم دستپاچه شده بودم. سارا بهم گفت چی شدی دختر؟ چرا اینقدر قرمز شدی؟ خب افتاده شکسته. فدای سرت&#8230; مادر نوید هم وارد آشپزخونه شد و گفت آره عروس گلم. فدای سرت&#8230; سارا گفت تو رو برو بشین من خودم بقیه اش رو می شورم. چند ثانیه به چهره و چشمای خونسردش خیره شدم. بغضم رو قورت دادم و گفتم ب ب بخشید هواسم نبود. نزدیک بود بیفته روی پای تو&#8230; مادر نوید گفت او چه خبره حالا. اصلا بزن همه ش رو بشکون. بگیر همینجا بشین یه آب خنک بهت بدم آروم تر شی&#8230; من رو نشوند روی صندلی میز ناهار خوری داخل آشپزخونه. جلوم یه لیوان آب خنک گذاشت و گفت بخور عروس گلم. بخور تا کمی آروم شی. از صدای شکستن احتمالا هول کردی&#8230; بعد از گفتن حرفش از آشپزخونه رفت بیرون&#8230; سارا مشغول شستن بقیه ظرفا شد و نوید اومد رو به روم نشست و گفت حالت خوبه مهدیس؟؟؟ با سرم بهش اشاره کردم که خوبم. نوید چند ثانیه مکث کرد و گفت داره دیر وقت میشه؟ می خوای حاضر شی برسونمت؟؟؟ بدون فکر و بدون دلیل گفتم اگه مشکلی نیست می خوام همینجا بمونم&#8230; نوید با تعجب لبخند زد و گفت مطمئنی؟ یه وقت برات دردسر درست نکنن؟؟؟ با حرص گفتم هیچ غلطی نمی تونن بکنن. اصلا دیگه نمی خوام پامو اونجا بذارم. چیزی تا اجازه ی دادگاه برای عقدمون نمونده&#8230; نوید که حسابی از حرفای من تعجب کرده بود ؛ گفت باشه من که از خدامه. اصلا فردا می ریم و وسایلت رو بر می داریم و میایی پیش خودمون. اتاق من برای تو تا عقد کنیم. بعدشم که میشه اتاق جفتمون&#8230;لحن مهربون نوید کمی آرومم کرد. به سختی بهش لبخند زدم و گفتم مرسی&#8230; با خوشحالی از جاش بلند شد و رفت توی هال. با صدای بلند گفت امشب چقدر خاصه. هم تولد سارا جانه و هم مهدیس خانم گل قراره برای اولین بار شب پیش من بمونه&#8230; بقیه هم بازم شروع کردن به شوخی و دلقک بازی و به تمسخر حرف نوید رو تکرار کردن&#8230;هم زمان که همه توی هال مشغول شوخی و خنده بودن ، سارا کارش تموم شد. پیشبندش رو در آورد و گذاشت کنار. با خنده گفت تا حالا دیده بودی با این تیپ یکی پیش بند ببنده؟؟؟ توی دلم گفتم والا اون پیش بندت پوشیده تر از این تونیک سکسیه&#8230; اما یه لبخند زورکی زدم و گفتم آره با نمک شدی&#8230; جلوم نشست و گفت پس اولین شبیه که می خوای خونت نباشی&#8230;می تونست بگه این اولین شبیه که اینجایی اما گفت اولین شبیه که خونت نیستی. حتی نحوه سوال کردناش هم خاص و غیر منتظره بود. با سرم حرفش رو تایید کردم و گفتم آره&#8230; دوباره لبخند زد و گفت امشب خیلی خوشگل شدی. این مدل موی لایر کوتاه خیلی به صورتت میاد. بهت حسودیم شد&#8230; میشد از چشمای سارا خوند که چقدر نسبت به قیافه و اندامش اعتماد به نفس داره. چقدر موهای بلندش رو دوست داره. عمرا اگه حتی برای یک لحظه به ظاهر کسی حسودی کنه. اما بازم به زور لبخند زدم و گفتم چشمات خوشگل می بینه. شلوارم که سلیقه و انتخاب خودته. بعدشم من به خوشگلی تو نمی رسم&#8230; لبخندش تبدیل به پوزخند خفیفی شد و گفت والا از روزی که اومدی همه دارن از خوشگلی تو حرف می زنن. راستشو بخوای بی راه هم نمی گن. حتی اون روز که اومدی سر تمرین همه ی دوستام گفتن این تیکه رو از کجا آوردی&#8230; بازم بدون فکر و مثل بچه ها می خواستم بهش بگم دوستات غلط کردن که سریع حرفم رو قورت دادم و گفتم دوستات لطف دارن&#8230; سارا گفت نه چه لطفی. یا داری شکسته نفسی می کنی یا داری سر کارم می ذاری. هر کسی که خوشگل باشه خودش بهتر از همه می دونه که چقدر خوشگله. حالا بی خیال. پاشو بریم تا ببینیم این نرگس ورپریده چی دِسِر درست کرده&#8230;از نرگس یه تاپ و شلوار راحتی گرفتم. نشستم روی تخت نوید. متوجه شدم ، می خواد بیرون از اتاق خودش بخوابه. بهش گفتم اصلا بهت نمی خوره تا این حد اهل اعتقادات باشی&#8230; خندش گرفت و گفـت من به غیر از تو به هیچی اعتقاد ندارم. برای راحتی تو دارم این کارو می کنم&#8230; حدودا با حرص گفتم من خواستم خونه ی شما بخوابم که پیش تو باشم&#8230; چند لحظه بهم نگاه کرد. همون لبخند مهربون همیشگی رو تحویلم داد و گفت باشه عزیزم. مهم اینه که تو چی می خوایی&#8230; رفت بیرون و با یه تُشک و پتو و بالشت برگشت. پهن کرد پایین تخت و گفت تو رو تخت بخواب. من پایین. بعدا که وسایل اتاقو عوض کردیم. جفتمون می تونیم رو تخت دو نفره بخوابیم&#8230;دوست داشتم پیش هم بخوابیم تا موقع خوابیدن دستش رو بگیرم تو دستام. اما همینم بهتر از هیچی بود. به پهلو دراز کشیدم تا بتونم حداقل نگاش کنم. چراغ اصلی اتاق رو خاموش و چراغ خواب رو روشن کرد. پتو رو کشید روی خودش. هر دو تا دستش رو گذاشت زیر سرش و سرش رو تا حدی که بتونه نگام کنه چرخوند. سکوت بینمون رو شکست و گفت امشب چطور بود؟؟؟ با سوالش من رو یاد سر و وضع سارا انداخت و با اخم گفتم بله عالی بود&#8230; چشماش رو تنگ کرد و گفت چرا اخم؟ مگه چیزی شده؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم نه چیزی نشده&#8230; بلند شد نشست و با لحن جدی گفت اگه چیزی شده بگو. کسی رفتار بدی باهات داشته؟؟؟ از اینکه نکنه براش در مورد بقیه سوتفاهم پیش بیاد هول شدم و گفتم نه اصلا. اتفاقا همه مثل همیشه بهترین رفتارو باهام داشتن. فقط&#8230; نوید باز به حالت جدی گفت فقط چی؟؟؟ یکمی مکث کردم و گفتم فقط از تیپ سارا خوشم نیومد. یعنی خوشگل شده بودا. اما خب لباسش خیلی چسب و لختی بود. همین&#8230; نوید از حرفم خندش گرفت و برگشت به حالت قبلیش دراز کشید. خندش که تموم شد ؛ گفت من فکر کردم چی شده حالا. تو سارا رو هنوز نشناختی. آدم راحتیه. به خودش شک نداره. مارو به چشم برادراش می بینه. اتفاقا همین باعث شده اینقدر بین همه مون دوست داشتنی باشه. عجیبه که هنوز متوجه نشدی چه جَوی تو این خونه هست. اینجا خبری از اون دهاتی بازیای بین اکثر مردم نیست. همه به هم اعتماد دارن. اتفاقا من دوست دارم تو هم مثل سارا باشی و تو فکر این خرافات و مسخره بازیا نباشی&#8230;وقتی نظر قاطع و کُلی نوید رو در مورد سارا شنیدم ، تصمیم گرفتم بحث رو ادامه ندم. شَک کردم که نکنه حسادت باعث شده به این مورد گیر بدم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم ببخشید نوید. من قصد توهین به خانوادت رو نداشتم. نباید موردی که حالا صرفا برای من عجیبه رو مطرح می کردم&#8230; نوید دوباره با لحن جدی گفت عیبی نداره. به هر حال هنوز به شرایط جدید زندگیت عادت نکردی. اما دوست دارم که به برادرای من عین برادرای خودت نگاه کنی. دوست دارم هواشونو داشته باشی و مثل برادرای خودت بهشون محبت کنی. مثل یه مرد غریبه باهاشون رفتار نکنی. در عوض اونا هم برات جون میدن. مثل امشب که دیدی برای سارا سنگ تموم گذاشتن. دیگه هم از این فکرا نکن&#8230;حس کردم نوید از حرفم ناراحت شده. سعی کردم با عوض کردن حرف و کمی شوخی و خنده حالتش رو عوض کنم. نیم ساعت گذشت که دیدم داره خوابش می بره و خیلی زود بعد از بستن چشماش خوابش برد. من خوابم نبرد و بهش خیره شدم. حس نیاز اینکه الان دوست داشتم کنارش باشم و حتی بغلش کنم هزار برابر شده بود. فاصله مون نهایتا یک متر بود اما انگار هزاران کیلومتر بود. تو این مدتی که باهاش بودم تا حالا اینقدر نیاز فیزیکی بهش نداشتم. در حدی که عصبی شدم. دیگه طاقت نیاوردم و خیلی آروم از بالای تخت خزیدم به سمت نوید. خیلی سریع چشماش رو باز کرد و متوجه من شد. به آرومی و سریع گفتم میشه سرمو بذارم رو شونت؟؟؟ تو همون حالت خواب آلودش لبخند زد و با دست راستش آغوشش رو باز کرد. مثل بچه ها جا گرفتم توی بغلش و منم با دستم بغلش کردم&#8230; حس بی نهایت خوبی داشتم. لمس نوید به این شکل برای اولین بار. همه وجودم نیاز به یه مَرد رو فریاد میزد. تو افکار شیرین خودم غرق بودم که خوابم برد&#8230;وقتی چشمام رو باز کردم خبری از نوید نبود. متوجه شدم که دیر وقته. سریع برگشتم و از روی تخت ، گوشیم رو برداشتم. ساعت یازده بود. یه آهی کشیدم و با صدای آروم گفتم وای چقدره خوابیدم&#8230; متوجه ی صدای سارا شدم که گفت آره پدر لنگ ظهره تنبل&#8230; نا خواسته سریع برگشتم. سمت دیگه ی اتاق نوید و روی صندلی میز تحریرش نشسته بود. مانتو شلوار بیرونی تنش بود و شالش توی دستش. با همون لبخند محو همیشگی بهم گفت داشتم می رفتم بیرون کار داشتم. مادر گفت که بیام بیدارت کنم. خیلی خوشگل خوابیده بودی. دلم نیومد اولش. وقتی هم خواستم بیدارت کنم که خودت بیدار شدی&#8230; بلند شدم نشستم و گفتم خیلی زشت شد. راست میگی ظهر شده&#8230; سارا بلند شد و گفت نه پدر کجاش زشته. من خودم کار نداشته باشم تا ظهر خوابم&#8230; داشت از اتاق می رفت بیرون که یه هو چشمش به پتو و بالشت من روی تخت افتاد. کمی مکث کرد و متوجه شد که ما با هم خوابیدیم. پوزخند شیطنت آمیزی زد و گفت می بینم که شب اولی حسابی بهت خوش گذشته. بایدم تا ظهر بخوابی نو عروس خانم&#8230; از حرفش خوشم نیومد و کمی هول شدم. اومدم بدون فکر بگم نه ما کاری نکردیم که سارا گفت خب حالا هول نشو. مگه جُرم کردی؟ من دیگه برم. با بای&#8230;بعد از دستشویی کمی به خودم رسیدم و لباس راحتیم رو هم عوض کردم. رفتم پیش مادر نوید که مشغول غذا درست کردن بود و گفتم ببخشید تا ظهر خوابیدم. من الان باید ناهار درست می کردم&#8230; مادر نوید گفت وا این حرفا چیه عروس گلم. تو قراره از این به بعد عروس این خونه بشی و با ما زندگی کنی. حتی از سارا هم به من نزدیک تر قراره باشی. قرار نیست برای هر چیزی از من معذرت بخوایی که. اصلا تا هر وقت که دلت خواست بخواب خانمی. من به سارا جان گفتم بیدارت کنه که کِسل نشی عزیزم. هر وقت دوست داشتی هم پاتو توی آشپزخونه بذار&#8230; از مادر مهربون نوید تشکر کردم و گفتم اصلا خودم راحت ترم که تو کارا کمک کنم&#8230; بهم گفت خب حالا وقت برای کار و کمک زیاده. فعلا برو بشین استراحت کن&#8230;برگشتم توی هال و نشستم روی کاناپه. رفتم توی گوشیم و مشغول چک کردن پیاما شدم. تو همین حین متوجه یه پیام نا شناس شدم. نه شماره اش مشخص بود و نه آی دیش. نوشته بود سلام خانمی&#8230; بدون اینکه جوابش رو بدم زدم رو گزینه اسپم و بلاکش کردم. چند دقیقه بعد دوباره یه پیام ناشناس دیگه اومد. نوشته بود فکر کردی مزاحمم؟ نترس مزاحم نیستم. دنبال مخ زنی هم نیستم. باهات کار دارم. یه کار خیلی خیلی مهم&#8230; پیش خودم گفتم این پسرا همه شون همینن. اول تیریپ من مزاحم نیستم و این حرفا بر می دارن ، اما آخرش وا می دن و میگن که چی می خوان و میرن سر وقت مخ زنی. بازم بدون اینکه جواب بدم بلاک کردم. بعد از چند دقیقه بازم پیام داد و نوشت دارم می گم مزاحم نیستم. کاری که دارم در مورد زندگیته. مهمه دارم میگم. اگه باز بلاک کنی دیگه بهت پیام نمیدم&#8230; هم کمی کنجکاو شدم و هم کمی نگران. هنوز شَک داشتم که این مزاحم باشه اما ترجیح دادم تا مطمئن بشم. تو جواب براش نوشتم اول بگو کی هستی؟؟؟ با کمی مکث برام نوشت ببین دختر من حال و حوصله این گاراگاه بازیا و این حاشیه رفتنا رو ندارم. به تو ربطی نداره من کی هستم و دیگه نپرس. این منم که یه سوال مهم دارم و اگه زندگیت برات مهمه باید بهم جواب بدی. بهم بگو که چقدر نامزد و خانواده نامزدت رو می شناسی؟؟؟ از جوابی که به سوالم داد خوشم نیومد و گفتم به تو ربطی نداره که چقدر می شناسمشون. اصلا تو کی باشی که بخوایی در مورد این چیزا سوال کنی&#8230; بازم کمی مکث کرد و نوشت اوکی شاید اگه منم جای تو بودم همین جواب رو به یه غریبه می دادم. پس زیاد کشش نمیدم. حرفمو می خانمم و میرم پی کارم. ببین دختر ، جای تو اونجا نیست. اونا اونی که فکر می کنی نیستن. اونا اونی که نشون میدن نیستن. نوید اونی نیست که داری می بینی. تو توی اون خونه در خطری. تو با اونا در خطری. تا هنوز راه نجات داری خودتو از آینده ی وحشتناکی که در انتظارته نجات بده&#8230; با حرص زیاد و انگشتای لرزون از عصبانیت براش نوشتم خفه شو آشغال&#8230; بعدشم سریع بلاکش کردم&#8230;وقتی مادر نوید اومد توی حال سریع متوجه تغییر حالت من شد. ازم پرسید چرا رنگت قرمز شده مهدیس. چی شده دخترم؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم چیزی نیست مادر جان. یه مزاحم اعصابمو خورد کرده&#8230; مادر نوید اومد حرف بزنه که همون لحظه نوید اومد. با لبخند بهم گفت به به خانم خوش خواب&#8230; اینقدر تابلو باهاش احوال پرسی کردم که نوید هم متوجه شد یه چیزیم شده. مامانش رو بهش گفت انگاری یکی مزاحمش شده&#8230; نوید با تعجب گفت کی مزاحمت شده؟ جریان چیه؟؟؟ با عصبانیت گوشیم رو بردم طرفش و با صدای بغض کرده گفتم بابای عوضیم ول کنم نیست. آخه کدوم دختری تو این دنیا بابایی به کثافتی بابای من داره&#8230; نوید گوشی رو ازم گرفت و پیاما رو خوند. منتظر بودم تا ببینم واکنشش چیه. حسابی رفت تو فکر و اخماش رفت تو هم. بعدش هم با همون حالت رو به مامانش نگاه کرد و گوشی رو داد بهش تا اونم بخونه. رو به من کرد و گفت خب الان می خوای چیکار کنی؟؟؟ با صدای توام با بغض و عصبانیت گفتم الان میرم درستش می کنم. مرتیکه معتاد فکر کرده می تونه هر بار که دلش خواست زندگی من رو نابود کنه&#8230; مادر نوید سریع اومد کنارم نشست. دستش رو انداخت دور شونه هام و گفت نه دخترم اصلا فکر خوبی نیست. بهت حق میدم که از دست چنین پدری ناراحت باشی. اما تو این شرایط بهترین کار سکوته. اتفاقا اون از خداشه تو رو عصبانی و درهم ببینه تا بتونه بهت ضربه بزنه. اون مخالف ازدواج تو هستش و اونجوری راحت تر می تونه ثابت کنه که تو کفایت و صلاحیت انتخاب نداری&#8230; نوید هم اومد طرف دیگه ام نشست و گفت منم با مادر موافقم. خودتو کنترل کن مهدیس. بهش آتو نده. اون دقیقا همینو می خواد. اصلا به روش نیار. اینجوری بدترین تو دهنیه. به جای تو بودم دیگه تو روش نگاه نمی کردم. اینجوری بدترین تنبیهه براش&#8230;نوید و مامانش موفق شدن آرومم کنن و با دلگرمی های نوید دیگه نسبت به پدرم و اینکه شاید آینده ی من رو خراب کنه استرس نداشتم. نوید ازم خواست که مثل همیشه برم پیاده روی تا حال و هوام عوض بشه. به حرفش گوش دادم و رفتم بیرون. البته قبلش گوشیم رو گرفت که باز کسی مزاحمم نشه. چند ساعت بیرون بودم. دیگه نزدیک غروب بود که برگشتم. نریمان هم اونجا بود و بعد از دیدن من و احوال پرسی ؛ گفت خسته نباشی مهدیس خانم. خیلی خوبه که ورزش می کنی و برای سلامتیت واقعا عالیه&#8230; مادر نوید وارد هال شد و گفت هم سلامتیش و هم زیبایی اندامش. بعدشم نریمان خان چرا تو اینقدر با عروس من رسمی حرف می زنی؟؟؟مامان نوید راست می گفت و نریمان با من همیشه رسمی حرف می زد و در عین حال خیلی بهم احترام می ذاشت. یه جنتلمن واقعی بود. من با رسمی بودنش مشکلی نداشتم و حتی وقتی با اون لحن خاصش می گفت مهدیس خانم ، خوشم هم می اومد. سریع پریدم وسط حرف مادر نوید و گفتم اتفاقا من از لحن آقا نریمان خیلی خوشم میاد. واقعا ایشون برخود خاص و آقا واری دارن&#8230; نریمان که کتش توی دستش بود نیمچه تعظیمی کرد و گفت لطف دارید بانو&#8230; از حرکتش ذوق کردم و منم تشکر کردم. مادر نوید گفت خب پس مشکلی نیست. مهم اینه که اینجا حس راحتی بکنی عروس گلم&#8230; تو همین حین نوید که طبقه ی بالا بود اومد پایین و با لحن طنز گفت چه خبره. می بینم که بعضیا چپ و راست هندونه میدن زیر بقل هم&#8230; همگی از لحنش خندمون گرفت. نعیم هم از بالا اضافه شد. رو به مامانش گفت ای مادر من امشب شام چه داریم که مجردی دارد به من فشار می آورد&#8230; مامانش با اخم گفت خوبه خوبه. همش یه ساعته مجرد شدیا&#8230; با تعجب رو به نعیم گفتم چرا مجرد؟؟؟ نعیم گفت دیگه سال جدید شروع شده و سارا خانم تشریف بردن مسابقات خارج از تهران&#8230; تو جواب بهش گفتم عه به سلامتی. ایشالله که خوش خبر برگردن&#8230; نعیم همچنان با لحن طنز بهم گفت ممنون ای نو عروس خانه&#8230; دیگه طاقت نیاوردم و از این همه دلقک بازی این سه تا برادر حسابی زدم زیر خنده. برای یه لحظه فکر کردم همه بهم خیره شدن. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. مادر نوید گفت قربون خنده های عروس گلم بشم. تا باشه همش به خنده و شادی&#8230; بعدش رو به نعیم گفت امشب حالا من هستم. فردا قراره با دوستام بریم دوره گردی. باید یه فکری برای خودتون بردارین&#8230; نعیم با دستش زد رو پیشونیش و گفت ای وای که بدبخت شدیم&#8230; من سریع گفتم من که هستم. اگه دستپخت من رو قابل بدونین ، من هم ناهار درست می کنم و هم شام&#8230; نوید شروع کرد به دست زدن و گفت بله مهدیس خانم قراره جور همه رو بکشه. اونم تک و تنها&#8230; نعیم هم گفت مطمئنم که از پس همه مون خوب بر میاد. یعنی هر چی درست کنه ما خوشمون میاد&#8230; نریمان با لحن همیشگیش گفت نه مهدیس خانم. شما به زحمت میفتین. من عادت دارم به پخت و پز. میام و خودم یه چیزی برای این دو تا شکمو درست می کنم&#8230; خیلی سریع و جدی گفتم نه اصلا. تا من هستم چرا شما. بهتون قول میدم اینقدر دستپختم بد نباشه که به زور بخورین&#8230; نوید گفت خب دیگه. مهدیس جون قراره فردا بترکونه. نجات پیدا کردیم. تا مهدیس هست غم نداریم&#8230;ظهر خودم وایستاده بودم و با استرس به غذا خوردن نوید و نریمان و نعیم نگاه می کردم. نگران بودم که یه وقت خورشت قرمه سبزی ای که درست کردم خوب نشده باشه. اما وقتی همه شون شروع کردن به تعریف و تمجید و دیدم که با اشتها دارن می خورن ، خیالم راحت شد. خودمم نشستم کنار نوید. نوید رو به بقیه گفت امروز خیلی روز خاصیه. اولین باره دارم دستپخت مهدیس رو می خورم&#8230; نعیم با خنده گفت ما هم اولین بارمونه. کلا اولین باره که با مهدیس جون تک و تنهاییم&#8230; برای یه لحظه از لحن شوخی نعیم خوشم نیومد. نریمان سریع واکنش نشون داد و با اخم به نعیم نگاه کرد. رو به من گفت واقعا گُل کاشتین مهدیس خانم. حتی اگه بگم قرمه سبزی شما از مادر هم بهتره بی راه نگفتم&#8230; سریع گفتم من که تو آشپزی به پای مادر نمی رسم. خیلی لطف دارین شما&#8230; نریمان با سرش تشکر کرد و رو به نوید گفت نمی خوای بهش بگی؟؟؟ نوید با دهن پر گفت بذار غذاشو بخوره. اگه بگم از ذوق دیگه غذا نمی خوره&#8230; سریع رو به نوید گفتم چی شده؟؟؟ نوید گفت حالا غذا بخور. یه سورپرایز محشر برات دارم&#8230; حسابی کنجکاو شدم و گفتم عه نوید. بد نشو. حالا هم به هر حال تا نگی نمی تونم از فکر و خیال غذا بخورم&#8230; نوید غذای توی دهنش رو قورت داد و گفت باشه باشه نزن الان میگم. یه لیوان آب بده گلوم باز شه اول&#8230; بهش یه لیوان آب دادم. یه نفس سر کشید و بعد از یه نفس عمیق گفت امروز به پیشنهاد نریمان رفتیم پیش بابات&#8230; یه لحظه شوکه شدم و گفتم چی؟؟؟ نریمان خیلی خونسرد و آروم گفت مهدیس خانم بهش اجازه بدین کامل حرفش رو بزنه&#8230; نوید ادامه داد آره درست شنیدی. من و نریمان رفتیم پیش بابات. مرد و مردونه باهاش حرفامون رو زدیم. بلاخره رضایت داد که بیاد تو محضر و اجازه عقد تو رو با من بده. دیگه نیازی به دادگاه و حکم و این مسخره بازیا نیست&#8230; هنوز تو شوک حرفای نوید بودم. دهنم باز مونده بود و مونده بودم که چی باید بگم. نریمان گفت ببینید مهدیس خانم. من جریان دیروز رو شنیدم. خیلی ناراحت شدم. نمی دونم باور می کنید یا نه اما چون شما عضوی از خانواده ی ما شدین ، طاقت ناراحتی شما رو ندارم. اینجور نمیشد که شما حتی بعد از ازدواجتون هم از سمت پدرتون تحت فشار باشین. باید یک بار و برای همیشه نوید این مشکل رو حل می کرد و خب موفق شدیم با گفتگو پدرتون رو راضی کنیم. اینجوری برای اعصاب خودتون هم بهتره و مورد مهم تر اینکه اگه از دادگاه حکم صلاحیت ازدواج می گرفتین ، کمی آبرو ریزی بود براتون. پدرتون سعی می کرد همه جا خرابتون کنه. اینجوری قطعا بهتره&#8230;بلاخره موفق شدم حرفاشون رو توی ذهنم آنالیز کنم. همچنان توی فکر بودم که نوید گفت البته باید از برادر نریمان یه تشکر حسابی بکنی. با زبون اون بود که بابات راضی شد&#8230; برای یه لحظه دوست داشتم بپرم بغل نریمان و ازش تشکر کنم. چقدر به من محبت و توجه داشت و خودم خبر نداشتم. پس منم براشون خیلی ارزش داشتم و این فقط سارا نبود که مورد احترامشون بود. از نریمان حسابی تشکر کردم. نوید با لحن ناراحتی گفت اما یه چیز دیگه ای هم هست&#8230; بهش گفتم چی؟؟؟ کمی به نریمان نگاه کرد و بعدش رو به من گفت بابات دیگه نمی خواد باهات یک کلمه حرف بزنه و حتی دیگه ببینت. فقط میاد محضر امضا می کنه و میره&#8230; پوزخند زدم و گفتم به درگ. آدمی که یه عمر تنها خاطره ای که تو ذهن من ساخته پا بساط بودن و فحش و توهین و کتکه ، بود و نبودنش فرقی نمی کنه. اصلا بهتر که این تصمیم و گرفته&#8230; بعد از صحبت من ، نوید با لبخند به نریمان نگاه کرد و گفت موفق شدیم داداش&#8230; نریمان هم به علامت رضایت سرش رو تکون داد. نعیم با خنده ی خاصی گفت مهدیس دیگه کامل کامل برای خودمون شد. برای همیشه&#8230;توی بهار و بهترین فصل برای عقد. برای یک شروع تازه. برای پشت سر گذاشتن زندگی ای که هیچ خیر و خوشی ای توش نداشتم. چند روز دیگه به تاریخ عقدمون نمونده بود. سرم رو گذاشتم روی پاهای خواهرم و گریم گرفت. تنها کسی که واقعا دلم براش تنگ میشد. پدرم که همچنان باهام حرف نمی زد و منم باهاش حرف نمی زدم. نوید ازم قول گرفته بود باهاش حرف نزنم تا یه وقت خرابکاری نشه. به خواهرم قول دادم که تو اولین فرصت که شرایطش بود و نوید اجازه داد ، اونو ببرم پیش خودم. نمی خواستم تو این خونه که فرقی با قبرستون نداشت تک و تنها روی این صندلی چرخ دار بپوسه. مادرم همچنان داشت مثل یک ربات کارگر جون می کند و حتی براش مهم نبود که چند روز دیگه عقد دخترشه. حتی بهم غُر زد که تو این شرایط مالی باید یه لباس مرتب هم تهیه کنه. به هر حال برای چند لحظه هم که شده باید تو محضر می بودن. دیدن مادرم و سرنوشتش بزرگترین حُکم تاییدی بود که باید هر طور شده پام و از این زندگی بیرون بکشم. با این خانواده اگه نوید نبود کسی بهتر از پدرم حاضر نبود با من ازدواج کنه&#8230;صبح همه محضر بودن. پدر و مادرم برای چند لحظه اومدن. پدرم با قیافه ی گرفته و عبوس دفتر رو امضا کرد. مادرم فقط گفت خوشبخت بشی الهی&#8230; همین و رفتن. مادر نوید که دید رفتم تو فکر و بغض کردم ؛ بهم گفت نبینم عروس خوشگلم ناراحت باشه ها. از این به بعد تو برای خود خود مایی. خانواده جدید خودتو داری. دیگه به اون بی لیاقتای دهاتی فکر نکن&#8230; نمی دونم چرا یه لحظه از توهینی که به پدر و مادرم کرد ناراحت شدم. اما خود من کم جلوشون به پدرم توهین نکرده بودم. سعی کردم دیگه خانوادم رو فراموش کنم. من و نوید سوار ماشینش شدیم. توی راه بهم گفت نذاشتم اتاق جدیدمون رو ببینی که برات سورپراز شه. چنان اتاق شاهانه ای برات درست کردم که نگو&#8230; دستم رو گذاشتم روی دستش و آرامش گرفتم. سعی کردم اولین روزِ به معنای واقعی مشترکمون رو با آرامش شروع کنم&#8230;وقتی وارد خونه شدیم سارا هم از مسابقات برگشته بود. بهم نزدیک شد و گفت ببخشید که نشد سر مراسم عقدت بیام. تازه همین الان رسیدم و نشد که زودتر بیام. به هر حال بهت تبریک می گم&#8230; هم لحن به شدت سرد و بی روح سارا برام عجیب اومد و هم کبودی پای چشم و لبش. متوجه ی خط نگاه من به سمت کبودی هاش شد و گفت تو بازی اینجوری شدم. چیز جدید و مهمی نیست&#8230; نوید از پشت بهمون اضافه شد و گفت آره اصلا ناراحتش نباش. سارا پوست کلفت تر از این حرفاست. امروز روز تو هستش. خودتو ناراحت این نکن. بیا بریم اتاقمونو نشونت بدم&#8230; از لحن و صحبت نوید تعجبم خیلی بیشتر شد. برای چند لحظه با سارا چشم تو چشم شدم. مطمئنم تو عمرم نگاه به این سردی و ناراحتی ندیده بودم. نوید مچ دستم رو گرفت و گفت بیا بریم دیگه. ذوق دارم زودتر اتاقمونو ببینی&#8230;ادامه&#8230;نوشته ایلونا   </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://clipseksi.com/%d9%84%d8%b0%d8%aa-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%da%af%db%8c-%db%b2/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15973</post-id>	</item>
		<item>
		<title>عنکبوت (۳)</title>
		<link>https://clipseksi.com/%d8%b9%d9%86%da%a9%d8%a8%d9%88%d8%aa-%db%b3</link>
					<comments>https://clipseksi.com/%d8%b9%d9%86%da%a9%d8%a8%d9%88%d8%aa-%db%b3#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Aug 2022 00:32:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[برادر]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[پلیس]]></category>
		<category><![CDATA[تجاوز]]></category>
		<category><![CDATA[چاق]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://clipseksi.com/?p=15992</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="عنکبوت (۳)" title="عنکبوت (۳)" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p>&#8230;قسمت قبل-جدی تو ۱۷ سالته آق پسر؟ چرا اینقد گریه زاری میکنی عین دخترا؟ من خودم&#8230;-ولش کن شیما دیگه&#8230; گیر دادی به این بدبخت ها&#8230;شیما خانوم که دوست همین هانیه خانوم بود و گویا با هم خیلی صمیمی و ندار بودن، نشسته بود و داشت سیگار میکشید و به حلقه هایی که گاهی حلقۀ کامل [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="عنکبوت (۳)" title="عنکبوت (۳)" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p><p>&#8230;قسمت قبل-جدی تو ۱۷ سالته آق پسر؟ چرا اینقد گریه زاری میکنی عین دخترا؟ من خودم&#8230;-ولش کن شیما دیگه&#8230; گیر دادی به این بدبخت ها&#8230;شیما خانوم که دوست همین هانیه خانوم بود و گویا با هم خیلی صمیمی و ندار بودن، نشسته بود و داشت سیگار میکشید و به حلقه هایی که گاهی حلقۀ کامل و گاهی هم بی شکل از دهنش میداد بیرون، نگاه میکرد. روی میز بغل دستشم یه قلیون بود که برای کشیدن سیگار دست از سر قلیونه برداشته بود-شیما سیگار واسه بچه خوب نیس&#8230; نکش گفتم&#8230;-حالا نیس اون بیرون هوا ایدز سیار نیس&#8230; خیله خوب پدر بیا&#8230; خاموشش کردم&#8230; ور داشتی مشکل به این گندگی رو کول کردی آوردی اینجا اونوخ سیگارم نکشم که واسه مشکل ضرر داره&#8230; مگه من نوانخانه باز کردم احمق جون؟&#8230;-میدونم ولی&#8230;هانیه خانوم آب دهنشو قورت داد و دیگه چیزی نگفت. از مکالمۀ بینشون چیز زیادی دستگیرم نشد. فکرم به هم ریخته تر از این حرفها بود. غزل هم خرگوششو گرفته بود تو بغلش و تو بغل من خوابش برده بود. گاهی موهای نرمشو میبوسیدم و ادکلن فرق سرشو میکشیدم تو ریه هام. همیشه وقتی خیلی نگران امتحانام بودم، ادکلن عرق بچه گونه اش آرومم میکرد. اما الان انگار حالم خیلی بدتر از این حرفها بود. شیما به نظرم انگار همسنهای هانیه بود. خیلی آرایش غلیظی کرده بود اما دون دونهای جوش و چاله چوله های صورتش رو خیلی راحت میشد رو لپاش دید. موهای مشکی داشت و لباشم یه ماتیک خیلی قرمز زده بود که با سفیدی کرم پودرش عجیب در جنگ بود&#8230; از بلندی غیر طبیعی مژه هاش خوف کرده بودم. یه جوری بود. قدش کوتاه و تو پر بود. و بر خلاف هانیه که خیلی بسته و مقید لباس میپوشید این با یه تاپ و شلوارک مشکی نشسته بود. با هانیه خیلی حس امنیت میکردم اما با شیما&#8230; نمیدونم آیا نگرانی وحشتناکی که تو چشمای سرخش بود نگرانم میکرد، یا چی بود که باعث میشد مثل اینایی که روی میخ نشستن حالم بد باشه. همه اش دلم میخواست از این خونه فرار کنم. هر چی تو خونۀ هانیه خانوم آرامش و امنیت حس میکردم اینجا بر عکس بود. چرا باید همه چیزو خراب میکردم؟ با صداش نیم متر پریدم-در هرصورت گفته باشم اینجا&#8230;و زد زیر خنده.-هانی مطمئنی این پسره؟ میترسم دخترا بیان این ریقونه شیکمش بالا بیاد&#8230; میگیرن تجاوز مجاوز میکنن به این زبون بسه&#8230; گنا داره&#8230; ای خدااز حرف زدنش و خنده اش و اینکه منو مسخره میکرد، معذب بودم و کلمات رکیکی هم که به کار میبرد همچین کمکی به حالم نمیکرد. نمیتونست چه حالی دارم. هانیه خانوم حسابی رفته بود تو فکر و حواسش به حرفهای شیما نبود که با حرکات عجیب سر و کله و ابروهای خنجریش داشت یه بند حرف میزد-الو؟ هانیه با تو ام میگم من جا ما ندارم ها حالا از ما گفتن بود&#8230; از شمام&#8230;-پاشو کیان&#8230; راس میگه اصلا از اولشم اینجا اومدنمون اشتباه بود&#8230;شیما خانوم هم سریع بلند شد و در حالیکه به من و غزل نگاه میکرد، تو گوش هانیه خانوم یه چیزی پچ پچ کرد. نفهمیدم چی بهش گفت اما همون لحظه به وضوح متوجه پریدن رنگ هانیه شدم. سرشو تکون داد و داد زد-به تو هم میگن دوست شیما؟ خدا مرگت بده&#8230; یه روز کار تو هم به من میوفته دیگه اونروز بهت میگم بیا کیان خونه اتم شافتت کن&#8230;در نهایت تعجبم همونطور که سر هم داد میزدن و دشمنیشونو به هم اعلام میکردن، همدیگه رو بغل کردن و هانیه بعد از گرفتن یه موبایل و مقداری پول از شیما، سریع دست منو که هاج و واج مونده بودم دنبال خودش کشید. هانیه به نظر دختر فرز و زرنگی بود. به سرعت خونه رو ترک کردیم. غزل از خواب پریده بود اما سریع تو بغلم به زور خرگوشه که مثلا بوسش میکرد ساکتش کردم. یعنی اینقد سخته به یه آدم کمک کردن؟-این آدمها چرا اینجوری ان هانیه خا&#8230;-ششش حالا فعلا بدو بعدا راجع بهش حرف میزنیم&#8230; آقا نگهدار مستقیم&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..جلوی خونۀ تنها کسی که گویا هانیه بهش اعتماد داشت ایستاده بودیم-گلنسا خانوم؟ یالله منزل هستین حاج خانوم؟ مهمون نمیخواین؟&#8230;و بعد طوری که فقط من بشنوم ادامه داد-خدا کنه خونه باشه&#8230; چیزه اگه پرسید کی هستی میگم داداشمی&#8230; خوب؟ اینم بچۀ خودمه&#8230; خوب؟ سوتی نمیدی که؟-ولی آخه&#8230; هانیه خانوم؟-فهمیدی چی گفتم یا نه؟ تو بقیه اشو کار نداشته باش&#8230; اینقدم به من نگو هانیه خانوم کدوم برادری به خواهرش خانوم میگه که تو دومیشی؟سر تکون دادم. رو به روی یه خونۀ قدیمی ایستاده بودیم. در کهنه و رنگ و رو رفتۀ آبیش نیمه باز بود. انگار که صاحبخونه از اومدن دزد یا چیزی نگران نباشه. با اینحال یه پردۀ ضخیم تیره پشت در آویزون شده بود که نمیذاشت داخل دیده بشه. یکی از محله های پایین شهر بود. نه&#8230; میشد گفت یه کم از فقیر نشین بهتر بود شاید. از این کوچه بن بستهای خودمونی و با صفا به نظر میرسید. و محله اشم آروم البته اگه از بچه ها فاکتور میگرفتی که داشتن با جیغ و داد و فریاد گل کوچیک بازی میکردن و تو خنکای ملس عصر تابستونی عرق میریختن. یه لحظه یاد دو سه روز پیش افتادم که هیچ غمی تو این دنیا نداشتم جز اینکه کی میتونیم با برادر مصطفی موتور نو بخریم. اما حالا&#8230; با صدای جا افتادۀ یه خانوم که از پشت پرده میگفت بیا تو مادر، هانیه خانوم در حالیکه دور و برش رو میپایید سریع من و غزل رو هول داد داخل و در حالیکه برای آخرین بار چک میکرد پرده رو کنار زد. پشت پرده یه دهلیز نسبتا تاریک بود. اون هم به دلیل پردۀ ضخیم رو به رومون، که بعضی جاهاش پاره شده بود و نور ازش به داخل دهلیز میتابید. وقتی هانیه خانوم پرده رو کنار زد، اولین چیزی که به ذهنم رسید، با صفا بود. یه خانوم پیر که به نظرم از بی بی خیلی سنش بالاتر بود، نشسته بود روی یه تخت چوبی بزرگ تو حیاط و داشت فلفل سبز تند نخ میکرد. روسریش از سرش افتاده بود و چادرش هم دور کمرش و روی پاهاشو پوشونده بود. دور تا دور حیاط رو، گلهای شمعدونی چیده بودن. و دو طرف پله هایی که میرفت سمت ایوون. خانومه با دیدن ما عینک ته استکانیشو رو دماغش جا به جا کرد و لبخند به لبش نشست-ای جون دلم ببین کی اومده عزیز دلم اومده خوش اومدی هانیه دلم برات&#8230;هانیه خیلی محکم خانومه رو بغل کرد. خانوم مسن دیگه حرفشو ادامه نداد و بقیۀ حرفهاش تو هق هق گریه زاری اش و شونۀ هانیه گم شد. وقتی خوب گریه زاری هاشونو کردن تازه خانومه نگاهش به من افتاد-وا مادر بیا بشین&#8230; ای خدا این فرشته کیه بغل این جوون؟ وای بده من اینو یه ماچ کنم دلم روشن شه&#8230;قبل از اینکه من جوابی بدم، هانیه سریع و با لبخندی مصنوعی گفت-دخترم شکلش به باباش رفته&#8230; اخلاقاش به من&#8230;-خوب هستین خانوم؟ کیان هستم&#8230; ببخشید مزاحمتون شدیم&#8230; غزلی؟ میری بغل مادر بزرگ؟اما غزل به نشونۀ خجالت کشیدن سرشو انداخته بود پایین و اخماشم کرده بود تو هم. شیطونک داشت زیر چشمی خانومه رو میپایید. دوباره ازش پرسیدم-نمیری بغل مادر بزرگ قربونت برم؟یه دفعه با صدای خانومه که میگفت، عه؟ این شوکولاتا مال کیه؟ مال این فرشته خانومه اس؟ نگاه غزل برق زد و در حالیکه سرش هنوز پایین بود، دست کوچولوشو به جلو دراز کرد. هانیه در حالیکه میخندید شوکلات رو از خانومه گرفت و داد به غزل-عَگوس؟هانیه نفهمید چی میگه اما من میدونستم. پدر سوختۀ سیاست مدار دلم واسه اش ضعف رفت هم بغل خانومه نمیخواست بره، هم برای خرگوششم شکلات میخواس. تو دنیای خودش بود. معلوم نبود تو اون کلۀ کوچولوش چی میگذره&#8230; دنیاش فقط خودش بود و خرگوشش و من گویا&#8230; اصلا نمیدونست دور و برش چی میگذره و وخامت اوضاع تا چه حده&#8230; به دعوت خانومه نشستیم روی تخت. ادکلن خاک خیس خورده و حیاطی که گویا تازه جارو و شسته شده بود حتی حال منم خوب کرد. نمیدونم چرا حس میکردم اینجا آخر دنیاس. آخر آرامش&#8230; رخوت عصر دم کردۀ تابستون. با صدای دلنشین خانومه برگشتم به این دنیا-هانیه مادر؟ من زانو ندارم دیگه&#8230; یه چایی میریزی بیاری برامون؟ تازه دمه&#8230;-گرمه پدر شربت درس کنم ایراد نداره؟-واسه من چایی بریز&#8230; واسه خودتون شربت بیار&#8230;هانیه در حالیکه مانتو روسریشو در میاورد و میذاشت روی تخت، رفت سمت پله ها که میخورد به ایوون و بعدش هم داخل خونه. تا اون بیاد غزلو گذاشتمش روی تخت کنارم و آبنبات چوبیشو براش باز کردم و دادم دستش. خیلی نگذشت که هانیه با یه سینی رنگ و رو رفتۀ چوبی و یه چایی و سه تا لیوان شربت که رو لیواناش عرق کرده بود برگشت. شربت آب آلبالو بود. تازه وقتی خوردمش فهمیدم چقدر گرممه. میخواستم به غزل هم بدم-میخوری غزلی؟اما سرگرم خودش بود عزیز دلم. لیوان خنکو گذاشتم رو پیشونیم. یه لحظه حواسم جمع کاری که غزل میکرد شد. انگار خرگوشه نمیخواست آبنباتشو بخوره برای همینم غزل در حالیکه تف تف میکرد و مثلا داشت ادای هلی کوپتر در می آورد، داشت سعی میکرد آبنباتو به خورد خرگوشه بده. یعنی واقعا بچه ها اینقدر احمقن؟ هر سه تامون با هم زدیم زیر خنده. خرگوشه خیس خالی بود از تف تف غزل. هانیه خانوم بی اختیار غزلو از زمین برداشت و در حالیکه محکم لوپشو بوس میکرد، قربون صدقه اش میرفت. اما با صدای خانومه که پرسید خوب این چند وقته کجا بودی، اخماش رفت تو هم.-نگفتی دلم واسه ات تنگ میشه دختر؟ ماشالله هم تو هم شیما یهو غیبتون زد&#8230; رفتین حاجی کسکش حروم زاده حاجی کسکش حروم زاده مکه دیگه؟-والله شرمنده ام حاج خانوم&#8230; یه کمی سرم شلوغ بود&#8230; شوهر کردم و دارم طلاق میگیرم الانم&#8230; با یه الف بچه همه چی سخته&#8230;-وا؟ بازم طلاق؟ اینم ناتو از آب در اومد؟-شانس منه دیگه&#8230; معتاد از آب در اومد&#8230;-ای گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه&#8230; به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد&#8230; باز خدا رو شکر کن که این فرشته رو خدا بهت داده&#8230; این آقا پسر کیه اونوخ مادر؟-داداشمه دیگه&#8230; از شباهتمون نفهمیدین؟ گفته بودم که بهتون&#8230; این از بقیه داداشام بهم شبیه تره&#8230;خانومه یه کم چشماشو باز و بسته و عینکشو رو به من عقب و جلو کرد-هااااااا راس میگی پسر مادرت بود یا پسر پدرت؟-چه فرقی میکنه حاج خانوم؟ اینم بدبخت تر از من&#8230;-چی بگم والله مادر&#8230; انشالله خدا خودش یه نظری بکنه&#8230; این داداشت همیشه اینقد کم حرفه؟-چیزه&#8230; میگم گلنسا خانوم؟ گلنسا خانومی-چیه مادر داری باز منو خر میکنی؟ خیر باشه؟-خاک تو سرم این حرفها چیه؟ به خدا من همیشه زحمتهام رو دوش شماس&#8230; میدونم&#8230; ولی به خدا&#8230; بابای بچه زندانه اما طلبکاراش راحتمون نمیذارن&#8230; میشه ما یه چند روزی اینجا بمونیم؟ البته اگه مزاحمت نباشه&#8230;-زشته مادر این حرفها رو نزن&#8230; خونه خودته اصلا ناراحت میشم مگه من و تو این حرفها رو داریم؟ شیما کجاس راستی؟-شیما هم مشغوله خدا رو شکر&#8230; خیلی ازش خبر ندارم راستش&#8230; خیلی وخته ندیدمش&#8230;نفهمیدم برای چی دروغ گفت. ما که همین یه ساعت پیش اونجا بودیم؟ یا نکنه یه شیمای دیگه رو میگن؟ بالاخره بعد از چاق سلامتی، خانومه ما رو فرستاد داخل تا کمی استراحت کنیم. داخل خونه با کمک کولر آبی یه کم خنک تر از بیرون بود. از هالی که سمت راست قرار داشت و با پشتی و پتو تزیین شده بود، گذشتیم و از پله ها رفتیم بالا. اینجا هم یه هال مانند بود با سه تا اتاق. دو تاش معلوم بود که اتاق خوابن. اما سومی درش بسته بود. یکی از اتاقها که انگار اتاق خواب خانومه بود چون توش یه جانماز رو به قبله پهن بود. توی اون یکی اتاقه هم که گویا اتاق خواب مهمون بود یه فرش قرمز پهن بود و کنار هر دیوار هم یه پتوی دو لایه انداخته شده بود. اینجا هم یه گلدون شمعدونی بود تو طاقچه. بچه رو گذاشتم زمین.-هانیه خا&#8230;-زهر مار&#8230; یادت رفت چی گفتم؟-آخه سختمه خوب&#8230;-اصن اسممو صدا نکن&#8230; اونو که دیگه میتونی؟اونو میتونستم. هانیه در کمدی کهنه رو باز کرد و از توش لحاف تشک کشید بیرون. وقتی از پیش شیما رفتیم، غذا خریده بود هانیه برای همونم سیر بودیم. بچه هم انگار مشکلی نداشت و هنوز خودشو کثیف نکرده بود. روی طاقچه ها هم یه گلدون شمعدونی گذاشته بودن. محیط خونه آرامش بخش بود. یه لحظه دلم خواست اینجا خونه ام بود. چی میشد اون خانومه هم مادربزرگم بود و&#8230;-گناه داره بچه رو بخوابونش&#8230; خسته شد از صب&#8230;-باشه&#8230; غزلی؟ عه عه؟ بیا ببینم عه عه کردی؟وقتی دیدم تمیزه خوابوندمش رو پام و اونقدر پیش پیشش کردم تا خوابش برد. هانیه رفته بود پایین پیش خانومه گویا. از پایین صدای حرف زدنشون میومد. رفتم تو فکر. یعنی الان همه فکر میکنن من به غزل نظر داشتم؟ من که عاشق این طفل معصوم بودم حاضر بودم گردنم بشکنه اما یه خار تو پاش نره طفل معصوم. مگه نمیدیدن چقدر ناز و نوازشش میکردم؟ مگه نمیدیدن چقدر غزلو دوست دارم؟ کی همچین دروغی رو پشت سرم درست کرده؟ مصطفی؟ فکر نکنم&#8230; کمال؟ فکر نکنم&#8230; بی بی؟ فکر&#8230; نمیدونم چیکار کنم حالا؟ هانیه خانوم میگه دنبالمن&#8230; ای کاش دستم شکسته بود و زنگ نزده بودم. این بدبختم از خونه زندگی و دوستش انداختم. حالا چی میشه یعنی؟ یعنی تا ابد باید فراری زندگی کنم با این بچۀ بیچاره؟ مدرسه اشو چیکار کنم؟ هر چی بیشتر فکر میکردم آینده همونقدر سیاه تر و ترسناکتر به نظرم میرسید. با صدای هانیه که آروم میپرسید خوابید؟، به خودم اومدم. متوجه اومدنش نشده بودم-فکرشو نکن کیان جان&#8230; خدا بزرگه&#8230; این خاج خانومه داره فردا میره مشهد پیش دخترش اینا&#8230; گفت میتونیم تو نبودش همینجا باشیم&#8230;-با شیما خانوم هم دعواتون شد&#8230; ببخشید&#8230;-نه بابا&#8230; تئاتر بود&#8230; گفت خونه اش شنوده&#8230;-از طرف پلیس؟-ای کاش از طرف پلیس بود&#8230; از طرف صابکارش شنوده&#8230;-مگه چیکاره اس؟-هنو نفهمیدی؟-نه&#8230; چیو؟-هیچ چیو&#8230; راستش یه فکری دارم میخوام ببینم نظرت چیه&#8230; راستش من این چن وخته داشتم کارامو درست میکردم از ایران برم&#8230; یکیو میشناسم&#8230; یعنی در اصل شیما آدرسشو داد&#8230; تو کار جعل مدرک و ایناس&#8230; اگه بتونم کارتو درست کنم میخوای با من بیای ترکیه؟-ترکیه؟ ولی آخه منو که نمیذارن با بچه&#8230; تازه من پاسپورتم ندارم&#8230;-نهایتش اینه که قاچاقی میریم&#8230; من فردا میرم سر وقت این یارو ببینم چیکار میتونه واسه امون بکنه&#8230; اگه میتونه با مدارک جعلی بفرستتمون اگرم نه که&#8230; حتما یه قاچاقچی چیزی میشناسه&#8230; البته با بچه یه خرده سخته دیگه&#8230; نمیدونم&#8230;-به خاطر ما نمیخواد از ایران برین&#8230;-قبل شما تصمیم داشتم برم شما فقط یه خرده موعدشو جلو انداختین&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.غذای غزلو داده بود و اون خوابیده بود. منم کنارش دراز کشیده بودم و نفس گرمش که میخورد به سینه ام، تا حدودی از آشوب دلم کم میکرد. دلم خیلی شور میزد نمیدونم چرا. ساعت از یازده شب هم گذشته بود و هانیه هنوز برنگشته بود. گلنسا خانوم هم که گویا اینجا تنها زندگی میکرد و شوهرشو از دست داده بود، حوالی ظهر رفته بود فرودگاه که بره پیش دخترش اینا&#8230; بعد از رفتن اون، هانیه بهم یه موبایل داد و گفت که حواسم باشه. اگه یه تک زد، یعنی یه چیزی غلطه و باید با غزل به آدرسی که داده بود بریم&#8230; اما انگار خدا رو شکر موردی نبود که زنگ نزده&#8230; اما پس کجاس تا اینموقع شب؟ ها&#8230; حتما اونی که جعل اسناد میکرده خواسته یه شبه کارها رو تموم کنه&#8230; در هر صورت چاره ای به جز انتظار کشیدن نداشتم تا هانیه برگرده و به قول خودش بفهمم چند چندیم&#8230; غزل سنگین خوابیده بود. دخمری خوابش سنگین بود. داشتم نگاهش میکردم که خوابم برده بود گویا. یکهو یکی جلوی دهنمو گرفت. شوکه شده بودم و دست و پاهام مثل چوب خشک بی حرکت مونده بود. چهار تا مرد قلچماق و گنده بودن. یه لحظه فکر کردم دزد اومده که متوجه شدم هانیه در حالیکه سر و صورتش خونیه و به کمک یه مرد دیگه سر پاس&#8230; دو تا مردی که رو من بودن، یکیشون دهن منو گرفته بود، اون یکی هم زانوشو بی ترحم گذاشته بود رو شکمم و میخ زمینم کرده بودن. اونقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که مغزم هنگ کرده بود. تا اینکه اون مردی که ریش و سیبیل داشت هانیه رو نگه داشته بود، ولش کرد و اومد سمت ما&#8230; نه&#8230; نگاهش به&#8230; وحشتزده دیدم که بچه رو از روی زمین از کنارم برداشت. تقلا میکردم اما جفتشونم سنگینیشونو انداخته بودن روم. وقتی دیدم بچه کنارم نیست شروع کردم به لگد انداختن که خودمو از زیرشون در بیارم اما همونی که بچه رو برداشته بود، یه شوت طوری زد تو پهلوم که حس کردم روده هام ترکید.-هوشه حیووناز ترس که مغزم از کار افتاده بود. با لگدش هم نفسم برید. با اینکه نفسم در نمی اومد باید غزلمو پس میگرفتم. اما اون سه تا بیشرف افتادن به جونم. با لگد طوری میزدنم که با هر ضربه انگار دچار فراموشی میشدم و دوباره یادم میوفتاد چی شده. برای اینکه غزلو نترسونم سعی میکردم صدامو خفه کنم و بیصدا از خودم دفاع کنم. در حین کتک خوردن از اون دو تا میشنیدم که مرده دارم با هانیه که حالا دیگه افتاده بود کف اتاق حرف میزد-جنده خانوم&#8230; قرض منو نداده کجا میخواستی بری؟و متعاقبش یه لگد محکم زد تو گلوی هانیه. سر هانیه با یه صدای چندش آور، آنی رفت عقب و برگشت. بی حرکت روی زمین موند&#8230; صدا اونقدر چندش آور بود که به لحظه هر چی توی معده ام بود رو با خون بالا آوردم&#8230; اینجا انگار ته خط بود. دیگه برام مهم نبود بچه بترسه یا نه. باید میگرفتمش از دست این حیوونها&#8230; مرده داشت زندگی منو میبرد با خودش. داشت میبردش. با پایان قوا عر میزدم که لاقل همسایه ها خبر بشن اما با ضربۀ محکمی که تو سرم خورد دیگه چیزی نفهمیدم&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..بزرگترین دشمنت تو زندگیت کیه؟ دقت کردی تا حالا؟ خیلی دنبالش نگرد خودتی&#8230; تا حالا سعی کردی یه نگاه به طرز تفکر خودت و در نتیجه اش انتخابهات بندازی؟ اگه از اونهایی هستی که مدام میگی من چاره نداشتم، زندگیت به گا رفته و قرارم نیس برگرده&#8230; حتی نداشتن چاره هم یه انتخابه و وقتی انتخاب کردی باید پای عواقبش هم وایسی. وقتی تصمیم میگیری بذاری بقیه برات تصمیم بگیرن، باید به اینم فکر کنی که هر بلایی سرت اومد حقته&#8230; یه درس تو زندگیم گرفتم و اون هم اینکه، وقتی مسافر یه کشتی هستی که سکانشو یه احمق دستش گرفته و تو هم حوصله نداری بهش بگی کاراش قراره غرقمون کنه، مرگت مبارک&#8230;ادامه&#8230;نوشته ایول   </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://clipseksi.com/%d8%b9%d9%86%da%a9%d8%a8%d9%88%d8%aa-%db%b3/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15992</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خوب یا بد پایان</title>
		<link>https://clipseksi.com/%d8%ae%d9%88%d8%a8-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d8%af-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86</link>
					<comments>https://clipseksi.com/%d8%ae%d9%88%d8%a8-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d8%af-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Aug 2022 00:32:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[انتقام]]></category>
		<category><![CDATA[برادر]]></category>
		<category><![CDATA[کس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://clipseksi.com/?p=15991</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="خوب یا بد پایان" title="خوب یا بد پایان" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p>غمگین ترین ادمی که میتونی پیدا بکنی منم ..غمگین تر از گذشته ی باتو بودنم ..این شعرو زیر لب میخوندم و تکیه دادم بودم به پشت درخت تو کوچه و سیگارمو دود میکردم همیشه بیرون سیگار میکشم &#8230;صدای ی موتور رو شنیدم و چند لحظه بعد ی دختر با سرعت از جلوی درخت رد شد [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="خوب یا بد پایان" title="خوب یا بد پایان" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p><p>غمگین ترین ادمی که میتونی پیدا بکنی منم ..غمگین تر از گذشته ی باتو بودنم ..این شعرو زیر لب میخوندم و تکیه دادم بودم به پشت درخت تو کوچه و سیگارمو دود میکردم همیشه بیرون سیگار میکشم &#8230;صدای ی موتور رو شنیدم و چند لحظه بعد ی دختر با سرعت از جلوی درخت رد شد هم زمان ی موتور با سرعت پشت سر دخترک میرفت یکم جلوتر دختره خورد زمین و مرد موتور سوار که ی کاسکت عجیب رو سرش بود پیاده شد و کاردی رو از جیبش بیرون اورد و گرفت سمت دخترک فاصلشون یکم از من زیاد بود و متوجه من نبودن،تو فاز ممدعلی فردین نبودم ولی اونقدر زندگیم تخمی میگذشت که ترسی از مردن نداشتم تو چند لحظه تصمیم گرفتم و دم دست ترین چیزی که اطرافم بود رو برداشتم ی چوب نسبتا بزرگ و دویدم تا بهشون رسیدم از پشت ی ضربه محکم زدم به گردن موتور سوار که پخش زمین شد و جُم نخورد به دخترک که صورتشو با ی شال پوشونده بود اشاره کردم دنبالم بیاد و سریع از اونجا دورش کردم و بردمش تو خونه مجردیم همون نزدیکی فکر میکردم دختر فراری چیزی باشه &#8230;بردمش تو اتاقم و تازه متوجه شدم دست و پاش زخمیه براش یکم وسایل پانسمان بردم و بهش دادم حس عجیبی بهم دست داده بود خیلی عجیب اصلا تو فاز سکس و این حرفا نبودم ولی بوی ادکلن این دختر منو گیج کرد دقیقا دختری که عاشقش بودم همین ادکلن رو استفاده میکرد، بهش گفتم میشه شالتو باز کنی ؟اونم همین کارو کرد صورتشو که دیدم حس کردم رفتم تو کما تو حالت گیجی و بی وزنیخودش بود سارا عشقی که بدون هیچ دلیلی تنهام گذاشت و ازدواج کرد بعد از رفتنش نابودی زندگیم پله پله شروع شد شنیده بودم شوهرش بهش مشکوک شده &#8230;ی لحظه گفتم یا خدا و دویدم سمت کوچه،یعنی من شوهر سارا رو زده بودم اومدم خوبی کنم ریدم..باسرعت رفتم جایی که موتور سوار رو زده بودم ولی کسی نبود فقط کاردی که دستش بود ی گوشه افتاده بود ی گوشه برش داشتم ی شُکّه شدم این خودشه کارد خودمه ولی اینجا چیکار میکنه ؟؟؟خوب نگاهش کردم اره خودشه حکاکی رو دستشو خودم سفارش دادم عقاب دو سر تزار روس&#8230;این کارد اخرین بار دست فرهاد بود اونم که غرق شد تو دریافرهاد بهترین رفیقم بود از بچگی با هم بودیم همیشه و همیشه به قول خوش ی کون تو دوتا شورت ولی احمق رفت مسافرت و تو دریا غرق شد جسدش هم هیچ وقت پیدا نشد..اینکه همیشه بیرون از خونه سیگار میکشم هم قانون خودش بود بعد رفتنش هم کارم همین بود بگذریمبا سرعت برگشتم تو خونه بغض گلومو گرفته و بود و هم زمان گیج بودم و رگه هایی از خوشحالی تو وجودم بیدار شده بود صداش زدم سارا دوید اومد سمتم می خواست خودشو بندازه تو بقلم مثل گذشته قلبم میگفت بگیرش تو اغوش و همه درداتو خاکش کن ولی مغذم دستمو گرفت جلوش و مانع شد ی لحظه خشکش زد و بلند شروع کرد به گریه زاری کردن بهش گفتم خوب میدونی هیچ کس واسه من تو نمیشه حتی خودت الانم تو شوهر داری گفتم فقط ی سوال ازت میپرسم امیدوارم جواب درست درمون بهم بدی سارا اونی که میخواست تو رو بکشه فرهاد بود؟؟بعد کمی مکث گفت اره یخ کردم فشارم افتاد و سرم گیج رفت داشتم میخوردم زمین اومد منو بگیره با عصبانیت پسش زدم حالم دقیقا مثل روزی شدکه بهم گفتن فرهاد غرق شده ..هزارتا سوال تو سرم بود فرهاد چرا نیومده پیشم ؟چرا میخواست سارا رو بکشه؟اونکه میدونست همین الانشم کسی بخواد نگاه چپ به این دختر بکنه نابودش میکنم داشتم بالا می اوردم سارا شروع کرد به حرف زدن ببین بردیا میدونم ازم متنفری فقط گوش کن باید همه چیز رو بدونی اینکه چرا من تنهات گذاشتم و اینکه چرا فرهاد خواست منو بُکُشه گفتم بگو فقط راست بگو چون اگه ی کلمش دروغ باشه به جون خودت اتیشت میزنم ساراسعی کردم اروم باشم و خوب دقت کنم به حرفایی که قرار بود بشنوم شروع کرد به حرف زدن مهسا رو میشناسی ؟اره خوب میشناسشم ی دختر خوشگل و فوق العاده خوش اندام که بدون قلب لجن و هرزه ی زمانی دوست دخترم بود ولی بسکه هرز میپرید مثل ی تیکه اشغال انداختمش دور میدونستی اون بهترین رفیقت رو عاشق خودش کرد تا ازت انتقام بگیره ؟؟مزخرفه من به فرهاد گفته بودم اون چه جونور اشغالیه فرهاد هیچ وقت عاشق اون نمیشهحرفم تموم نشده بود که سارا ساعت مچی منو از کیفش در اورد تعجب کردم این ساعتو اخرین بار وقتی با فرهاد رفته بودیم استخر باغشون دستم بود و همونجا گمش کردم و از یکی دو روز بعدش دیگه جوابمو ندادیاین دست تو چیکار میکنه گفت روز بعد از اینکه بهم گفتی با فرهاد میری استخر ی نفر بهم زنگ زد و خواست منو ببینه و در مورد ی قضیه مهم باهام حرف بزنه رفتم دیدمش گفت روز قبل تو باهاش بودی باهاش سکس داشتی بهش گفتم بره پی کارش و مزخرف نگه اونم این ساعت رو بهم داد و گفت واسه اطمینان میتونم به فرهاد زنگ بزنم منم همین کارو کردم و فرهاد با کلی عذر خواهی و قسم دادن که به تو چیزی نگم گفت درستهمغذم سوت کشید از این دروغایی که پشت سرم گفته شده بود گفتم حالا از کجا فهمیدی اینا دروغه ؟؟گفت فرهاد میخواست از ایران بره به مهسا هم گفته بود باهاش بره اونم شرط گذاشته بود اول زندگی تو رو نابود کنه بعد که این نقشه رو کشیدنبلند شدم رفتم تو حیاط واسه سیگار کشیدن سارا هم همزمان داشت بقیه قضیه رو تعریف میکرد از اینکه چجوری اونا میرن لب دریا و میرن اونور و اینکه فرهاد درگیر قمار میشه و پولشو میبازه و مهسا برمیگرده با کمک خانوادش و چند روز قبل اینا رو مهسا به خاطر عذاب وجدانی که داشته بهش گفته و اینکه از وقتی فهمیده حالش خوش نیست طوری که شوهرش بهش مشکوک شده امشبم زده به سیم اخر و اومده بود همه چیزو بهم بگه که از دور متوجه فرهاد میشه و ادامه داستان که خودم دیدم بقیه حرفاشو نمی شنیدم فقط ی چیزی تو سرم می چرخید فرهاد باید بمیره مهسا اونقدر لجن بود که حتی ازرش نداشت ازش انتقام بگیرم ولی فرهاد نه اون باید تاوان پس بده..سارا رو رسوندم خونش و خودم برگشتم خونم و تو فکر این بودم که فردا باید فرهاد رو پیدا کنم اول به رئیس شرکتی که توش کار میکردم زنگ زدم و مرخصی گرفتم گفتم مشکل جدی دارم اونم چون میدونست هیچ وقت از زیر کار در نمیرم قبول کرد صبح حرکت کردم و رفتم سمت باغ بابای فرهاد میدونستم فرهان برادر فرهاد اونجاس و احتمالا چِت چِت افتاده تو باغ یکم پایین تر ماشینمو پارک کردم و از روی دیوار پریدم سگشون پارس کرد و اومد سمتم واسش سوت زدم منو شناخت و برگشت زیر لب گفتم ای تف به کونت بیاد فرهاد دوبار به سگت غذا دادم پاچمو نمیگیره ولی ی عمر پشتت در اومدم همه زندگیم رو نابود کردی &#8230;یواش رفتم داخل حدسم درست بود اقا مثل خرس خرناس میکشید ی پارچ اب از کنارش برداشتم و خالی کردم رو سرش شُک زده بلند شد دوتا زدم زیر گوشش تا به خودش اومد داد زد اینجا چه غلطی میکنی گفتم خفه شو ی سوال میپرسم مثل بچه ادم جواب بده فرهاد کجاست؟؟گفت حالت خوشه؟ دیونه شدی از ندیدنش ؟؟خودت که میدونی تو دریا غرق شد و جسدش هم پیدا نشد رفتم پشت سرش ودستمو حلقه کردم دور گردنش و گفتم فقط ی بار دیگه میپرسم اگه جوابی که میخام رو نشنوم گردنت رو میشکونم و پرسیدم کجاست؟؟چیزی نمیگفت فشارمو بیشتر کردم دادش در اومد باشه میگم میگم تد اسیاب قدیمی حاشیه شهر دستمو ازاد کردم و با اشاره بهش فهموندم لباسشو بپوشه و باهام بیاد ورفتیم تو ماشین و حرکت کردم سمت پاتوق بچگی های خودم و فرهادچندتا کوچه پایین تر نگه داشتم و بهش گفتم پیاده شو هی التماس میکرد تو رو جون مادرت بیخیال شو گوشیش هم ی بند زنگ میخورد با پشت دست زدم تو دهنش که خفه خون بگیره دست و پاشو بستم و پرتش کردم تو صندوق عقب و خودم رفتم سمت اسیاب دیدم موتورش افتاده ی گوشه یواش رفتم داخل و درو باز کردم معلوم بود بیداره ولی هنوزم به خاطر ضربه دیشبی گیج میزنه گفت کیه گفتم چطوری مرررد از جاش پرید و گفت اخ و گردنش رو گرفت نشستم رو به روش رو ی سکو و ی سیگار اتیش زدم اومد اعتراض کنه که ی لحظه جا خورد و چیزی نگفت گفتم چطوری برادر ؟؟چطوری رفیق تو دریا دنبالت میگشتم تو اسیاب پیدات کردم و ی کام سنگین گرفتم و فوت کردم تو صورتش اخم کرد و گفت اومدی تحقیرم کنی؟؟ نه اومدم خلاصت کنم حیفه جونوری مثل تو نفس بکشه بلند شد بیاد طرفم با لگد کوبیدم تو سینش همینجوری که داشت میخورد زمین عربده زد و گردنش رو گرفت نشستم رو سینش کاردی که دیشب ازش جا مونده بود رو در اوردم دست چپمو بردم بالا میخواستم پایان دردام و تنهاییام و اشکام تموم غصه هایی که باعث و بانیش این عوضی بود رو ی جا فرو کنم تو قلبش که که صدای بچگیامون اومد تو سرم وقتی باهم دور این اسیاب بازی میکردیم وقتی میخواستم پرواز کنم از بالای پشت بوم همینجا و جلومو گرفت همش ی لحظه گذشت از تو سرم و خشمم سرد شد چاقو رو انداختم کنار و از رو سینش بلند شدم وقتی میرفتم گفت چرا خلاصم نمیکنی گفتم چون من مثل تو نیستم هنوز ی چیزایی برام ارزش داره و برگشتم سمت ماشینم فرهانو از صندوق در اوردم دست و پاشو باز کردم مثل خر عر میزد نامرد کشتیش گفتم خفه گم شو و دوید سمت اسیاب منم نشستم پشت فرمون و پامو گذاشتم رو گاز و تو این فکر بودم حالا چیکار کنم الان اینایی که فهمیدم خوبه یا بد &#8230;به خودم گفتم بیخیال اهنگ تک درخت رو با صدای بلند پلی کردم و پامو گذاشتم رو گاز&#8230;نوشته Orginalboy   </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://clipseksi.com/%d8%ae%d9%88%d8%a8-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d8%af-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15991</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شبی که برادرم منو کرد&#8230;</title>
		<link>https://clipseksi.com/%d8%b4%d8%a8%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85-%d9%85%d9%86%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%af</link>
					<comments>https://clipseksi.com/%d8%b4%d8%a8%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85-%d9%85%d9%86%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%af#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 30 May 2022 16:34:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[برادر]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[تجاوز]]></category>
		<category><![CDATA[خاله]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[کیر]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://clipseksi.com/?p=16003</guid>

					<description><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="شبی که برادرم منو کرد&#8230;" title="شبی که برادرم منو کرد&#8230;" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p>+9پسردایی ام نیما 19 سالش بود که دانشگاه آزاد واحد قیامدشت قبول شد از شیراز به تهران اومد تا اینجا تحصیل کنه من اون زمان 17سالم بود و سوم دبیرستان بودم. تو دبیرستان ما بیشتر دخترا برای خودشون دوست پسر داشتن و هر وقت فرصت میشد از رابطه با دوست پسراشون میگفتن ولی من هنوز [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img width="300" height="180" src="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x180.png" class="attachment-post-thumbnail size-post-thumbnail wp-post-image" alt="شبی که برادرم منو کرد&#8230;" title="شبی که برادرم منو کرد&#8230;" decoding="async" loading="lazy" data-attachment-id="596" data-permalink="https://clipseksi.com/%da%a9%d9%84%db%8c%d9%be-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c" data-orig-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" data-orig-size="300,213" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;,&quot;orientation&quot;:&quot;0&quot;}" data-image-title="کلیپ سکسی داستان سکسی" data-image-description="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-image-caption="&lt;p&gt;سایت کلیپ سکسی داستان های سکسی جدید &lt;/p&gt;
" data-medium-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی--300x213.png" data-large-file="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" /></p><p>+9پسردایی ام نیما 19 سالش بود که دانشگاه آزاد واحد قیامدشت قبول شد از شیراز به تهران اومد تا اینجا تحصیل کنه من اون زمان 17سالم بود و سوم دبیرستان بودم. تو دبیرستان ما بیشتر دخترا برای خودشون دوست پسر داشتن و هر وقت فرصت میشد از رابطه با دوست پسراشون میگفتن ولی من هنوز کسی رو پیدا نکرده بودم نه اینکه بدم بیاد بلکه خجالت می کشیدم تا اون موقع غیر از خندیدن به تیکه های پسرهای تو خیابون کار دیگه ای نکرده بودم. همیشه دوستام به من میگفتن خیلی خری که با این خوشگلی و خوش اندامی مثل امل های عصرحجری زندگی میکنی حداقل میتونی حسابی تیغشون بزنی&#8230; بذار التماست کنن&#8230; بذار دنبالت بیافتن &#8230; بذار برات خرج کنن تو لیاقتت حتی بیشتر از ماست.از خوشگلیت لذت ببر جالب اینجا بود که همین دوستام متاسفانه چنان حسود بودن که هیچ وقت منو به دوست پسراشون معرفی نمیکردن و یا با من سر قرار با دوست پسراشون نمیرفتن شاید از این می ترسیدن که نکنه دوست پسراشونو به سمت خودم جذب کنم. بیچاره من که چنان خجالتی بودم که حتی دو دقیقه با پسری تو راه دبیرستان حرف نزده بودم تا اینکه سر و کله پسردایی ام تو خونه ما پیدا شد . نیما پسر خوشگلی بود انصافا قد بلند سبزه رو با چشمهای مشکی.. بیشتر اسپورت می پوشید. وقتی تهران اومد تیپشو عوض کرد شد یک جلتنمن واقعی. اون اوایل به سفارش خاله ام و دعوت مادرم و بیشتر به خاطر برادرم که 20 سالش بود و چند ماه دیگه به سربازی می رفت به خونه ما می اومد و بیشتر وقتها پنج شنبه و جمعه ها خونه ما بود. چند ماه از سال تحصیلی دانشگاه و دبیرستان گذشته بود که حس کردم وقتی نیما خونه ماست نگاه کردنش به من دیگه عادی نیست ..حس میکردم یه جورایی از روی علاقه به من نگاه میکنه. این حس زمانی بیشتر شد که روز تولدم در حالیکه نه برادرم یادش بود و نه پدرم پنهانی به من کادوی تولد داد &#8230; اون روز تنها کسی که تولدم یادش بود مادرم بود&#8230; از اون روز دیگه شک نداشتم نیما به من علاقه داره&#8230;با وجود اینکه تا اون موقع با پسری دوست نبودم و تجربه نداشتم ولی سعی میکردم من هم کارهایی کنم که بفهمه ازش بدم نمیاد. مثلا هر وقت که میدونستم قرار بیاد خونه ما و خبری از پدرم نیست براش آرایش میکردم تا بفهمه دختر زشتی نیستم یا لباس های تنگ و اندامی و اسپورت دخترانه می پوشیدم و روی سرم کلاه آدیداس مدل W به صورت برعکس میگذاشتم و تو هال با یه آهنگ شاد و رقص آور می رقصیدم&#8230; سعی میکردم پشت به اتاق امیر برقصم تا وقتی پسر دایی ام از اونجا بیرون اومد وانمود کنم ندیدمش تا هم رقصمو ببینه هم هیکلمو هر بار هم که از تو اتاق امیر بیرون می اومد بعد از یه مدت الکی برمی گشتم پشت سرمو نگاه میکردم بعد جیغ کشان به داخل آشپزخونه فرار میکردم.. یکی دوبار هم برادرم امیر رو جای نیما اشتباه گرفتم که ایستاده بود منو نگاه میکرد&#8230;. دلبری های من برای پسر دایی ام همچنان ادامه داشت که گاهی هم توسط امیر برادرم لو می رفتم وبه من بدجوری چشم غره می رفت.. سرانجام رفتارهای من کار خودشو کرد &#8230;با اینکه دانشگاه می رفت و اونجا دختران زیادی واسه دوستی با نیما وجود داشتن ولی تونستم به سمت خودم بکشمش&#8230; بالاخره یک روز تو تلگرام پیام داد درسته دختر خاله منی ولی من خارج از چارچوب فامیلی ازت خوشم اومده و دوست دارم علاوه بر فامیل بودن با هم دوست باشیم. دیگه حال خودمو نمی فهمیدم&#8230; به دست آوردن یک پسر خوشتیپ و دانشگاه رفته به عنوان دوست پسرم برام خیلی ارزش داشت. به دوستام معرفیش کردم تا کلاسش رو ببینن&#8230; دیگه بعد از اون به دور از چشم پدرم و امیر با نیما سینما می رفتیم &#8230; پارک رستوران کافی شاپ .. یه بار هم امیر برادرم بیرون از خونه مچ جفتمون رو گرفت که چون فامیل بودیم زیاد سخت نگرفت&#8230; یواش یواش رفتار نیما عشقولانه میشد&#8230;البته من هم همراهی میکردم. دست منو میگرفت . پیشانی منو بوس میکرد. حرف های عشقولانه میزد&#8230; تو خانه که بودیم وقتی پدرم و برادرم نبودن ازم میخواست جلوش حجاب نداشته باشم. من هم میدونستم محو اندامم شده حس غرور میکردم &#8230;هر دو داشتیم به سرعت به سمت هم جذب میشدیم. گاهی وقت ها که بیرون و تو پارک بودیم منو که به خودش فشار میداد می تونستم برجستگی تو شلوارشو که قلمبه شده بود ببینم. اولین بار کنار درب اتاقم جای بوسیدن پیشانی ازم لب گرفت. کلی خجالت کشیدم ولی من هم بدم نمی اومد. از نیما خواسته بودم کمتر خوابگاه بره و بیشتر به خونه ما بیاد تا بیشتر همدیگه رو ببینیم. خوشبختانه تو خونه کسی با نیما مشکلی نداشت و هر زمان که خونه ما می اومد ازش استقبال میشد.. نیما و امیر شب ها تو اتاق امیر می خوابیدن و مواقعی که نیما میخواست شب ها درس بخونه اتاق کار و مطالعه پدرم در اختیارش بود. یک روز که دیروقت داشتم به اتاقم می رفتم از جلوی درب اتاقی که نیما داشت توش درس میخوند رد شدم نگاش کردم برام بوس فرستاد خندیدم رفتم بالا تو اتاق خودم. نیم ساعت گذشته بود بین خواب و بیداری بودم که دیدم صدای تلگرامم بلند شد. نگاه کردم نیما پیام داده بود بیداری؟ گفتم نه خوابم استیکر خنده براش فرستادم. چند دقیقه بعد اومد کنار درب اتاقم ازم اجازه خواست وارد بشه.. این اولین بار بود که نیما دیروقت و زمانی که پدر و مادرم و برادرم خواب بودن با من تنها شده بود و به اتاق من اومده بود. اومد کنار تختم نشست چند دقیقه ای با هم شوخی کردیم و خندیدیم.. موقع رفتن دوباره لباشو روی لبام قرار داد که هم تو لذتش غرق شدم هم به شدت خجالت کشیدم. این دومین بار بود که نیما از من لب میگرفت. اون روز شد شروع قرارهای یواشکی و آخر شبی من و نیما.. چندین بار این دید و بازدیدهای آخر شبی تکرار شد. وقتی هم که امیر به سربازی رفت خیالم راحتر شد که یه سرخراز خونه کم شده و می تونم راحت تر با نیما باشم. محل خدمت امیر در دوره آموزشی ثامن مشهد بود از نبودنش خیلی خوشحال بودم. با رفتن امیر مادرم اتاقشو در اختیار نیما قرار داد. نیما هم بیشتر از قبل به خونه ما می اومد ..همچنان آخر شب ها تو اتاقم با نیما حرف های عشقولانه میزدیم . مدام در گوشم حرف های رومانتیک میزد.. دیگه باور کرده بودم دوستم داره.. تو یکی از اون روزهایی که نیما خونه ما بود. آخر شب کمی خسته بودم طبق معمول رفتم طبقه بالا تو اتاقم تا استراحت کنم. منتظر نیما بودم چون نیومد گرفتم خوابیدم &#8230;خواب بودم که حس کردم یکی داره سینه هامو فشار میده. آروم چشمامو کمی باز کردم تو نور چراغ خواب اتاقم نیما رو دیدم&#8230; از این کارش خندم گرفته بود ولی سعی کردم عکس العمل نشون ندم. نه تنها خواب از سرم پرید بلکه داشتم به بهترین شکل ممکن از لمس سینه هام توسط یه پسر لذت می بردم.چند دقیقه ای اجازه دادم سینه هامو بماله تا خودمم لذت ببرم.. صدای نفسش بلندتر شده بود. چشمامو که باز کردم یهو الکی کنار سینه راستمو تکون داد که مثلا داشته منو بیدار میکرده.. اون شب به روی نیما نیاوردم کمی حرف زدیم ولی حرف زدن دیگه بس بود.توی اون مدت که آخر شب ها بالا می اومد خیلی حرف زده بودیم. مطمئن بودم دوست داره منو بکنه البته من هم دوست داشتم. دوستام میگفتن دادن از عقب اولش کمی درد داره ولی بعدش خیلی حال میده و من میخواستم تجربه کنم. لذتی که اون شب بردم باعث شد هر بار که نیما خونه ما هست و شب قرار بیاد بالا خودمو به خواب بزنم. دیگه دوست نداشتم با زبونش حرف بزنه میخواستم با دستاش و بدنش با من حرف بزنه.. دیگه بی خیال آخر شب ها شده بود و برای امنیت خودش و من نصف شب ها بالا می اومد. دومین بار هم که از لمس بدنم بیدار شدم خودمو به خواب زدم باز سینه هامو مالید و انگشت کرد و یک دستش لای پام برد جلوم و ران های پامو لمس میکرد. صدای نفس نفس زدنشو کاملا می شنیدم.. دفعه بعد که سراغم اومد باز اول سینه هامو می مالید و انگشت کرد انگار میدونست سینه هامو بماله حسابی شل میشم بعد هم اومد کنار گوشم گفت میدونم بیداری دستشو انداخت لای چاک کونم کمی مالید&#8230; دفعات بعد هم این کارهاشو ادامه داد. برادرم که بعد از 25 روز مرخصی میان دوره اومد انتظار داشتم نیما موقتی بی خیال بشه ولی نشد. بدبختی همیشه هم خودمو به خاطر خجالتی که می کشیدم به خواب میزدم و نمی تونستم به نیما بگم تا رفتن امیر دست نگه داره.. شایدم 10 روز دست نزدن به من برای نیما به خاطر بودن امیر قابل تحمل نبود.. دوباره اتاق کار مطالعه پدرم توی اون ده روز شد محل درس خوندن شبانه نیما که البته این بهانه بود تا بتونه از دست امیر خلاص بشه و بتونه نصف شب ها بازبه اتاق من بیاد.. توی اون 10 روزی که امیر مرخصی داشت نیما دیگه هر شب خونه ما بود. مثلا به خاطر امیر اونجا بود ولی هدفش دستمالی من نصف شب ها بود.دیگه امکان نداشت نیما خونه ما باشه و کاری نکنه بالاخره تو یکی از اون شب هایی که به خاطر امیر خونه ما بود دستشو داخل شلوار و شورتم کرد کونمو لمس کرد مالید&#8230;با این کارش بدنم مور مور میشد. دوست داشتم منو بکنه.. جالب اینجا بود که من و نیما در طول روز خیلی معمولی و مثل همیشه با هم حرف میزدیم ولی نصف شب ها قضیه فرق میکرد&#8230; امیر هم به غیر از روز اول بیشتر ساعات روز خواب بود معلوم بود تو سربازی حسابی اذیت شده&#8230;همین باعث میشد با امنیت بیشتربیرون از خونه با نیما باشم. درست شب بعد از اینکه نیما دستشو تو شلوار و شورتم کرد نیمه شب روی تختم به صورت نیم تنه خوابیده بودم تا اگه وارد اتاقم شد بتونه به عقب و جلوم دسترسی داشته باشه. به خاطر اینکه کمی تو روز خوابیده بودم زیاد خوابم نمی اومد. برای همین تا زمان اومدنش بیدار موندم. وقتی اومد صورت جذاب و هیکل مردونه اش تو نور کم چراغ خواب اتاقم دیدم.چشمهامو بستم لرزش خفیفی پایان بدنمو فرا گرفت. برعکس دفعات قبل این بار اومد پشت سرم و روی تختم نشست. چند لحظه کونمو دستمالی کرد و پشت سرم روی تخت دراز کشید.وقتی خودشو به من چسبوند برجستگی کیرشو روی کونم حس کردم این اولین بار بود که کیرشو مستقیما با کونم تماس میداد. داشت با فشاری که به کون و بدنم میداد دمرم میکرد. من هم اجازه دادم به راحتی دمرم کنه&#8230;وقتی دمر شدم آروم کیرشو از روی شلوار و شورتم لای کونم گذاشت و روی بدنم دراز کشید. کاملا داغ شده بودم ترشحات جلوم نشون از حال خرابم میداد.. داشتم از لذت می لرزیدم ولی سعی میکردم نیما نفهمه&#8230; واقعا پنهانی مالیده شدن لذتی داره که اصلا قابل وصف نیست.. اینکه یک پسر دوست داره بکنتت ولی جراعت گفتن و عمل کردن نداره هم خنده داره هم به من لذت میداد.. نیما پایان وزن بدنشو روی من انداخته بود و کیرشو از روی شلوارم لای کونم حرکت میداد. سه چهار دقیقه کارش همین بود تا اینکه صدای نفس کشیدنش شدیدتر شد آه خفه ای کشید. چند لحظه بعد حس کردم لای کونم خیس شد&#8230; یکی دو دقیقه تو همون حالت بود بعد از روی من پا شد آروم از اتاقم رفت بیرون. بلند شدم دست کشیدم به شلوارم دیدم اوه هم شلوار و هم شورتم از پشت سرم خیس خیس شده معلوم بود خودشو با مالیدن به کون من ارضا کرده&#8230; شلوار و شورتمو عوض کردم رفتم تو تختم خوابیدم. اون شب خیلی دوست داشتم نیما منو بکنه ولی نکرد. مونده بودم با توجه به اینکه نیما به جای دست این بار با کیرش به کونم مالید و انگشت کرد و ارضا شد فردا چطوری تو صورتش نگاه کنم. بدبختی ما دخترها اینه اگه بارضایت خودمون حال بدیم باید بعدش خجالت بکشیم. اگه با تهدید و زور بدیم باز باید خجالت بکشیم اگه هم به ما تجاوز کنن بازم باید خجالت بکشیم. فردای اون روز پنجشنبه بود از روبرو شدن با نیما خجالت می کشیدم.برای اینکه با نیما روبرو نشم همراه پدر و مادرم به کرج و خونه داییم رفتم که پسرش از ایتالیا برگشته بود و به خاطر تموم شدن درس پسرش مهمونی گرفته بود. امیر و نیما هم تو خونه موندن&#8230; اون روز با وجود اینکه از نیما بابت شب قبلش خجالت می کشیدم ولی دیدم انگاری دوست ندارم جایی باشم که نیما نباشه به خصوص که مثل قبل با من تو تلگرام و تلفنی عشقولانه حرف میزد.. تا عصر هر جوری بود تحمل کردم ولی وقتی دیدم داییم قصد داره پدر و مادرمو شب نگه داره اعصابم خرد شد&#8230; بهونه آوردم که شنبه امتحان دارم باید جمعه درس بخونم..نتیجه این شد که داییم منو سوار مترو کرج کرد برگشتم خونه. اصلا نمی تونستم دوری نیما رو تحمل کنم&#8230; وقتی برگشتم نیما و امیر خونه بودن . بدون اینکه به نیما نگاه کنم رفتم تو آشپزخونه تا شام درست کنم. این دو تا پت و مت شام که خوردن رفتن بیرون منم کمی تی وی تماشا کردم چون خسته بودم رفتم تو اتاقم خوابیدم.. تو تخت خوابم به اتفاقاتی که توی این چند ماه بین من و نیما افتاده بود فکر میکردم میدونستم امشب هم میاد سراغم برای همین از عمدی دمر روی تختم خوابیدم و خوابم برد.. نمیدونم ساعت چند بود که از دستمالی کونم بیدار شدم. یه لحظه به خودم لرزیدم انگاری به دستمالی های نیما معتاد شده بودم. چشمامو بستم خودمو سپردم دستش تا حسابی لذت ببرم. موهای روی گردنمو کنار زد با لب هاش به روی گردنم بوسه میزد و با دستهاش از بالا تا پائین کمرم دست می کشید. حال خوبی داشتم. وقتی تاپمو تا روی سرم بالا کشید فهمیدم امشب دیگه لختم میکنه و میخواد بدون لباس روی من بخوابه.. نزدیک بود که از هیجان بمیرم. داشتم تجربه جدیدی رو کسب میکردم. دستاشو به زیر سوتینم آورد سینه هامو تو دستش گرفت تا اینکار رو کرد آه خفه ای از لذت کشیدم. حس کردم شنید چون فشار دستشو روی سینه هام بیشتر کرد.جوری فشارشون میداد که نمیتونستم از لذتی که می بردم آه نکشم. اولین بار بود سینه هامو یک پسر بدون سوتین لمس میکرد. حس میکردم لای پام داره از ترشحاتم خیس میشه و حس دادن به من دست داده بود. بعد از اینکه از سینه هام دست کشید به کمرم حمله کرد از بالا تا پائین کمرمو بوسه باران کرد و اومد پائین. با دستاش از روی شلوارم کپل های کونمو گرفت فشارشون میداد از هم بازشون میکرد و همه جاشو می بوسید طوریکه حس میکردم شلوارم داره خیس میشه.. اصلا حرفی نمیزد. من هم غیر از آه کشیدن حرف دیگه ای نزده بودم.این قدر کونمو از روی شلوار مالید و انگشت کرد و بوس کرد که خودش خسته شد. وقتی دستش به سمت لبه شلوارم رفت فهمیدم امروز روزی هست که دیگه کار من تمومه ومن هم مثل دوستام مزه کیر رو خواهم چشید. با هر دو دستش دو طرف شلوارمو گرفت آروم پائین کشید . حس کردم شورتمم با شلوارم پائین اومد. کمی خجالت می کشیدم. فکر فردا بودم که چطور میخوام تو صورت همدیگه نگاه کنیم.شلوار و شورتمو از پام درآورد. این بار کونمو بدون شلوار و شورت با دستاش لمس میکرد. حس میکردم داره نرمی و عمیق بودن لای کونمو بررسی میکنه. یه لحظه نورچراغ قوه موبایلش تو اتاقمو پر کرد. کلی خجالت کشیدم وقتی دیدم کونمو داره واضح و تو نور می بینه حتی لای کونمو از هم باز کرد و سوراخ عقبمو با دستش لمس کرد.خیلی وقت بود پوست اونجا رو برای نیما صیقل انداخته بودم. بوسه ای به اونجا زد لیس زدنش رو شروع کرد. بدنم مور مور میشد. از اینکه یه پسر داره سوراخ کونمو لیس میزنه حس لذت بخشی داشتم. چنان لذت می بردم که تصمیم گرفتم تاپمو از روی سرم دربیارم تا کاملا لخت بشم. تا خواستم این کار رو انجام بدم اجازه نداد دستامو گرفت مثل قبل روی تختم قرار داد. باز هم خوردن کونمو شروع کرد آه می کشیدم و لذت می بردم. کونم حسابی لیز و خیس شده بود. از روی پام بلند شد. میدونستم دیگه وقتشه&#8230; قرار بود تو سن 17 سالگی اولین کون دادنم اتفاق بیافته &#8230; صدای حرکاتش پشت سرم نشون میداد داره کاملا لخت میشه. چند لحظه بعد سر کیر نرمشو روی سوراخ عقبم حس کردم. برای اینکه بدونه از این کارش لذت می برم کمی کونمو به سمت بالا گرفتمو آه کشیدم. سرکیرشو روی سوراخ خیس و لیز پشتم و اطرافش حرکت میداد. تو اون لحظه یاد پسرهایی افتادم که تو راه دبیرستان وقتی محلشون نمیدادم با فحش کیرم تو کونت تلافی میکردن.. ولی حالا واقعا کیر یه پسر داشت وارد کونم میشد. داشتم از فرط لذت آروم آه و ناله میکردم&#8230;لای پاهام از ترشحات جلوم خیس شده بود طوریکه به ملحفه روی تختم نم داده بود. خودمو حسابی شل گرفته بودم تا اگه داخلم کرد راحت وارد کونم بشه&#8230; چشمامو بسته بودم و از سر لذت و اینکه بالاخره بدنم در اسارت دستهای یک مرده آروم آه میکشیدم که یهو دنیا برام تیره و تار شد انگاری کونم آتیش گرفت و می سوخت. حس میکردم انگاری یک میله داغ تو کونم کردن..قبلا از دوستام شنیده بودم اولش درد داره ولی فکر نمیکردم اینطوری باشه. بلافاصله به خاطر فشار و دردی که به کونم اومد زدم زیر گریه&#8230; با دستام خواستم تاپمو از روی سرم دربیارم که با دستاش اجازه نداد.. دستامو بردم سمت کونم تا مانع ادامه کارش بشم بازم اجازه نداد. تازه دستاشو از زیر بغلم رد کرد تا نتونم کاری کنم بعد روی بدنم دراز کشید. با فشار بعدی مقدار بیشتری از کیرش وارد کونم شد. خواستم جیغ بکشم که یک دستشو بلافاصله از روی تاپم که هنوز روی سرم بود آورد جلوی دهنمو گرفت. تاپ روی سرم جلوی دهن و بینی ام رو گرفته بود داشتم خفه میشدم. با همه توانم و با هر دو دستم دستشو از روی دهنم کشیدم پائین با این کارم تاپم از روی سرم دراومد تا برگشتم سمتش که بگم خیلی نامردی یهو از دیدن هیکل امیر برادرم روی خودم به شدت وحشت کردم.اومدم از وحشت جیغ بزنم دوباره دهنمو گرفت یک بار دیگه محکمتر از قبل کیرشو تو کونم فرو کرد نمی تونستم جلوی داخل شدنش به کونمو بگیرم دیگه کیرشو ته کونم کاملا حس میکردم &#8230;آخ خفه ای از لای دستاش کشیدم که با گفتن جون&#8230;. چه بچه کونی چقدر تنگه&#8230; عکس العمل نشون داد. هنوز تو شوک چیزی بودم که دیده بودم و باور نداشتم.اشک هام از روی صورتم به روی دستش که جلوی دهنمو گرفته بود میریخت. دیگه نمیدونستم سرازیر شدن اشک هام به روی صورتم به خاطر درد پشتم بود یا به خاطر حس تنفر و انزجاری بود که از برادرم پیدا کرده بودم. برادرم تو اتاق من چه کار میکرد. چطور جراعت کرده بود با من چنین کاری کنه&#8230;. به یکباره تقلا کردم که از دستش خلاص شم ولی همه هیکلشو انداخته بود روی من&#8230; تازه فهمیده بودم این بی شرف چرا صداش تو اون مدت در نیومده بود &#8230;چرا تاپمو روی سرم کشیده بود و اجازه نداده بود درش بیارم. پایان خوشی ها و لذت های چند دقیقه قبل برام زهر مار شده بود&#8230;. یه لحظه کیرشو بیرون کشید فکر کردم دیگه بی خیال شده چون فهمیدم کیه ولی بلافاصله چنان داخلم کرد که کیرشو دوباره تا ته کونم حس کردم. از درد دستشو گاز گرفتم یه لحظه دستشو از روی دهنم برداشت اومدم جیغ بزنم دوباره دستشو جلوی دهنم گرفت و با صدای کاملا لرزون که ناشی از شهوتش بود گفت ببین چاقال خانم هم خوشگلی هم خوب بچه کونی هستی حتی از دوست دخترام هم کردنی تری&#8230;خیلی هم تنگی من همه چیزو درباره تو و نیما میدونم فکر نکن خبر ندارم نصف شب ها میاد تو اتاقت عشق و حال کون کونک بازی.. چند شبه دارم نگاهتون میکنم.. ازتون فیلم هم گرفتم کاری نکن نشون پدر بدم &#8230; دیگه حرفاشو نمی شنیدم انگار گوشم سوت میکشید. انگاری دنیا دور سرم می چرخید. پس امیر همه چیز رو دیده بود و از رابطه ما خبر داشت. چقدر ساده و نفهمم بودم که یادم رفته بود امیر چه گرگیه&#8230;پس اون روزهایی که تا بعدازظهر خواب بود شب ها بیدار بود ما رو نگاه میکرد.. با اشاره دستم ازش خواستم دستشو از روی دهنم برداره&#8230; به من با همون صدای لرزونش اخطار داد که اگه داد بزنم جوری میکنمت که دیگه نتونی راه بری هر چند کسی هم خونه نیست .. اگه میخواستم داد بزنم هم توانشو نداشتم. درحالیکه هنوز گریه زاری میکردم با بیحالی بهش گفتم جون مادر ولم کن&#8230; جوابش فقط یک جمله بود  تا آبم نیاد ولت نمیکنم. تو همون حالت گفت میخوام تلمبه بزنم خواست دوباره دهنمو با دستش بگیره با صدایی که از ته چاه بیرون می اومد بهش گفتم نیازی نیست اینطوری خفه ام میکنی وقتی دید دیگه داد و هوار نمیکنم جای گرفتن دهنم سینه هامو تو دستش گرفت و فشارشون میداد. امیر منو کاملا با حرفی که از من و نیما زده بود خلع سلاح کرده بود. حالا فهمیدم چرا این بی شرف به راحتی و بدون ترس سراغ من اومده بود.. در حالیکه سینه هامو تو دستاش فشار میداد شروع کرد به عقب جلو کردن کیرش تو کونم&#8230; خیلی با سرعت این کارو میکرد. هنوز درد داشتم و با هر بار فرو کردن کیرش گریه زاری میکردم در عوض اون بی شرف آخ اوخ میکرد و قربون کونم میرفت. جای اون من از حرفاش خجالت می کشیدم انگاری یادش رفته بود من خواهرش هستم من ناموسش هستم. بهش با گریه زاری گفتم یادت رفته من ناموستم؟ یادت رفته من خواهرتم؟ از تلمبه زدن دست کشید در گوشم گفت خواهرمی باش ولی خیلی وقت بود دنبال کونت بودم تا اینکه با نیما ریختی رو هم و راه رو برای اینکه بکنمت باز کردی&#8230;. یک دستمو بردم سمت کونم تا مانعش بشم دستمو پس زد و گفت تا آبم نیاد ولت نمیکنم&#8230;. دوباره با شدت بیشتری شروع کرد به عقب جلو کردن کیرش تو کونم.. در حال عقب جلو کردن گفت تو که تا چند دقیقه پیش داشتی حسابی با کیرم حال میکردی آه و ناله ات تو اتاقو پر کرده بود دوست داشتی بکنمت حالا چی شد جا زدی؟ چون اسم برادر روی منه؟ خوب چاقال خانم فکر کن من نیما هستم یا یه غریبه دیگه بذار بکنمت تو هم حالشو ببر&#8230; داشتم عذاب می کشیدم داشتم دیوانه میشدم.هنوز باورم نمیشد کسی که داره منو میکنه امیر داداشمه&#8230;همش به خودم میگفتم حتما خوابه.. توهم زدم..از غیر قابل باور بودن این قضیه دوباره زدم زیر گریه..التماسش میکردم جون مادر ولم کن جون پدر فردا نمی تونیم تو صورت همدیگه نگاه کنیم.خجالت می کشم. همونجور در حال تلمبه زدن تو کونم گفت من که دارم میکنم تو که داری میدی باید خجالت بکشی&#8230; آخ و اوخ های امیر موقع کردنم اعصابمو خورد کرده بود&#8230; دیگه دردی نداشتم امیر حسابی منو گشاد کرده بود . بدبختی جسم و روحم با هم در جنگ بودند. انگاری هر کدام داشتن راه خودشون رو می رفتند. روحیه ام کاملا داغون و خراب و افسرده بود ولی جسم و بدنم داشت یواش یواش لذت می برد و من اینو اصلا نمیخواستم. دوست نداشتم با کرده شدن توسط برادرم لذت ببرم ولی هر بار امیر کیرشو فرو میکرد بر لذت من اضافه میشد. لای پام دوباره خیس شده بود. نمیدونم چه مرگم شده بود دیگه گریه زاری نمیکردم تو اتاق جز صدای آه و ناله امیر صدای دیگه ای نبود. منتظر بودم آبش بیاد دست از سرم برداره. وقتی دید بی صدا شدم انگاری فهمید دارم لذت می برم.. در گوشم گفت جون&#8230; لب میدی. بغض کردمو گفتم تف به ذات کثیفت که مثل ذات حیوانه. در حالیکه روی من خوابیده بود و قصد داشت ازم لب بگیره گفت یعنی تو الان هنوز بدت میاد دارم میکنمت؟ اشکال نداره الان آبتو میارم آبت که بیاد نمیتونی انکار کنی که لذت نمی بری&#8230; بعد از این حرفش دستشو به زیر شکمم و لای پام برد کسمو لمس کرد شروع کرد مالیدنش. با این کارش دوباره زدم زیر گریه زاری هر کاری کردم نتونستم دستشو از روی کسم بردارم. کیرشو تو کونم نگه داشته بود و فقط کسمو می مالید.انگاری کنترل جسمم دست خودم نبود داشتم خودمو خیس میکردم.امیر با این کارش داشت منو خرد میکرد. یواش یواش تو کسم حس داغی میکردم. داشتم نفس نفس میزدم با گریه زاری بهش گفتم با این کارت میخوای چی رو ثابت کنی بی شرف&#8230; جواب داد الان میفهمی&#8230; این قدر کسمو مالید و انگشت کرد که دستاش خیس شده بود هی دستشو بیرون می کشید خیسی دستشو روی دست من می کشید با وجود اینکه اصلا تمایل به ارضا شدن نداشتم ولی انگار دست خودم نبود.داشت این اتفاق می افتاد. امیر هم انگاری فهمیده بود مدام جون جون میکرد و میگفت داره میاد؟&#8230; دیگه گریه زاری نمیکردم. داشتم ارضا میشدم نمیخواستم امیر بفهمه یک بار دستشو از لای پام درآوردم ولی دوباره به لای پام چنگ زد و گفت خر خودتی&#8230; کارشو ادامه داد تا اینکه چند لحظه بعد تو خودم خالی شدم امیر فهمید گفت مبارکه میدونی از کجا فهمیدم؟ از اینجا که وقتی آبت اومد سوراخ کونت چند بار تنگ شد.. این بی حس ترین نوع ارضا شدنم بود که تا حالا تجربه کردم خالی از عشق و محبت&#8230; حتی خودارضایی کردن هم حس بهتری نسبت به این نوع ارضا شدن داشت.امیر بعد از ارضا شدنم سینه هامو با دستاش گرفت دوباره تلمبه زدن رومحکمتر از قبل شروع کرد طوریکه وقتی کیرش به ته کونم میخورد دردم میگرفت برای همین هر بار داخلم میکرد خودمو به سمت جلو می کشیدم تا دردم نگیره ولی فهمید سینه هامو ول کرد با دو دستش شانه هامو گرفت . چون دیگه راه فرار به جلو نداشتم فشار ضربه هاشو به ته کونم نتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه زاری انگاری کیرش میخواست از کونم رد بشه وارد شکمم بشه یکی دو دقیقه تو همون حالت محکم منو کرد همزمان در گوشم گفت آبم داره میاد بریزم تو کونت؟&#8230; از حرص سرمو به صورتش کوبیدم گفتم نه عوضی بی شرف بی آبرو&#8230; واقعا کاری زشت تر و خجالت آورتر از این کاری که امیر میخواست با من که خواهرش هستم انجام بده سراغ نداشتم&#8230;صدامو در حد جیغ بالا بردم تا بلکه بی خیال این کار بشه ولی بی اهمیت برگشت گفت کسی خونه نیست نیما رو هم امشب پیچوندم رفت. بعد از این حرفش لبشو آورد جلو که ازم لب بگیره اجازه ندادم ولی هر جوری بود لبامو تو دهنش کرد همزمان مثل قبل یکی دو دقیقه منو محکم کرد آخرین ضربه کیرشو به ته کونم کوبید همونجا نگه داشت. در حالیکه لب هامو میخورد یهو توی کونم داغ شد ریختن آبش تو کونمو کامل حس میکردم. دیگه کار تموم شده بود. اعتراض فایده ای نداشت. امیر کار خودشو کرده بود. بدون حرف همونجور زیر امیر بودم تا از روی بدنم بلند شه. هنوز کیرش تو کونم بود که گفت میدونی برای چی به نیما بابت زدن مخت و اینکه قصد کردنت رو داره تا حالا چیزی نگفتم؟ چون بدم نمیاد بکنتت من هم یواشکی گریه زاری کردنت زیر کیر نیما رو ببینم. صورتمو به سمتش گرفتم هر چی تف توی دهنم بود روی صورتش پاشیدم. این قدر تو اون حالت موند تا کیرش خوابید و از کونم بیرون اومد بعد بلند شد در حالیکه لباس هاشو می پوشید گفت منو ببخش یه مدته دوست دختر نداشتم تحت فشار بودم. البته از کردنت پشیمون نیستم چون خیلی کردنی هستی فکر کن من یه غریبه بودم مال من که با مال غریبه ها فرقی نداره فقط فرقش اینه که اسم برادر روی منه&#8230; یادته قبل از اینکه بفهمی من کیم چه حالی میکردی؟ چه لذتی می بردی؟ حالا هم فکر کن من نیما بودم.. بعد هم از اتاقم رفت بیرون.. بلند شدم روی تختم نشستم. اشک هام آروم آروم روی دستم می غلتید&#8230; این دیگه چه روزگاری بود که من واسه خودم درست کردم؟ لباس هامو پوشیدم. گریه زاری امانم نمیداد. رفتم دستشویی هر چی تو کونم ریخته بود خالی کردم.بعد هم رفتم حمام اونجا هم یه دل سیر گریه زاری کردم. همش با خودم زمزمه میکردم دیگه با چه رویی باید اونجا می موندم و به زندگی ادامه میدادم؟ تنفر از امیر در بند بند وجودم ریشه زده بود.حتی از نیما هم شاکی بودم که به راحتی گول خورده بود. اگه اون اینجا بود امیر نمی تونست منو بکنه.. تازه فهمیده بودم چرا امیر اعتراضی به رفتارهای من در قبال نیما نمیکرد ..تازه فهمیدم بودم این چرا روزها خوابه نگو شب ها بیدار بوده و آمار نیما رو می گرفته.. خیلی چیزهای دیگه کم کم داشت برای من روشن میشد. متاسفانه مرتکب بد اشتباهی شده بودم. تا خود صبح خوابم نبرد و اشک می ریختم . چاقویی آماده کرده بودم که اگه دوباره وارد اتاقم شد این بار بزنمش ولی دیگه نیومد.. دیوانه شده بودم..دم صبح رفتم جلوی آینه چشمام سرخ شده بود. تا خود صبح به تصمیمی که گرفته بودم فکر میکردم. آینده ام توی این خونه تباه شده بود. رابطه خواهر و برادری من و اون امیر بی شرف دیگه تموم شده بود. باید از اون خونه می رفتم باید فرار میکردم اگه نمی رفتم باز باید صبح اون امیر بی شرف رو تحمل میکردم. دم صبح با حالت زاری در و دیوار خونه رو نگاه میکردمو دست می کشیدم. مثل کسی که داره طواف میکنه دور تا دور اتاقمو می چرخیدم و به خاطرات گذشته ام فکر میکردم و اشک می ریختم لباسامو از تو کمدم جمع کردم تو ساکم ریختم. هر چی پس انداز کرده بودم تو کیف پولم گذاشتم..عکس مادر و بابامو ناز کردم بوسیدم و با چشمهای اشک آلود به سمت درب حیاط حرکت کردم. به این فکر میکردم همه دخترهای فراری از شهرشون فرار میکنن میان تهران من کجا برم؟ من که دختر تهران هستم؟ تو حیاط اشک می ریختم به درب خونه که رسیدم دیدم اون بی شرف یک تکه کاغذ چسبونده به در روی کاغذ نوشته من میرم پادگان اینجا حال نمیکنم.. 4 روز زودتر ازمدت مرخصیش به پادگان رفته بود یک نقطه امیدی تو روحیه من ایجاد شد یعنی واقعا رفته؟ اگر میرفت که باز می تونستم برای فرار کردنم بیشتر فکر کنم. ساکمو داخل اتاقم بردم تا ظهر منتظر شدم نیومد. در عوض پدر و مادرم اومدن. پایان تلاشمو میکردم جلوی اونها عادی باشم. شب شد نیومد دیگه خیالم راحت شد گورش گم کرده رفته شایدم ترسیده لو بره از ترس مادر و پدرم فرار کرده&#8230; کاغدی رو که با خط خودش روی درب نوشته بود نشون مادر و پدرم دادم به اتاقم برگشتم دیگه نمیدونم پدرم به اون بی شرف زنگ زد یا نه&#8230; روحیه من همچنان خراب بود. همون روز وقتی نیما سر کله اش تو خونه ما پیدا شد از خودم روندمش.. نیما رو هم مقصر میدونستم. هر بار بهش کم محلی میکردم ناراحت تر میشد. شب ها دیگه اجازه نمیدادم نیما داخل اتاقم بشه . متاسفانه چنان تحت تاثیر رفتار زشت اون شب امیر قرار گرفته بودم که شب ها خواب راحت نداشتم و با کوچکترین صدایی از خواب می پریدم سمت درب اتاقمو نگاه میکردم. مدتی بود چاقو زیر بالشتم پنهان میکردم. دو هفته گذشته بود که با یکی از همکلاسی هام به نام الناز که ضد پسر بود و بچه ها میگفتن تمایلات همجنس گرایی داره بیشتر دوست شدم چون من هم دیگه از پسرها بدم اومده بود. یک روز که زنگ ورزش بود و بچه ها تو حیاط والیبال بازی میکردن همین الناز رو به یکی از دوستام که والیبال بازی میکرد و به سمت ما برای زدن سرویس اومده بود یواشکی گفت به داداشت بگو کمتر برات بخوره بتونی بازی کنی..به خاطر بلاهایی که سرم اومده بود کنجکاو شدم بدونم منظورش چی بود. کلا به اسم برادر حساس شده بودم ازش پرسیدم اول خیلی امتناع میکرد و نمیگفت آخرش این قدر قسمش دادم گیر دادم تا اینکه گفت نسترن با داداشش رابطه داره.. به الناز گفتم داری خرابش میکنی آبروشو اینطوری می بری. خنده ای کرد وگفت این رفیق فاب منه.. خودش یه روز که رفته بودم خونشون به من گفت.تازه آمار چهار نفر از بچه های کلاس رو همین نسترن به من داد که با برادرشون رل زدن و از پشت رابطه دارن..بعد هم اسم اون چهار نفرو به من گفت قسمم داد به کسی نگم. وقتی فهمیدم کیا هستن باورم نمیشد. رفتارشون تو کلاس چقدر عادی و معمولی بود مثل بقیه بچه ها میگفتن و میخندیدن.آخرین حرفی که اون روز از دهن الناز شنیدم این بود که برادر یکی از این چهار نفر مخ خواهرشو تو تلگرام زده&#8230; واقعا شوکه شده بودم ولی الناز بعدها به من ثابت کرد که واقعا حرف هایی که شنیدم راسته&#8230; آخرش نتیجه گرفتم تو یک کلاس 30 نفری 5 تا از همکلاسی هام با برادرشون از پشت رابطه دارن که با اضافه شدن من یعنی 6 نفر از 30 نفر&#8230; کم کم خوشحال میشدم که فقط من توسط برادرم کرده نشدم و مثل من زیاده. این تو روحیه من اثر گذاشت. طوریکه یواش یواش به زندگی عادی برگشتم. امیر بعد از آموزشی تو ثامن مشهد برای ادامه خدمت منتقل شد شهر مرزی تایباد که از همه بیشتر من دلم خنک شد. رابطه من با نیما هم کم کم خوب شد طوریکه بعد از دوماه از جریان امیر بالاخره منو تو اتاقم و توی روز روشن و تو بیداری از پشت کرد.. آماری که من از بچه های کلاسمون به دست آوردم نشون داد که خیلی از برادرها دارن به کردن خواهرشون تمایل نشون میدن و من دلیلشو نمیدونم. اومدم اینجا این سرگذشت زندگیمو نوشتم تا از شما که توی این سایت سکسی فعال هستین چند تا سوال بپرسم1- اگه خواهر نوجوان یا هم سن شما به شما چراغ سبز نشون بده آیا باهاش رابطه برقرار میکنید؟2- اگه فهمیدین خواهرتون با کسی رابطه جنسی داره دوست دارین خودتون هم باهاش رابطه داشته باشین؟3- آیا به نظر شما رابطه داشتن 6 نفراز بچه های کلاس با برادرشون از 30 نفر زیاده یا معمولیه یا مهم نیست؟ خطرناکه؟ یا نیست.نوشته هلیا   </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://clipseksi.com/%d8%b4%d8%a8%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%85-%d9%85%d9%86%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%af/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<media:content url="https://clipseksi.com/wp-content/uploads/2018/11/کلیپ-سکسی-داستان-سکسی-.png" medium="image"></media:content>
            <post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">16003</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 29/37 queries in 0.021 seconds using Disk

Served from: clipseksi.com @ 2026-05-14 15:04:10 by W3 Total Cache
-->